شما مضطر و مضطرب از بستر بيمارى جهيديد و گفتيد:

 

ـ چرا؟!!

 

و شنيديد:

 

فدك را هم غصب كردند، به نفع حكومت غصبى.

 

ـ چرا؟!

 

اين چرا ديگر جوابى نداشت، نه فقط كارگزاران شما كه خود خليفه هم براى اين چرا پاسخى نداشت.

 

من كه كنيزى‏ام ـ به افتخار ـ در خانه شما، مى‏دانم كه:

 

«فدك قريه‏اى است در اطراف مدينه، از مدنيه تا آن جا دو ـ سه روز راه است. اين باغ از ابتدا دست يهود بوده است تا سال هفتم هجرت. در اين سال كه اسلام، نضج و قدرتى فوق‏العاده مى‏گيرد، يهود، بيم‏زده، از در مصالحه در مى‏آيند. و اين باغ را به شخص پيامبر هديه مى‏كند تا در امان بمانند.

 

پيامبر آن را مى‏پذيرد و باغ در دست پيامبر مى‏ماند تا آيه «واتِ ذَالْقُرْبى حَقَّهُ»... نازل مى‏شود و پيامبر به دستور صريح خداوند، فدك را به شما مى‏بخشد.»

 

اين واقعيتى نيست كه كسى بتواند آن را انكار كند. اگر پدرتان رسول خدا هم پيش از ارتحال، همه مسلمانان را جمع مى‏كرد و سؤال مى‏فرمود: فدك از آن كيست؟ همه بى‏تأمل مى‏گفتند:

 

ـ فاطمه.

 

اين كه حالا چرا همه خفقان گرفته‏اند و دم برنمى‏آورند، من نمى‏دانم. حداقل بايد همان فقرا و مساكينى كه از اين باغ به دست شما روزى مى‏خوردند و حالا نمى‏خورند صدايشان در بيايد، اما انگار ايمان مردم هم با پيامبر، رخت بربست و جاى آن را رعب و وحشت و حب دنيا گرفت.

 

شما برخاستيد، با همان حال نزار و تن بيمار.

 

پس از وفات پدر بزرگوارتان، هر روز چروك تازه‏اى بر پيشانى مباركتان مى‏نشست، اما از اين حادثه، آن چنان برآشفتيد كه من مبهوت شدم.

 

مرا ببخشيد بانوى عالميان! با خودم فكر كردم كه اين فدك مگر چيست كه غصب آن زهراى مرضيه را اين گونه بر مى‏آشوبد؟

 

فدك ملك باارزش و پردرآمدى است. درست، اما براى فاطمه بريده از دنيا و پيوسته به عقبى كه مال دنيا، ارزش نيست، تازه از فدك هم كه خود هيچ گاه بهره نمى‏برديد.

 

فدك در تملك شما بود و فقر از سر و روى اين خانه مى‏باريد. فدك از آن شما بود و نان جويى هم سفره شما را زينت نمى‏داد. فدك ملك شخص شما بود و روزها و روزها دودى از مطبخ اين خانه بلند نمى‏شد. شوى شما على، جان عالمى بفداش هزاران هزار درهم را در ساعتى بين فقرا تقسيم مى‏كرد، دستهايش را مى‏تكاند و گرسنگى‏اش را به خانه مى‏آورد.

 

پس چه رازى بود در اين ماجرا كه شما را چون اسپندى از بستر بيمارى خيزاند و به سوى ابوبكر كشاند؟ من اين راز را دريافتم. اما چه فرقى مى‏كند كه فضه خادمه‏اى اين راز را دريافته باشد يا نيافته باشد. كاش مردم اين راز را مى‏فهميدند، ايمانشان را طوفان حادثه برده بود، عقلشان چه شده بود؟

 

فدك براى شما باغ و ملك نبود، روى ديگر سكه خلافت بود.

 

و شما به همان محكمى كه در مقابل غصب خلافت ايستاديد، در مقابل غصب فدك مقاومت كرديد، شما در ماجراى غصب فدك درست مثل غصب خلافت، انحراف از اصل اسلام و پيام پيامبر را مى‏ديديد.

 

فدك يعنى خلافت و خلافت يعنى فدك، فدك بُعد اقتصادى خلافت است و خلافت بعد سياسى فدك و خلافت و فدك يعنى اسلام، يعنى پيامبر، يعنى سنت نبوى.

 

وقتى جنازه پيامبر بر زمين است، مى‏توان حكم او را در خاك كرد، وقتى هنوز رطوبت قبر پيامبر خشك نشده، مى‏توان كلام او را لگدمال كرد، هر اتفاق و انحراف ديگرى بعيد نيست.

 

و اسلام بعد از چهار روز پوستين وارونه مى‏شود بر تن خلق اللّه‏ كه جز تمسخر برنمى‏انگيزد.

 

و اين بود آن چه جگر شما را مى‏سوزاند و بر جان شما ـ سرور زنان عالم ـ آتش مى‏افكند.

 

غضبناك و خشم‏آلود به ابوبكر فرموديد:

 

ـ فدك از آن من است، مى‏دانى كه پدرم به امر خدا آن را به من بخشيده است، چرا آن را غصب كردى؟

 

ابوبكر گفت:

 

ـ بر اين مدعايت شاهد بياور.

 

به شما، به مخاطب آيه «اِنّما يُريدُ اللّه‏ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرّجْسَ اَهْلَ الْبَيْت وَ يُطَهّركُمْ تَطْهيرا.»

 

گفت: شاهد بياور. به كسى كه كلامش حجت است گفت كه شاهد بياور.

 

يعنى، زبانم لال، پناه بر خدا، صديقه كبرى، راستگوترين زن عالم دروغ مى‏گويد،

 

يعنى آن كه رسول‏اللّه‏ درباره‏اش فرمود:

 

ـ «اَنَّ اللّه‏َ عَزَّ وَ جَلَّ فَطَمَ ابْنَتى فاطِمَةَ و وَلَدَها وَمَنْ اَحَبَّهُمْ مِنَ النّارِ فَلِذلِكَ سُمّيَتْ فاطِمَه.»

 

خداوند عزوجل دخترم فاطمه را و فرزندان و دوستدارانش را از آتش جهنم مصون داشت و بدين سبب، فاطمه، فاطمه ناميده شد، صحت سخنش با گواه، اثبات مى‏شود؟!

 

يعنى آن كه به تصريح پيامبر، خشم خدا در گروى خشم اوست و رضاى خدا، در گروى رضاى او. بايد كلامش به واسطه كسى ديگر تأييد شود؟!

 

بانوى من! جسارت حد و مرز نمى‏شناسد، به خصوص در وادى جهالت.

 

ولى شما پذيرفتيد، شما عصاره صبريد، شما اسوه استقامتيد.

 

فرموديد:

 

ـ باشد، شاهد مى‏آورم.

 

و على را كه گواه خلقت بود، به شهادت برديد.

 

ـ كافى نيست، يك نفر براى شهادت كافى نيست.

 

عجب! پس وااسلاماه! وامحمداه!... خليفه نشنيده است اين كلام پيامبر را كه:

 

اَلْحَقُّ مَعَ‏عَلى وَ عَلىُّ مَعَ‏الْحَقْ، يَدُورُ مَعَهُ‏حَيْثُما دَار.

 

هميشه حق با على است و على با حق است. حق به دور على مى‏گردد، حق دنباله روى على است، هر جا على باشد حق حضور مى‏يابد.

 

اين كلام به آيه قرآن مى‏ماند، نص صريح كلام پيامبر است. پيامبر آن قدر اين كلام را در زمان حيات خويش تكرار كرده است كه هيچ كس ناشنيده نماند.

 

و اين يعنى كلام على، حكم است. عين عدالت است و اطاعت مى‏طلبد.

 

خليفه در محضر آب، دنبال خاك براى تيمم مى‏گشت. چه طهارتى! چه تيممى! چه نمازى!

 

جانتان از درد در شرف احتراق بود اما صبورى كرديد و شاهدى ديگر برديد.

 

ام ايمن شاهد ديگر شما به خليفه گفت:

 

ـ شهادت نمى‏دهم مگر اين كه اعترافى از تو بگيرم.

 

ـ چه اعترافى؟

 

ـ كلام مشهور پيامبر در مورد من چيست؟ خودت اين را از زبان رسول نشنيدى كه فرمود «ام ايمن از زنان بهشتى است؟»

 

ـ راستش چرا، شنيدم. همه شنيدند.

 

ـ من زنى از زنان بهشت شهادت مى‏دهم كه پس از نزول آيه «وَاتِ ذَالْقُرْبى حَقَّهُ...» پيامبر، فدك را به امر خدا به فاطمه بخشيد.

 

خليفه خلع سلاح شد:

 

ـ باشد، فدك از آن تو.

 

ـ بنويس!

 

ـ نياز به...

 

ـ بنويس!

 

و خليفه نوشت كه فدك از آن زهراست.

 

تمام؟ نه، عمر وارد شد:

 

ـ چه كردى ابوبكر؟

 

ـ هيچ، فدك از آن فاطمه بود، گرفته بودم شاهد آورد، پس دادم.

 

عمر نوشته را از شما گرفت، بر آن آب دهان انداخت و آن را پاره كرد. بند دل ما را. كاش من درون سينه‏تان بودم و به جاى آن جگر نازنينتان مى‏سوختم. كاش شما دختر پيامبر نمى‏بوديد، كاش فاطمه نمى‏بوديد، كاش اين قدر خوب نمى‏بوديد، كاش اين قدر عزيز نمى‏بوديد كه دل ما اين قدر آتش نمى‏گرفت.

 

اشك در چشمان شما نشست ولى سكوت كرديد. هيهات از اين سكوت و صبورى!

 

امير مؤمنان على، آهى از سردرد كشيد و گفت:

 

ـ چرا چنين مى‏كنيد؟

 

گفته شد:

 

ـ شهود كم‏اند، بايد بيشتر شاهد بياوريد.

 

امام على رو به ابوبكر كرد و فرمود:

 

ـ اگر مالى در دست كسى باشد و من ادعا كنم كه آن مال از من است، تو از كدام يك شاهد طلب مى‏كنى؟ از آن كه مال در دست اوست و ذواليد است يا من كه ادعا مى‏كنم.

 

ابوبكر گفت: حكم اسلام اين است كه بايد از مدعى، شاهد طلب كرد نه از آن كه مال در دست اوست.

 

على فرمود:

 

ـ پس چرا از فاطمه شاهد مى‏خواهى در حالى كه فدك در تملك و تصرف او بوده است.

 

ابوبكر در مقابل اين برهان روشن از پاى در آمد و سكوت كرد ولى عمر با جسارت جواب داد:

 

ـ على! رها كن اين حرف‏ها را، فدك را پس نمى‏دهيم.

 

على، كوه استوار حلم فرمود:

 

ـ اِنّا للّه‏ِ وَ انّا اِلَيْهِ راجِعُون... وَ سَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَمُوا اَىَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُون.

 

به يقين آن‏ها هم مى‏دانستند كه على براى حفظ اصل اسلام، مأمور به سكوت است و گر نه هيچ‏گاه تا بدين پايه جرأت جسارت نداشتند.

 

بانوى من! وقتى به خانه بازگشتيد، گريه امانتان را ربود، آن چنان كه صداى ضجه‏تان فضاى خانه را پر كرد. پدرتان را صدا مى‏زديد و از حاكميت جور، شكوه مى‏كرديد.

 

ناگهان تصميم غريبى گرفتيد. اعلام كرديد كه به مسجد مى‏رويد و سخنرانى مى‏كنيد. آخرين حربه‏اى كه در دست مظلوم مى‏ماند، اظهار مظلوميت است و افشاگرى.

 

باشد تا حجت بر همگان تمام شود. آن‏ها كه خود را به خواب زده‏اند بيدار نمى‏شوند، اما شايد آن‏ها كه به خواب برده شده‏اند تكانى بخورند. هر چند وقتى كه خورشيد ولايت، محبوس خانه شده است، شب جاودانه است و خواب، مستمر.

 

اما وَما عَلَى الرَّسُولِ اِلاّ الْبَلاغ

 

خبر مثل رعد در فضاى مدينه پيچيد و شهر را لرزاند.

 

ـ فاطمه به مسجد مى‏آيد!

 

ـ دخت پيامبر مى‏خواهد سخنرانى كند!

 

ـ احتمالاً مسأله غصب خلافت است

 

ـ شايد ماجراى غصب فدك باشد.

 

ـ برويم.

 

مسجد به طرفة‏العينى غلغله شد. مهاجرين و انصار از هم پيشى مى‏گرفتند. كودكان بر دوش مردان قرار گرفتند تا يادگار پيامبر را به محض ورود ببينند. انگار جمعيت مى‏خواست ديوارهاى مسجد را در هم بشكند يا لااقل عقب براند.

 

خليفه مصلحت نمى‏ديد منعتان كند و بيدارى مردم و رسوايى خويش را دامن بزند. خود و اعوان و انصارش در مسجد پخش شدند تا رشته كار از دستشان در نرود و طوفان دردهاى شما، تخت بى‏بنيان خلافت را از جا نكند.

 

آرام اما باشكوه و وقار از خانه درآمديد. چون پا گذاشتن ماه در عرصه آسمان، اين شما بوديد يا پيامبر كه بر زمين مى‏خراميدند؟! همه گفتند: انگار پيامبر زنده شده است. شبيه‏ترين فرد ـ حتى در راه رفتن ـ به پيامبر.

 

زنان بنى هاشم، چون ستارگان شب تيره، دور ماه وجودتان را گرفتند و جلال و جبروتتان را تا مسجد همراهى كردند.

 

وقتى شما قدم به مسجد گذاشتيد، نفس در سينه مسجد حبس شد، در پشت پرده‏اى كه به دستور شما آويخته شده بود، قرار گرفتيد و مدتى فقط سكوت كرديد. سكوتى كه يك دنيا حرف در آن بود. و آن‏ها كه گوش شنيدن اين سكوت را داشتند، ضجه زدند.

 

بغضى كه راه گلوى شما را گرفته بود، جز با گريه كنار نمى‏رفت. گريه شما بغض مسجد را تركاند. مسجد يكپارچه ضجه و ناله شد.

 

و بعد سكوت كرديد، سكوتى كه عطش را دامن مى‏زند و تشنگى را صد چندان مى‏كند. و... لب به سخن گشوديد:(4)

 

پى نوشت‏ها

 

1. ماجراى سقيفه به نقل از خصائص مسند احمد، ص 24 چاپ مصر.

 

2. انساب الاشراف، صفحه 582 (زندگانى فاطمه شهيدى، ص108).

 

3. لا خَبرٌ جاءٌ وَلا وَحْىٌ نَزَل ـ يزيد

 

4. بخشى از «كشتى پهلو گرفته» تأليف آقاى سيد مهدى شجاعى.