داستان بهایی که مسلمان شد
آتش گرفتم. وجودم پر از شعله انتقام شد. مي خواستم در مقابل كتك كاري روز جمعه فقط به خاطر حرمت پدر و مادري و برادري و قولي كه به پدربزرگم داده بودم سكوت كنم و تلافي نكنم اما آنها نخواستند كه اين سكوت ادامه پيدا كند. دوباره در خانه را زدم اين بار مرجان و مادرش جلوي در آمدند. بعد از سلام دوباره به مادر و خود مرجان كه دلم به خاطر بي گناهي اش و كاري كه از او سر نزده بود، اما پيش خانواده ام متهم شده بود مي سوخت، به آنها گفتم من مي روم اگر توانستم خانواده ام را متقاعد كنم حالا با زبان و يا با روش خودشان، ولي اگر نتوانستم قول مي دهم هيچ وقت اينجا پيدايم نشودو سپس با عصبانيت راه افتادم. ديدم صداي پايي پشت سرم مي آيد برگشتم مرجان را ديدم كه اشك در چشم هايش حلقه بسته، دلم شكست كه چرا به اين دختر مظلوم كه مدافعي هم ندارد، مادرم اين همه فحش داده و تهمت و افترا زده است.
نزديكم كه رسيد گفت:
«اگر تو واقعاً مرا دوست داري و تا آخر با من هستي بدان كه من نه تنها در مقابل خانواده ات بلكه رودرروي خانواده خودم كه الآن آنها هم مخالف رسيدن من به تو هستند، مي ايستم و هيچ شكايتي از تو نخواهم كرد، اما اگر دوست نداري همين الآن بگو كه من هم فكر خودم را بكنم كه چطور اين زندگي را تحمل كنم؟»
لحظه اي ايستادم و صادقانه گفتم:
«كبودي سر و صورتم را مي بيني، صدبرابر اين كبودي ها بر بدنم است، همه اينها جاي كتك خوردن من از پدر، مادر و برادرانم است، فكر مي كنم همين ها بهترين شاهد صداقت من باشد. اگرچه پس از چند روز التيام يافته اند. »
لبخندي چون گل بر لب هاي مرجان نشست و به سمت خانه اش به راه افتاد جايي كه مادرش با تحكم او را به درون مي خواند و مي گفت:
«دخترم قرار بود احساساتت را كنترل كني. »
من هم به سمت خانه پدري حركت كردم. تصميم گرفته بودم بزنم به سيم آخر. وقتي به خانه رسيدم پدرم بي خبر از همه جا گفت:
«بچه چرا نرفتي ملاير. . . ؟!»
گفتم:
«اول اينكه تمام بدنم آش و لاش است با همه اينها داشتم مي رفتم، اما مادر گفت بايد بماني!»
پدرم از اين حرف من عصباني شد و حرفم را بريد:
«ببينم از كي تا حالا مادرت همه كاره اين خانه شده كه دستور مي دهد، مگر من مرده ام. . . »
و من پاسخ دادم:
«فعلاً كه ايشون دستور مي ده و هر كاري كه مايل است را انجام مي دهد، پس رئيس خانه مادر است. »
پدرم كه وضع را اينگونه ديد، گفت:
«سريع برو غذايت را بخور و راهي ملاير شو، برادرانت تنها هستند. »
اما ديگر دلم نمي خواست بر سر آن سفره بنشينم، هر چند اشتهايي هم براي غذا خوردن نداشتم به قول مرحوم سپهري: «دل خوش سيري چند؟!»
و من كه دلم موج خون بود ترجيح دادم از خانه بيرون بروم. در ملاير باز هم همان بساط بود، شجاع الدين بيگانه وار مي گفت:
«اينجا جوازش به نام منه، پس تو فقط يك كارگر هستي. »
گفتم: «پس آقاجان. . . »
گفت:
«اگر من نباشم اينجا بلافاصله بسته مي شه، حالا هي بگو آقاجان، آقاجان. . . »
گفتم:
«من حرفي ندارم، فقط تلفن بزن به پدر و همين حرف ها را تكرار كن. من هم از خدا مي خواهم كه بالأخره تكليف اين مغازه زهوار دررفته مشخص شود. من هم از خدا مي خواهم كه با تو كار نكنم، چه كنم كه پدرم هي مي گويد: برو ملاير. . . برو ملاير. . . »
بعد هم با وقاحت به همدان زنگ زد و با پدرم جر و بحث كرد و گوشي را به من داد. پدرم كه حس مي كرد مالكيتش دارد زير سؤال مي رود، بدون سلام و احوالپرسي گفت:
«از آنجا تكان نمي خوري! جلويش بايست و ترس به دل راه نده. . . »
در اين بين شجاع الدين باز تكرار كرد: «از اين مغازه بزن به چاك، گمشو. »
گفتم: «از جايم تكان هم نمي خورم. . . »
گفت:
«به به، از وقتي با آن خانواده فاسد آشنا شده اي، زبان باز كرده اي. »
گفتم:
«حرف دهنت را بفهم، سگ آنها به دختراني كه در محفل تهران و همدان با شماها رابطه داشتند، مي ارزد. همان ها كه مثل جوراب، مرد عوض مي كنند!»
در اين حال شجاع الدين مرا به بيرون پرت كرد و من هم كه ديگر كاسه صبرم لبريز شده بود با او درگير شدم. فقط لحظه اي به خود آمدم كه ديدم صاحبان مغازه هاي همسايه دارند او را از زير دست و پاي من بيرون مي آورند.
وقتي همسايه ها ما را از هم جدا كردند و شجاع الدين كتك خورده و پريشان از در مغازه بيرون رفت، كركره مغازه را پايين كشيدم و تابلوي مغازه تعطيل است را پشت شيشه زدم و بعد پشت در بسته مغازه در خودم فرو رفتم. از اينكه روبه روي برادرم ايستاده بودم، از خودم بدم مي آمد. اما به ياد آوردم كه برادرم نيز عروسكي است در دست محفل بهائيان. بدون ترديد اگر آنها به برادرم دستور نمي دانند كه بايد برادرت را تحت فشار بگذاري، هيچ گاه اين اتفاق نمي افتاد.
|
نقشه محفل براي حيثيت زدايي از بهزاد 32 |
|
|
اشاره: | |
اگرچه من در ميان خانواده اي متشنج چشم به دنيا گشودم، اما از همان كودكي در آرزوي داشتن زندگي و خانواده اي بودم كه در آن نشاني از تشتت و تشنج نباشد، اما با گذشت زمان ديدم كه اين محفل است كه به زندگي ما زهر تفرقه تزريق مي كند وگرنه در كجاي دنيا مادري اينگونه همه چيز را براي كتك خوردن پسرش مهيا مي كند؟! آن هم به جرم انديشيدن به اسلام، حتي برادرم هم بي گناه بود؛ زيرا اگر محفل نبود، ما زندگي خودمان را مي كرديم و اين همه دردسر نداشتيم.
دهانم خشك شده بود و سرم گيج مي رفت. چند نفر از همسايه هاي مسلمان مقداري غذا برايم آوردند، اما از گلويم پايين نمي رفت، با اصرار آنها چند لقمه خوردم. بعد هم نصيحت كردند كه نبايد بين دو برادر اين مسائل پيش بيايد، و من نمي توانستم به آنها بگويم كه اين ماجرا از توهين برادرم به مسلمانان آغاز شده است كه اگر مي گفتم ديگر كسي برادرم را تحويل نمي گرفت.
ساعت شش بعدازظهر بود كه برادرم شجاع الدين، با صورتي زخمي آمد و بدون سلام و عليك آن هم به وساطت آقاي چوبين، يكي از همسايه هاي مغازه، ساكش را با خودش برد.
وقتي رفت مغازه را باز كردم و مشغول رتق و فتق كارهاي مشتريان شدم و شب هم همچون جنازه اي در همان مغازه به خواب رفتم.
صبح زود با صداي كوبيدن سكه به شيشه مغازه از خواب بيدار شدم، اين بار برادرم شعاع اله بود. مثل اينكه او حساب كار خودش را كرده بود؛ چون همين كه در را باز كردم خنديد و گفت:
«چه به روز شجاع الدين آوردي جناب مايك تايسون. »
گفتم:
«من نه تايسون هستم و نه محمدعلي كلي، اما آخر هر آدمي ظرفيتي دارد، بالأخره فنر هم كه از جنس فولاد است در اثر فشار خود را آزاد مي كند. »
بدين ترتيب قرار شد من و شعاع اله مغازه را بچرخانيم و شجاع الدين ديگر كاري به كار مغازه ملاير نداشته باشد.
در ملاير خانه اي كوچك اجاره كرده بوديم و پنج شنبه و جمعه هم به همدان بازمي گشتيم.
بعد از مدتي تصميم گرفتم به زاهدان بروم و لباس و موز و شكلات بياورم كه بازار خوبي داشت. به طوري كه كار عينك سازي را به يكي از دوستان برادرم به نام فرزاد سپردم؛ زيرا رسيدگي به اين همه مشتري مشكل بود.
در اين مدت برادرانم با محفل روابط بسيار مرموزي داشتند و من نمي دانستم در سر آنها چه مي گذرد، اما مي دانستم هر چه هست براي خفه كردن صداي من برنامه دارند.
كم كم فروش لباس و رفتن به زاهدان در ميان ديگر كسبه هم رونق گرفت، به طوري كه ديگر به هر جا مي رفتي بساط لباس فروشي حتي لباس دست دوم موسوم به تاناكورا پهن بود، بدين خاطر از اين كار دست كشيدم و مجدداً به سراغ عينك سازي رفتم و به كار مشغول شدم، تا اينكه يك روز برادرم شعاع اله درآمد كه:
«ببينم فرهاد تو از پول دخل برداشت داري؟»
گفتم نه، تو خودت مي داني كه حساب و كتاب دست شما و فرزاد است و شعاع اله در كمال بي رحمي گفت:
«مي داني ما به فرزاد كمال اطمينان را داريم اما از ناحيأ تو. . . مي داني با توجه به ارتباطت با آن خانواده مسلمان. . . »
در اينجا از كوره در رفتم و گفتم:
«اول اينكه روح من از اين پول هايي كه از دخل كم مي شود خبر ندارد، دوم اينكه گناه ديگران را نشور و تهمت به بي گناهان نزن و سوم اينكه براي اينكه دزدتو پيدا شود، من از اين هفته در همدان مي مانم، البته اين را مي دانم كه اين ماجراها از كجا آب مي خورد. »
اين را هم اضافه كردم:
«من مي روم تا حساب دخلت كم نشود، اگرچه پيش شجاع الدين كار كردن عذاب اليم است، اما به تهمت هاي تو نمي ارزد و من اين عذاب را تحمل مي كنم تا سره از ناسره مشخص شود. »
چند هفته اي گذشت و شعاع اله هر هفته با شادي توي ذوق زننده اي مي گفت:
«خوشبختانه دخلمان هر هفته درست از آب درمي آيد. . . »
او اين حرف ها را مي زد تا به خانواده بفهماند دزد فرهاد بوده است. تا اينكه يك شب همسايه هاي مغازه متوجه شدند كه در حالي كه مغازه بسته است، يك نفر مشغول برداشتن شيشه هاست. آنها بلافاصله به برادرم تلفن كردند كه سريع خودت را به مغازه برسان و شعاع اله به گوش خودش شنيد كه جناب فرزاد فرد مورد وثوق محفل و همه بهائيان چگونه پول هاي دخل و شيشه هاي عينك را هر شب از مغازه خارج مي كرده است. مابين برادرم و فرزاد اختلاف افتاد، اما چون مسئله بين بهائيان بود، شعاع اله به كلانتري نرفت. جناب فرزاد هم با پول هاي به يغما برده در شهر ديگري براي خودش يك مغازه عينك فروشي بسيار شيك تأسيس كرد. حالا همه اعضاي خانواده بجز شجاع الدين، برادرم شعاع اله را محاكمه مي كردند. آنها نمي دانستند كه اين برنامه محفل در جهت بدنام كردن من بوده است، كه به صورت اتفاقي توسط همسايگان مسلمان مغازه ما لو رفته است. همه اعضاي خانواده سعي كردند از سر عذاب وجداني كه داشتند، هر جور هست موضوع را فيصله دهند، اما روح و جسم من ديگر زخمي تر از آن بود كه بتوانم شجاع الدين و شعاع اله و رفتارهايشان را تحمل كنم. بدين خاطر تصميم گرفتم به صورت مستقل كار كنم. دو ماه در تهران دوره ديدم، پدرم هم حدود ۳۰۰ هزار تومان برايم دستگاه تراش لنز خريد و بدين ترتيب من مستقل شدم. اگرچه برادرم شجاع الدين هميشه با ايراد مي خواست كار مرا در پيش ديگر مشتريان خود كه اكثراً بهايي بودند خراب كند و براساس آن هم در مورد تراش شيشه از سوي خودش و ديگر بهائيان در كارهاي تراش ما ايراد گرفته و يا كارهاي ما را عودت مي دادند.
پدرم نيز از من ادعاي سهم داشت، علي رغم آنكه دو مغازه براي برادرانم خريده بود، اما از آنها ادعاي سهم نداشت، حالا ديگر دستم توي جيب خودم بود و اين يعني بهترين فرصت براي ديدار با جناب سرهنگ و مطرح كردن دوباره مسئله خواستگاري؛ زيرا مرجان هم دختر مورد علاقه من بود و هم مرا به آرزويم، كه همانا زندگي در جمع مسلمانان بود، مي رساند و اين براي من ايده آل بود.
|
خداحافظ محفل، خداحافظ بها!33 |
|
|
اشاره: | |
بدين خاطر در شرايطي كه مادر مرجان حاضر به پذيرش من نبود، با خواهش و تمنا از آنها وقت ملاقات خواستم مادر مرجان گفت:
«پسرم، حديث ما با شما مثل آب و روغن است، اگر روي هم بريزي هر چه هم كه تكان بدهي، باز روغن به سر جايش برمي گردد و آب خود را از روغن جدا مي كند. تو را به خدا بگذار اين يكي را هم به سلامتي نامزد كنيم و برود دنبال سرنوشتش، اين طوري شما آينده او را هم تباه مي كني. »
من هم در جواب گفتم:
«من در اين مدت كتك خوردم، زجر كشيدم، تهمت خوردم، حتي تهمت دزدي، اما سرقولم بودم و هستم، پس شما هم كمك كنيد تا من به آرزويم برسم. »
بالأخره دل مادر مرجان نرم شد و من با عجله به همان كوچه كه در انتهايش خانأ آرزوهايم بود، رفتم.
در باز شد و جناب سرهنگ كه سر پله ها ايستاده بود، مرا به داخل دعوت كرد، بعد از سلام و احوالپرسي وارد پذيرايي شديم و نشستيم. جناب سرهنگ صحبت را اينگونه آغاز كرد:
«خوب رفتي حاجي حاجي مكه، حالي از ما نمي پرسي آقافرهاد؟!»
گفتم: من دورادور جوياي حال شماها بودم، اما افتخار ديدن شما را پيدا نمي كردم، يعني بعد از آن فضاحت خجالت مي كشيدم.
گفت: خواهش مي كنم حالا چه موضوعي پيش آمده كه ياد ما كرده اي؟!
گفتم: غرض از مزاحمت اينكه من در حال حاضر شغل شيشه تراشي عينك را انتخاب كرده ام و مستقل كار مي كنم، درآمدم هم الحمدلله خوب است و با اطمينان مي توانم بگويم كه از عهده زندگي برمي آيم. حالا خواستم اگر شما موافقت كنيد دوباره مرجان خانم را از شما خواستگاري كنم.
گفت: پس چرا تنها به خواستگاري آمده اي؟ مگر پدر و مادرت در اين مدت موافقت نكرده اند كه همراه تو بياند و راه و رسم خواستگاري را رعايت نمايند؟
گفتم: قبلاً خدمتتان عرض كردم، خانواده ام به هيچ عنوان با تعصبي كه نسبت به اعتقاد خود دارند، حاضر نيستند حتي اسم مرجان خانم را بياورند چه برسد به اينكه مرا همراهي كنند.
گفت: اينكه نمي شود تو جواني و تازه مشكل هاي فراواني حتي از طرف خانواده ات و محفل سر راه تو قرار مي گيرد، آنها تو را طرد مي كنند و تو تنها مي ماني، مي ترسم زير بار اين مشكلات كم آورده و بعداً پشيمان شوي.
با خنده گفتم:
«من نظر خودم را قبلاً گفته ام و الآن بهترين موقعيتي است كه با كمك و پشت گرمي شما و ديگر افراد مؤمن و باخدا به هدف خود يعني مسلمان شدن و در ادامه ازدواج با يك دختر مسلمان كه مرجان خانم باشد، برسم. »
سرهنگ گفت:
«آيا مرجان هم از اين موضوع خبر دارد؟ او هم مي داند كه با قبول اين خواسته شما، بعدها دچار مشكلات فراواني از قبيل بي پولي، آزار و اذيت خانواده و محفل مي شود؟ آيا مي داني جهت رسيدن به تصميم خودت كه مسلمان شدن است بايد در روزنامه جدايي خود از فرقه بهائيت را اعلام نمايي؟ نمي ترسي كه با دشمني بهائيان روبه رو شوي؟»
خنديدم و گفتم:
«جناب سرهنگ من جرأت مقابله با سختي ها را دارم، تا الآن هم هر كس جاي من بود، خرد شده بود؛ چون در دو جبهه، هم با خانواده و هم با محفل درگير شده ام، فقط كافي است به من اطمينان كنيد. »
سرهنگ وقتي ديد من در راهي كه برگزيده ام، مصمم هستم، گفت:
«بهتر است مرجان و مادرش را صدا بزنم، اميدوارم اين جلسه باعث خير و بركت باشد. »
بعد جناب سرهنگ مرجان و مادرش را صدا زد.
مرجان با مادرش در درگاه اتاق ايستاده بود. با چادر نماز سفيدش، مثل فرشته ها شده بود، وارد اتاق كه شدند بوي گل محمدي در همه فضا پيچيد، اين بو براي من بوي ايمان بود، بوي جانماز حاج آقا شيباني كه دو سال مرا تحمل كرد و به من اعتماد كرد. كاش همان روزها مسلمان شده بودم و اصلاً به همدان برنمي گشتم. حالا مي فهمم چرا مي گويند در كار خير عجله كنيد، شايد من تا الآن داشتم تاوان پشت گوش انداختن و تأخير در كار خير را پس مي دادم.
مادر مرجان در اين جلسه گفت:
«اولين قدم بايد اين باشد كه آقافرهاد در حضور يك عالم و مجتهد سرشناس به اسلام ايمان بياورد. اين طور من با خواندن خطبه محرميت مشكلي ندارم. البته باز هم آقافرهاد نمي تواند به اين خانه رفت وآمد كند، تا زماني كه خطبه وارد سند ازدواج بشود و ايشان در روزنامه ها از فرقه بهائيت ابراز انزجار بكند. »
بدين ترتيب قرار شد، من دو روز بعد به خانه آنها بروم و در نزد يك عالم مورد اعتماد آنها مسلمان بودن خود را اعلام نمايم.
در اين حال جناب سرهنگ كه مرد سردوگرم چشيده اي بود، رو به مرجان كرد و گفت:
«دخترم! خوب مي داني كه اين لفظ دخترم واقعيت دارد؛ چون شما براي من از دخترم عزيزتر هستيد و خداوند اگر به من فرزندي عطا نكرد در عوض شما و مادرتان را بر سر راه من قرار داد. خودت خوب مي داني كه خواسته شما براي من در حال حاضر مهمترين چيزهاست. آن هم براي من كه ديگر به پايان راه رسيده ام. . . »
در اين حال هر سه نفر گفتيم، خدا عمر صدساله به شما بدهد. . . و سرهنگ ادامه داد:
«دخترم حالا، راست و حسيني به ما بگو آيا اين آقا پسر را آنقدر دوست داري كه در كنار او همه گونه سختي ها را تحمل كني؟!»
|
برو و خودت را نجات بده!34 |
|
|
اشاره: | |
در اين حال مرجان با نجابت سري به تأييد تكان داد و مرا سرشار از انرژي كرد. شور ساختن فردايي بهتر براي دختري كه براي من سمبل پرهيزكاري و عشق بود، حس خوبي در درونم به وجود آورده بود.
بعد از اين تأييد كه براي من از دنيايي باارزش تر بود، به حياط آمدم، دوباره به حوض خانه خيره شدم، ماهي هاي قرمز حوض در كنار هم و در كمال آرامش، بدون دغدغه فردا، مشغول حركت بودند.
جناب سرهنگ گفت:
«چيه آقافرهاد با اين ماهي هاي حوض ما خوب رفيق شده اي؟!»
گفتم به حالشان غبطه مي خورم كه در آرامش زندگي مي كنند.
سرهنگ گفت:
«پسرم زندگي يكنواخت از عذاب شب اول قبر هم بدتر است؛ چون براي زندگي بهتر بايد مبارزه كني. همين مبارزه، زندگي را زيبا مي كند و شما قدر زندگي تان را بيشتر مي دانيد. وگرنه زندگي به مرداب تبديل مي شود. »
آخرين نگاه بين من و مرجان ردوبدل شد، او هنوز از حرفي كه زده بود از فرط شرم سرخ شده بود.
از در خانه كه بيرون آمدم به سراغ رضا باجناق آينده ام رفتم و از او طلب كمك كردم. او در حالي كه مرا به خانه اش دعوت مي كرد، گفت:
«فرهاد جان! به خدا اين خانواده حرفي با ازدواج شماها ندارند، اما مسئله بهايي بودن شماست. آنها مي دانند كه محفل دست از سرشان برنمي دارد. ما هم اهل همين شهر هستيم و مي دانيم فرقه شما چه كارها مي كند. تازه حالا تحت لواي حكومت اسلامي اينها پروبالشان بسته است، خدا مي داند اگر در رژيم شاه بود، راحت و در روز روشن تو را مي كشتند، بعد هم خونت را پايمال مي كردند. »
به او گفتم رضاجان من مي خواهم از اين تار عنكبوت صدساله رها شوم براي من دعا كن.
تلاش براي مسلمان شدن
بالأخره روز موعود فرا رسيد و من به شاگردانم يادآوري كردم، هر كس تماس گرفت بگوييد رفته تهران جنس بياورد. فقط همين و هيچ اطلاعاتي ندهيد. در اين حال يكي از شاگردان مغازه كه مسلمان بود و نسبتي دور هم با ما داشت، مرا به كناري كشيد و گفت:
«فرهاد جان از الآن به شما تبريك مي گويم، اميدوارم راهي كه مي روي سرمشق براي همه اعضاي فاميل شما بشود. »
خنديدم و گفتم:
«درباره چه موضوعي حرف مي زني؟»
و او گفت:
«درباره بازگشت به فطرت اصلي ات حرف مي زنم، اما بدان كه بر لب من مهر سكوت زده اند، حالا برو و خودت را نجات بده. »
بي درنگ خودم را به خانه جناب سرهنگ رساندم، در زدم، مادر مرجان كه مهياي رفتن بود، در را به رويم گشود، اما از جناب سرهنگ خبري نبود، پرسيدم:
«پس جناب سرهنگ كجا تشريف دارند؟!»
مادر مرجان گفت:
«ايشان اين مأموريت را به ما سپرده اند، آخر ايشان در سني هستند كه بايد بيشتر استراحت كنند. »
در دالان خانه مرجان، مريم و خاله اش هم ايستاده بودند، آنسوتر نيز دايي مرجان و پسرعمه مادرش ايستاده بودند. با هم سلام و احوالپرسي كرديم و به سمت مسجد راه افتاديم. مسجدي كه قبلاً با روحاني اش، هماهنگ شده بود. فاصله خانه مرجان تا مسجد را انگار در خواب پيمودم، در داخل صحن مسجد همه منتظر نشستيم تا حاج آقا تشريف بياورند. يك ربع به اذان مغرب مانده بود كه حاج آقا وارد مسجد شد و بي درنگ به طرف ما آمد و گفت:
«چون اذان نزديك است، بايد خيلي كوتاه چند سؤال از اين آقافرهاد بپرسم، ببين پسرم: آيا علاقه شما به مرجان خانم باعث شده تا به دين مبين اسلام مشرف شوي يا واقعاً به بطالت اين فرقأ ضاله پي برده اي؟ اين را گفتم چون جوان هستي و اگر خداي نكرده مسلمان شدنت ريشه علمي و معنوي نداشته باشد، دوباره اعضاي فرقه تو را جذب مي كنند و اين دختر مظلوم بدبخت مي شود. »
گفتم:
«حاج آقا من از چندين سال پيش به اين نتيجه و تصميم رسيده بودم كه مسلمان شوم و اين درخواست و تصميم من به تازگي گرفته نشده كه كسي بخواهد آن را به ازدواج من با يك دختر مسلمان نسبت دهد، اما اين موضوع ازدواج باعث شد تا زمان اجراي تصميم من جلوتر بيفتد. »
در عرض چند دقيقه اي كه صحبت كرديم، حاج آقا باتعجب گفت:
«حرف هايت نشان مي دهد كه كم وبيش به اداب مسلمانان واقفي آيا درست فهميده ام؟»
عرض كردم:
«حاج آقا من از هفده سالگي تا به امروز كه در خدمت شما هستم با سؤال هاي بي جوابي كه قبل از آن برايم پيش آمده و جوابي در مقابل آن نشنيده ام، بيشتر سعي مي كردم با افراد مسلمان رفت و آمد كنم تا افراد بهايي و از آن زمان هم تصميم به جدا شدن خود از اين فرقه داشته ام و در اين مدت مخصوصاً مدتي را كه داوطلبانه به منطقه رفته بودم هم نماز و هم روزه مسلمانان را خوانده و مي گرفتم و هميشه سعي مي كردم ايامي كه عزاداري است به هر نحوي كه شده در اين مراسم ها شركت نمايم و فكر كنم همين كارها باعث شده كه خداوند يكتا لياقت تشرف به اسلام عزيز را به من عنايت فرمايد تا من سريع تر از آن چيزي كه فكر مي كردم به آرزوي خود برسم. »
|
پلي به سوي نور35 |
|
|
در شماره قبل خوانديم كه بهزاد به همراه خانواده مرجان راهي مسجد شدند تا او در آنجا و در حضور يك عالم روحاني تشرف خود به اسلام را اعلام كند. روحاني پرسيد كه آيا واقعاً به ماهيت بهائيت پي برده اي و مي خواهي مسلمان شوي يا اسلام آوردنت به خاطر ازدواج با مرجان است؟ بهزاد استدلال هايي آورد كه نشان مي داد او راه خود را با عقل و منطق انتخاب كرده است. ادامه ماجرا: | |
حاج آقا با شنيدن اين حرف ها لبخندي زد و گفت:
«پس اگر نماز را مي تواني بجا بياوري، هم اكنون موقع اذان مغرب است پس شما هم با ما نماز را بخوان، بعد از اتمام نماز و رفتن نمازگزاران مختصري با شما صحبت دارم و آنگاه شما در حضور اين عزيزان ايمان آوردن خود را اعلام فرماييد. »
قبول كردم. مردم يواش يواش به مسجد مي آمدند و خود را آمادأ نماز مي كردند. به اتفاق همراهان خود به وضوخانه رفته، وضو گرفتيم و در صف نماز ايستادم. هنگام اداي نماز احساس مي كردم كسي در كنارم نيست و فقط من با معبودم به تنهايي رازونياز مي كنم. بي نهايت سبك شده بودم از فكر اينكه از اين به بعد مي توانم با جان و دل به يگانه آفريدگار خود خالصانه اظهار بندگي نمايم به خود مي باليدم. به هر حال نماز مغرب و بعد از آن نماز عشا را خوانديم و بعد از دقايقي مردم كم كم از مسجد بيرون رفتند چندي بعد من به اتفاق حاج آقا و افرادي كه همراه خانواده مرجان آمده بودند در يك جا جمع شديم. يك يك افراد همراه خود را به حاجي معرفي كردم و ايشان هم به آنان خوشامد گفت و با تلاوت آياتي از قرآن مجيد صحبت خود را اينگونه آغاز كرد:
«از اينكه در اين امر خير يعني مسلمان شدن يكي از بندگان خدا سهيم شده ام، بي نهايت مسرورم، اميدوارم كه بتوانم اين امر مهم را به نحو احسن انجام داده و در ثواب آن و خشنودي ائمه اطهار(ع) ما هم سهيم باشيم. قبل از هر چيز مي خواهم مطالبي هر چند كوتاه و مختصر اما مهم و اساسي را خدمت آقافرهاد بگويم؛ اول اينكه با خواسته و ميل خود اقدام به چنين امري نموده اي و اميدوارم بتواني در اين امر پايدار و مقاوم باشي. دوم اين را بگويم كه به خاطر كسي اين كار را انجام نمي دهي و فقط و فقط لطف و رحمت خداوند را پيش رو داشته باش و از او كمك بخواه نه از بندأ خدا. موضوع مهمتر اينكه جهت كسب بيشتر معلومات وايمان بيشتر به دين مبين اسلام از خدا و سيره و روش ائمه(ع) مدد بگير كه منابع آن در قرآن كريم و نهج البلاغه و ساير كتب اسلامي وجود دارد و نبايد شيوه و رفتار بندگان خدا را ملاك بداني؛ چون كسي كه به اين شيوه بخواهد كسب ايمان كند شايد افرادي باشند كه اسم مسلماني را بر خود نهاده باشند، اما طوري رفتار كنند كه مطابق قرآن و سيره ائمه(ع) نباشد، آن موقع شما در اعتقاد خود متزلزل خواهيد شد، پس افراد را ملاك ايمان كامل يك مسلمان قرار نده. حرف آخر اينكه در اين مكان شما به صورت غيرعلني مسلمان شدن خود را اعلام مي كني، اما بهتر است كه در صورت فراهم شدن موقعيت، در روزنامه هاي كثيرالانتشار اعلام برائت و نفرت از اين فرقه بكني، ضمن آنكه تشرف شما به دين مبين اسلام بايد در حضور نماينده ولي فقيه باشد، اما چون كار شما با خانواده ات گره مي خورد، بهتر است مدتي را تقيه كني. تا شرايط مهيا شود. حالا من هر چه مي گويم، شما تكرار كن: »
سپس اين كلمات روحاني در فضا جاري شد:
«اشهد ان لااله الاالله و اشهد ان محمداً رسول الله و اشهد ان علياً ولي الله. . . »
و من هم اين كلمات آسماني را تكرار كردم و با تمام وجود پذيراي اسلام شدم.
حاج آقا بعد از مراسم براي ما آرزوي خوشبختي كرد و ما از حضورش مرخص شديم. در پايان ديدار باز هم تأكيد كرد:
«آقافرهاد فراموش نكن كه شما بايد در حضور نمايندأ ولي فقيه شهادتين را بر زبان جاري سازي و از امروز شما مسلماني هستي كه فقط چند نفر از تشرف شما خبر دارند. »
صورت حاج آقا را بوسيدم و گفتم:
«حاج آقا شما مرا به زندگي بازگردانديد، باور كنيد كه من اسلام را از روي هوا و هوس نمي خواهم. اسلام براي من پلي است به سوي نور. . . »
در اين هنگام همه صلوات فرستادند و دايي مرجان خانم يك جعبه شيريني را جلوي جمع گرفت و گفت:
«خب حالا دهانتان را شيرين كنيد. »
و بعد به اصرار آنها يك راست به سمت منزل سرهنگ رفتيم و بعد از وارد شدن به منزل، سرهنگ با رويي گشاده از ما استقبال كرد و بعد از نشستن من گفت:
«فرهاد! درست است كه غيرعلني مسلمان شده اي اما اين را بدان كه مسئوليت تو زيادتر از قبل شده و احتمال اينكه خانواده ات بفهمند و بخواهند مشكلاتي سر راه تو به وجود بياورند، زياد است پس مي خواهم محكم و استوار باشي و اگر زماني احتياج به كمك داشتي، روي من و اين افراد حساب كن، مطمئن باش كه تنهايت نمي گذاريم و تا جايي كه در توان ما هست كمكت خواهيم كرد. »
به اصرار مرجان و خانواده اش، شام را مهمان آنها شدم. خيلي با هم صحبت كرديم مثل اينكه من هم يكي از افراد خانواده آنها هستم، هيچ فرقي بين من و مهماناني كه همه از نزديكان آنها بودند وجود نداشت. بعد از صرف شام من موقعيت را مناسب ديدم و به مادر مرجان تقاضاي خود را گفتم تا به سرهنگ بگويد كه ايشان چه تصميمي نسبت به تقاضاي من مي گيرند. مادر مرجان گفت:
«جناب سرهنگ حالا كه آقافرهاد مسلمان شده و مشكل اصلي او حل شده، مي خواهد بداند آيا مي تواند با خانواده و دختر ما وصلت كند؟»
سرهنگ هم در جواب گفت:
«من خودم هم به اين موضوع رسيده بودم كه آقافرهاد چنين تقاضايي را از من خواهد كرد بايد بگويم حالا كه او مسلمان شده اگر خود مرجان و شما كه مادر و اعضاي نزديك خانواده و بستگان نزديكش هستند با اين تقاضا موافقت مي نماييد، فردا يك صيغه محرميت بين آن دو خوانده شود. آن وقت هر موقع كه آقافرهاد از زندگي آينده خود مطمئن شد مي تواند مرجان را عقد رسمي كرده و با يك جشن كوچك به سر زندگي خود برود. حالا اگر موافق حرف هاي من هستيد خودتان اعلام كنيد. اول از همه از مرجان مي خواهم كه نظر خود را بار ديگر بگويد. »
دراینجاهرچه میخواهد دل تنگت بگو