داستان بهایی که مسلمان شد
و بعد از ادامه حرف زدن پشيمان شد و بدون خداحافظي گوشي را قطع كرد.
در شرايطي كه انگار دنيا بر سرم آوار شده بود، مادرم شروع به سين جيم كردن كرد:
«فرهاد اين آقا كي بود اين وقت شب زنگ مي زد؟! ببينم چي مي گفت. . . »
من هم براي رد گم كردن گفتم: «هيچي مامان مشتري بود. . . »
اما مادرم با زرنگي گفت: «مشتري هيچ وقت به خانه زنگ نمي زند. »
ناگهان حرفي پيش كشيد كه كلكسيون نگراني هاي مرا كامل كرد:
«راستي امروز پروين خانم، همسايه قبلي مان زنگ زد، مي گفت يه كار خصوصي داره. هر چي گفتم موضوع چيه، گفت: پشت تلفن نمي تونم بگم اما درباره آقا فرهاده. . . »
و پاسخ من سكوت بود. آن شب بدون آنكه شام بخورم به بستر رفتم و تا صبح نخوابيدم، خدايا اگر پروين خانم راجع به حرف هاي خانم سماوات با مادرم حرفي بزند، چه خواهد شد. . . عقربه هاي ساعت به كندي حركت مي كرد و من لحظه شماري مي كردم تا صبح برسد و از خانه بيرون بروم.
صبح زود هنگامي كه همه خواب بودند و روي درخت ها، پرندگان فارغ از زندگي ما انسان ها مشغول خواندن بودند، گرسنه و خسته از خانه خارج شدم و تا حوالي ظهر در خيابان ها سرگردان بودم و هر لحظه مجسم مي كردم كه پروين خانم چه حرف هايي به مادرم خواهد زد و آن وقت واكنش مادرم چه خواهد بود.
بالأخره به خانه بازگشتم؛ مادرم به محض بازكردن در، در حالي كه از فرط عصبانيت چهره اش سرخ شده بود، گفت:
«با مسلمان ها نشست و برخاست كردي، حرف زديم گفتي شما اشتباه مي كنيد و توي محفل خوار و ذليل شديم، اما تحمل كرديم، اما حالا با اين دسته گل جديدت چه كنم؟!»
من هم جوري وانمود كردم كه انگار از هيچ چيزي خبر ندارم. . .
«كدام دسته گل، مادر من. . . »
و مادرم در همان حال با عصبانيت بيشتر فرياد زد:
«خوشم باشه آقا فرهاد، حالا ديگه خودتم نمي دوني چكار كردي؟! يعني تو خبر نداري كه به يك دختر مسلمان قول ازدواج داده اي؟!»
يعني تو خبر نداري در خانه دوستت كه نامزد اين دختر است، خواستار نامزدي شدي، دختر هم پذيرفته و مسئله را مشروط به رضايت خانواده اش كرده. . . به خدا امروز مردم و زنده شدم، وقتي پروين خانم گفت: اين پسره بالأخره مسلمان مي شود. . .
گفتم مادر اين حرف ها چيه كه مي زني؟! و او با شتاب گفت:
«ببينم چرا راجع به برادرهاي ديگرت اين حرف ها نيست؟! چون آنها سرشان را پايين انداخته اند و دارند زندگي مي كنند. »
گفتم مامان، پروين خانم مي داند كه شما روي بهائيت تعصب داريد، خب خواسته سربه سرتان بگذارد.
ظاهراً مسئله فيصله پيدا كرد. اما مي دانستم كه مادرم تبديل به آتش زير خاكستر شده است.
يك لحظه انديشيدم و به خودم گفتم: مرگ يك بار و شيون هم يك بار؛ چرا پدر خواندأ مرجان را از ترديد بيرون نمي آوري؟! چرا حرف دلت را نمي زني؟! تا كي مي خواهي تو سري خور محفل باشي؟!. . . ناگهان در خودم انرژي خاص احساس كردم، آنچنان كه برخاستم و از خانه بيرون زدم و يك راست به در منزل مرجان رفتم.
براي اولين بار بعد از دوران خدمتم گفتم، الهي به اميد تو. . . (چون بهائيان از روح جمال مبارك مدد مي خواهند) بدون دودلي و ترديد زنگ در خانه را به صدا درآوردم، گوشي آيفون را مادر مرجان برداشت! كيه؟ گفتم منم فرهاد، كار واجب دارم اجازه بدهيد با همسرتان حرف بزنم، آيفون قطع شد و لحظه اي بعد مادر مرجان در را به رويم گشود و گفت:
«پسرم مگر قرار نشد ديگر دور اين خانواده را خط بكشي!؟»
گفتم بله. اما، اجازه بدهيد با همسرتان حرف بزنم.
ناگهان صداي جناب سرهنگ در حياط پيچيد كه: «خانم كيه. . . ؟!»
- غريبه نيست، همسايه است.
- خب تعارف كن تشريف بياورند داخل.
ناگهان من با صداي بلند گفتم:
«جناب سرهنگ منم فرهاد جهانديده، اجازه بفرماييد بياييم داخل حياط تا با شما حرف بزنم. »
ناگهان صداي پرصلابت اما مؤدبانه جناب سرهنگ در حياط پيچيد:
«بفرماييد داخل حياط پسرم تا من حاضر بشوم، مهمان حبيب خداست. »
فخري خانم مادر مرجان به ناچار از جلوي در فاصله گرفت، تا من به درون حياط بروم.
من هم پيش از ورود به سبك مسلمانان گفتم: ياا لله و از گفتن اين كلام تمام وجودم سرشار از لذت شد. خانه قديمي ساز بود با در و پنجره هاي چوبي و حوضي قديمي و باغچه هاي پر از شمعداني، ناگهان چشمم به مرجان افتاد صورتش قرمز شده بود، با دقت و تعجب به من نگاه مي كرد.
با راهنمايي مادرش به داخل اتاق پذيرايي خانه هدايت شدم. روي طاقچه يك جلد قرآن كريم نفيس ديده مي شد و آنسوتر يك ديوان حافظ روي ديوار عكسي از روزگار جواني جناب سرهنگ خودنمايي مي كرد كه با چشم هاي پرصلابت به دوربين خيره شده بود.
|
روياي شيرين پشت پرده تشكيلات 22 |
|
|
اشاره: | |
چندي بعد روبه روي من مردي 70 ساله با موهايي سفيد ايستاده بود، اندامش به نسبت تصوير جواني اش تكيده شده بود، اما چهره مهربان و چشم هاي درشت و نافذش مرا واداشت تا به سمت او بروم، ابتدا خواستم دست هايش را ببوسم كه با تواضع تمام از اين كار جلوگيري كرد.
گفتم جناب سماوات از اينكه مرا پذيرفتيد، بسيار سپاسگزارم. . . پيشاني ام را بوسيد و مرا به نشستن روي مبل دعوت كرد و گفت:
«خب من در خدمت شما هستم. »
من هم بدون معطلي و با اعتماد به نفس گفتم:
«من براي امر خير خدمتتان رسيدم. »
خنده اي كرد و گفت:
«پسرم! امر خير هم همان طور كه مي دانيد، رسم و رسوماتي دارد شايد هم رسمش عوض شده است؟»
گفتم:
«هيچ چيز عوض نشده و اگر شما موافقت بفرماييد، همه موبه مو اجرا مي شود تا خداي نكرده به شما و خانواده محترمتان توهين نشده باشد. »
در اين حال جناب سرهنگ با صداي بلند گفت:
«خانم، شما مي دانيد اين آقا فرهاد كجا زندگي مي كنند؟»
و مادر مرجان پاسخ داد: «همسايه پروين خانم زن آقاي صحافي بوده اند. »
در اين حال سرهنگ ادامه داد:
«لابد مي داني كه پدر مرجان و مريم سال ها پيش فوت كرده است و من چند سالي است با مادرشان ازدواج كرده ام، اما خدا مي داند از همان روز اول سعي كرده ام نبود پدر را احساس نكنند. خب حالا شما از خودت بگو. »
و من كه دنبال فرصتي مناسب بودم، بي اراده گفتم:
«من فرهادم، 23 سال دارم، كارم عينك سازي است، با خانواده ام زندگي مي كنم، اسم پدرم نورالدين است و با يك موتور هوندا 125 رفت وآمد مي كند و توي كار فرش است. »
ناگهان سرهنگ حرفم را بريد و گفت:
«ببينم، پدرت نورالدين جهانديده است؟»
گفتم بله. در اين حال جناب سرهنگ با خنده ادامه داد:
«آها يادم آمد، پدرت با سرگرد صحافي هر روز مي آمد باغ من در عباس آباد و مشروب مي خوردند، اما من چون اهل هيچ فرقه اي نبودم از آنها كناره گرفتم، راستي تو كه مثل پدرت مشروب نمي خوري؟»
گفتم جناب سرهنگ مشروب اصلاً و ابداً اما سيگار مي كشم.
در اين حال جناب سرهنگ حرفم را بريد و گفت:
«راستش مسئله اصلي ما، بهايي بودن شماست، اي كاش دوستتان قبل از آنكه علاقه مرجان به شما جلب شود، در اين باره چيزي به ما گفته بود، تازه همان موقع هم گفتم مرجان دارد درس مي خواند. »
گفتم حاج آقا همه چيز قابل حل است. ناگهان جناب سرهنگ آهي كشيد و گفت:
«پسرم آن طور كه تو فكر مي كني مسئله آسان نيست. تازه اگر محفل هم دست از سر شما بردارد، شما از خانواده خود جدا مي شويد، بعد بايد در نزد امام جمعأ همدان اسلام بياوريد و در جرايد كثيرالانتشار نفرت خود را از اين فرقه اعلام كنيد.
من در دوران خدمت با بهايي ها سر كار داشتم، در رژيم شاه خيلي نفوذ داشتند و هر ناشدني را شدني مي كردند، من هم هيچ گاه در عقايد آنها كنجكاو نمي شدم. اما الآن خسته هستم. شما فردا بعدازظهر تشريف بياوريد تا بيشتر صحبت كنيم. من مي خواهم بدانم اعتقادات بهائيان چگونه است؟»
بدين ترتيب شاد و خوشحال از جناب سرهنگ خداحافظي كردم، وقتي بيرون آمدم شادي را در چهره مرجان ديدم. حتي مريم هم لبخند مي زد.
اما مادر مرجان كه براي بدرقه من تا در خروجي با من همقدم شده بود گفت:
«اين ديدار هيچ مسئله اي از صدها مسئله شما را حل نكرده است، پس حرف ما سر جاي خودش است و شما گرد اين خانه نچرخ، تا زماني كه مسئله از نظر شرع و عرف حل شده باشد. آقا فرهاد شما پسر هستي، اما براي دختر خوب نيست اسم كسي رويش باشد و يا خداي نكرده پرونده سفيدش بي خود و بي گناه سياه شود. »
با شادي كودكانه اي به خانه رسيدم، مادرم در اين حال به پيشواز من آمد و گفت:
«شعاع اله از ملاير تلفن زد و گفت فردا صبح مقداري شيشه عينك از عينك سازي فرهاد بگيري و ببري ملاير. . . »
گفتم مامان من فردا كار مهمي دارم، اما شيشه ها را فردا مي فرستم و خودم پس فردا به ملاير مي روم. مادرم گفت:
«من نمي دانم. خودت مسئله ات را با برادرت حل كن. »
من هم بلافاصله به شعاع اله تلفن كردم و از او خواهش كردم، يك روز به من مهلت بدهد، او هم قبول كرد.
شب را با رؤيايي شيرين سپري كردم و فردا صبح زود با انرژي خاصي شيشه هاي عينك ها را به آدرس برادرم در ملاير فرستادم و ناهار را در بيرون از خانه صرف كردم؛ چون در غير اين صورت هيچ توجيهي براي خروج از خانه نداشتم، آن هم در شرايطي كه خانواده ام به تك تك حركات من مشكوك شده بودند.
بالأخره ساعت سه بعدازظهر فرا رسيد و من در ساعت مقرر زنگ در خانه جناب سرهنگ را به صدا درآوردم. چند لحظه بعد فخري خانم در را به روي من باز كرد. در حياط چهرأ مرجان را ديدم كه شادي از چشمانش مي باريد، با نگاهش مي خواست به من بگويد؛ هرگز فكر نمي كردم، اين قدر صادق و با پشتكار دنبال خواسته ات باشي.
|
حرف حساب بهايي ها چيست؟!23 |
|
|
اشاره: | |
لحظه اي بعد با جناب سرهنگ، روي مبل پذيرايي خانه باصفايش مشغول حرف زدن بوديم. سرهنگ در همان ابتداي جلسه يادآور شد:
«پسرم خداي نكرده من قصد تفتيش عقايد شما را ندارم، اما دلم مي خواهد بدانم حرف حساب بهايي ها چيست وگرنه من عالم ديني نيستم كه بخواهم با شما مناظره كنم، همين قدر بگويم كه من تا پيش از ورود به دانشگاه پليس، لب به سيگار هم نمي زدم، اما در دوران خدمت شرايطي پيش آمد كه اگر من، هم رنگ جماعت نمي شدم، طرد مي شدم. در دايرأ كشفيات به صورت مرتب ترياك و ساير مواد مخدر كشف مي شد. من در اوايل خدمتم بلافاصله صورت مجلس مي كردم و تحويل مقامات مي دادم، اما در رژيم شاه به جاي تشويق تنبيه مي شدم تا آنكه دريافتم اين كشفيات بايد از بالا تا پايين بين مقامات تقسيم شود. بعضي محمولات را هم بايد ناديده مي گرفتيم يا دربسته تحويل مقامات مي داديم و همين مسئله باعث شد تا من كم كم به ترياك معتاد شوم، 71 سال به ترياك معتاد بودم و همين امر باعث شد كه بيمار شوم و الآن در ۷۰ سالگي نتوانم براي يك بار هم شده، آب خنك بخورم و الآن مجبورم به جاي آب، چاي بخورم. »
يك لحظه خواستم از جناب سرهنگ بپرسم بيماري شما چيست؟ چون تا آن روز از بلاياي اعتياد همه جورش شنيده بودم، الا اين يك مورد، اما به احترام سرهنگ سكوت كردم. . .
سرهنگ ادامه داد:
«حالا هر جا كه مهماني مي روم، بايد فلاسك چاي را با خودم ببرم، اينها را گفتم تا بداني روبه روي تو يك پيرمرد رنج كشيده نشسته است كه به هيچ عنوان قصد انتقام جويي ندارد. شما هم مي دانم كه نيت خير داري وگرنه اينجا نبودي. خب حالا شما حرف بزن. »
و من طوطي وار همان طور كه در كلاس ها آموخته بودم، گفتم:
«در سال ۱۲۳۵ هجري قمري، فردي به نام علي محمد شيرازي كه ما به ايشان حضرت شعاع اله مي گوييم در شيراز به دنيا آمد و پس از سفر به بوشهر و سفر به نجف اشرف اظهار امر علني خود را اعلام مي دارد و مي گويد من همان موعودي هستم كه شما مسلمانان هزار سال منتظر ظهورش هستيد؟ حال من آمده ام تا شما را از اين انتظار بيرون بياورم و شما را به ظهورم بشارت دهم. . . »
سرهنگ حرفم را بريد و گفت:
«خب پس اگر امام زمان(عج) ظهور كرده، پس چرا از اين موضوع بجز تعداد اندكي با خبر نيستند؟ چرا حكومت عدل و داد برپا نشده؟ چرا صلح در جهان نيست؟ چرا بهائيان به جاي مبارزه با ظالم در خدمت انگليس و آمريكا قرار دارند؟ اين جناب علي محمد شيرازي دقيقاً 115 سال پيش اعلام مهدويت كرده، خب تبادل اطلاعات هم امروز قابل مقايسه با صدر اسلام نيست، در حالي كه رسول اكرم(ص) با همان امكانات اندك رسالت خويش را به همه دنيا اعلام فرمود، آن وقت در طي اين 115 سال فقط تعداد اندكي باور كردند كه. . . خب حالا بگو ببينم پيشرفت آيين شما چگونه بوده، آيا حتي توانسته به گوش يك ميليارد انسان برسد؟!»
با شرمندگي گفتم:
«نه، ولي معتقدند كه روزگاري ايمان خواهند آورد. »
سرهنگ گفت:
«پسرم در زمان پيامبر(ص) و جانشينان ايشان با وجود همأ فتنه ها و امكانات ابتدايي، اسلام با توجه به احكام مترقي اش در جهان فراگير شد؛ اما تلاش بي حاصل شما در مقابل شش ميليارد انسان، قطره اي در برابر درياست. راستي بهائيان مي گويند اسم پيامبر ما
بهاءا لله است، اما شما از سيد باب حرف مي زني، پس اين آقا چكاره است؟!»
گفتم:
«بعد از كشته شدن علي محمد شيرازي در تبريز در سال ۱۲۶۹(هـ-. ق) يعني 9 سال بعد از اظهار امر علني ايشان حضرت بهاءا لله اظهار امر فرمودند. »
سرهنگ در اين حال خنده اي كرد و گفت:
«پس نعوذبا لله امام زمان شد دو تا. . . »
با شرمندگي گفتم:
«البته در بين بهائيان هم دو دسته وجود دارد، يك گروه به همان اولي اعتقاد دارند و گروهي معتقدند حضرت بهأا لله شريعت جديدي ارائه فرموده اند. »
سرهنگ وقتي حرف من تمام شد، گفت:
«خب باز ما نفهميديم اگر اينها به قول شما امام زمان بوده اند؛ چرا شريعت اسلام را منسوخ و براي خودشان بساط دين جديد گسترده اند، شما گفتي كه باب گفته من همان كسي هستم كه منتظر ظهورش هستيد، پس چه دليلي دارد كه شريعت جديد درست كند. در حالي كه در هيچ منبع و كتابي با موضوع امام زمان(عج) حرفي از شريعت جديد نيست. بلكه از احياي دين محمدي(ص) سخن آمده است. پس پسرم من به اين نتيجه مي رسم كه هر دوي اينها آدم هاي دنياطلبي بوده اند كه فرقه اي جديد درست كرده اند كه اصولاً از ريشه از اسلام جداست؛ چون امام زمان(عج) مسلمانان احكامي از خود نمي آورد، بلكه احكام فراموش شده دين جدش را دوباره احيا مي كند. خوب درباره تاريخ و حروف نيز گويا احكامي داريد. . . »
گفتم:
«بله اصولاً بابيان و بهائيان هر سال به جاي ۱۲ ماه، ۱۹ ماه دارند و طبق آن هر ماه اسمي براي خودش دارد: شهرالجلال، شهرالجمال و. . . مقداري هم احكام داريم. مثلاً در بيان آنها آمده است: بدون ركاب و لگام بر حيوانات سوار نشويد يا كودكان را روي صندلي و يا كرسي و يا تخت بنشانيد كه از عمرشان حساب نشود. »
سرهنگ كه خنده اش گرفته بود، گفت:
«كافي است پسرم، خوب ما اگر ۱۹ را در ۱۹ ضرب كنيم جمعاً مي شود 263 روز آن وقت اين سه - چهار روز باقي مانده كجا مي رود؟! اين اسم ها هم اسامي معمولي و ترجمه عربي است، در مورد احكام هم خنده دار است كه مثلاً پيامبري بيايد و بجاي تبيين احكام و مسائل مورد نياز مردم به توضيح واضحات بپردازد، اين طور نيست؟!»
|
اين اباطيل چيست كه توي مغز شما كرده اند؟!پشت پرده تشكيلات24 |
|
|
من كه واقعاً كم آورده بودم، گفتم: | |
گفتم: چون مي گويد خداوند مقرر كرده كه من زودتر از تاريخ مقرر ظهور نمايم.
سرهنگ گفت در اين فرقه، ببخشيد كه مي گويم فرقه، پيامبر به زعم شما چه كسي هست؟
و من گفتم حضرت اعلا، بهاءا لله و پسرش عبدالبها (عباس افندي) و نوأ دختري عبدالبها شوقي افندي. . .
سرهنگ گفت:
«راستي چرا نمازي كه بهأا لله در كتاب ارائه مي دهد وقتي معلوم مي شود سراسر غلط است؛ يكباره كتابش غيب مي شود؟»
با استيصال گفتم: «كار دشمنان بود. »
و سرهنگ گفت:
«اين اباطيل چيست كه توي مغز شما كرده اند؟! پسرم اگر مي خواهي مسلمان بشوي، برو اول مطالعه كن؛ چون بدون مطالعه دوباره متزلزل خواهي شد. تحقيق كن؛ چرا عموم بهائيان شراب خواره اند؛ چرا مي گويند ما در سياست دخالت نمي كنيم ولي آشكارا با انگلستان رابطه دارند و در زمان شاه، عموم وزرا بهايي بودند و. . . »
راستش هرگز فكر نمي كردم جناب سرهنگ اين همه اطلاعات داشته باشد، شايد هم من بيسواد بودم، شايد هم بهائيت آنقدر سرشار از تضاد بوده و هست كه هيچ نظريه پردازي نمي توانست در آن لحظه از بهائيت دفاع كند. بدين خاطر براي رفع هرگونه سوءتفاهم به جناب سرهنگ يادآور شدم كه من اينجا نيامده ام كه از بهائيت دفاع كنم، بلكه آمده ام تا به شما بگويم من هم با شما هم عقيده هستم و خدا شاهد است از همان دوران سربازي من براي رهايي از فرقه عزمم را جزم كرده بودم، وگرنه من از خيلي حقايق آگاه هستم، اما راه فرار ندارم وادامه دادم:
جناب سرهنگ من در اين مدت چيزهايي در كتاب هاي اصلي بهايي ها مثل اقدس، مستطاب، بيان، ايقان، احكام و. . . خوانده ام كه اگر بخواهم همأ ايرادات آنها را بگويم چندين روز طول مي كشد و از حوصله شما و من خارج است، اما مقداري از آنها را جهت اطلاع شما عرض مي كنم كه خودتان داوري كنيد كه آيا امثال من حق دارند از اين فرقأ ساختگي جدا شده و از بندگي آنها خارج شوند يا خير؟ اول از همه از علي محمد باب بگويم كه او تا قبل از اينكه كشته شود؛ چون فكر مي كرد كه دولت روس كه در آن زمان با حمايت آنها اقدام به ساختن فرقه بابيت كرده بود، از او حمايت خواهد كرد، ابتدا خود را باب و سپس خود را امام زمان معرفي كرد، بعد شريعت جديد و دست آخر ادعاي خدايي هم كرد، اما بعد از دوران كوتاهي به خاطر اينكه دولت روس با ايران آشتي مختصري كرد. او فهميد كه چه خطايي كرده و نمي تواند از حمايت روس ها برخوردار باشد. بدين خاطر چندين بار توبه كرد و با گفتن جمله هايي مانند؛ غلط كردم، من خود يكي از منتظران ظهور هستم، من كجا و دين سازي كجا، من از شيفتگان رسول خدا(ص) و ائمه اطهار(ع) هستم. از چنگال مرگ فرار كرد، اما بعد از مدتي دوباره با حمايت انگليسي ها همان ادعاهاي قبلي خود را تكرار كرد تا آخرالامر، دولت وقت مجبور شد به خاطر فتنه ها و جنگ هايي كه آن موقع به پا كرده بود و مقدار زيادي از خون ايرانيان بي گناه كه گول او را خوردند به زمين ريخته شده بود و خانواده هاي زيادي را داغدار كرده بود او را در تبريز تيرباران كند. حرف ها و حكم هايش را هم كه مقداري از آن را ذكر كردم دليل بر جنون اين آقا است. او قبل از مردنش يحيي را جانشين خود كرد، ولي چون يحيي گوشه نشين و ساكت بود در عوض برادرش بها (ميرزا حسينعلي نوري) همه كاره و بيشتر با انگليسي ها سر و كار داشت و بابي ها او را مي شناختند. او بعد از دو سال ناپديد شدن، خود را جانشين باب خواند و بين او و برادرش نزاع هاي بي شماري اتفاق افتاد كه آخر سر يحيي را دولت ايران به بغداد فرستاد و بعد از مدتي بهأا لله نيز به آنجا تبعيد شد، اما باز فتنه زياد شد و دولت عراق مجبور شد به خاطر خاتمه دادن به اين جنگ و ستيز دو برادر خواهان سلطنت را از يكديگر جدا كند و يحيي را به قبرس و بهاء و خانواده اش را به سرزمين فلسطين كه زير سلطه انگليس بود، بفرستد. بهأ در مدتي كه ايران بود با توطئه چندين نفر از مريدان خود قصد داشت شاه آن زمان و اميركبير را ترور كند كه ناكام ماند و اين كار باعث شد كه به دستور شاه قاجار عده زيادي از بهائيان و بابيان اعدام شوند و بهأ به دليل اينكه پدرش در دربار بود از طرف روس مورد وساطت قرار گرفته و با توسل به سفارش آنها از مرگ حتمي نجات پيدا كند. بعد از او عبدالبها (عباس افندي) پسر دوم بهأا لله جانشين شد البته باز هم قرار بود برادر بزرگتر جانشين گردد و باز همان جنگ و ستيز به راه افتاد و عبدالبها پيروز ميدان شد و برادرش را از گردونأ جانشيني به كنار زد. در زمان ايشان ديگر كشور روسيه كه ابتدا باني فرقأ بابيه شده بود از ميدان سياست خارج شده و انگليس به سر كار آمده بود و اينها در زماني اتفاق افتاد كه فرقه وهابيت در بين مسلمانان اهل سنت به وجود آمد و بهائيت نيز در بين شيعيان اظهار وجود كرد. به چه دليل؟ چون آنها نمي خواستند مسلمانان اتحاد داشته باشند و اين دو فرقه را جهت اختلاف مابين شيعه و سني به وجود آوردند.
|
گول ظاهرفريبي بهائيان را نخوريد!25 |
|
|
احكامي كه همه آنها سراسر كذب و غلط و خنده دار بود، به گوش افراد ساده لوح مي خواندند. تفسير قرآن را به نفع خود عوض كرده و از آن استفاده مي كردند، احاديث را وارونه جلوه مي دادند و آنجايي كه ديگر نمي توانستند آن را تغيير دهند صحنه هايي از خود ساخته تا به مردم بگويند ما طبق حديث قدسي پيش مي رويم ادامه: | |
مثل حركت درفش هاي سياه از خراسان با برنامه ريزي از پيش تعيين شده توسط ملاحسين بشرويه كه اقدام به آن كرد. در جلسات ضيافت هاي ۱۹روزه خود اخبار اينكه ملت جهان گروه گروه بهايي مي شوند را هميشه قرائت مي كردند، اما با اين همه بوق و كرنا حتي يك كشور مثلاً پنجاه هزار نفري يا حتي يك جزيره كوچك را نتوانسته اند مختص خود كنند چه رسد به كشوري چند ميليوني. احكامشان چه در زمان باب يا بهأا لله يا عبدالبها و چه در حال حاضر به خاطر ناقص بودن و بي محتوا و بي هويت و ساختگي بودن هيچ كدام قابل اجرا نيست. تاريخ را تحريف كرده اند كه مثلاً خود را مظلوم و ستمديده قلمداد كنند، اما اگر همانند زمان شاه ميداني به آنها داده مي شد، دست چنگيز، هيتلر و. . . را از پشت سر مي بستند. پول پرست و طماع هستند. احكام خود را طوري ساخته اند كه در نظر افراد عادي و عوام در مقابل ديگر اديان ساده تر باشد تا بهتر آنها را گول بزنند و به سمت خود بكشانند.
حجاب را در كشوري كه همه مؤمن و باغيرت بودند توسط زني به نام زرين تاج (قره العين) كه از باب اين لقب را گرفته بود، برداشتند و در زمان كنوني همين بي حجابي براي عده اي از جوانان خام و ساده لوح دستاويزي شده كه در مجلس بهائيان رفت وآمد كرده و از سفره حرام عيش و نوش و بي بندوباري لقمه اي هم به آنها برسد. زماني كه تعدادي از مسلمانان بنابه دلايلي از قبيل دفاع از مملكت، ناموس و دين شهيد مي شوند، آنها جشن مي گيرند و از جمال مبارك (بهأا لله) مي خواهند كه باز هم از اين مسلمان ها كشته شوند كه مثلاً راه آنها بازتر شود. برايشان هم فرق نمي كند، در بين كشته شدگان نوزاد، كودك، جوان و يا پير باشد. جاسوسي كردن از اهم كارهايشان است، در ايران برضد ايرانيان و در كشورهاي ديگر بر ضد كشورهايي كه در آن زندگي مي كنند. خائن به تمام معنا هستند. هزاران خلاف از قبيل مشروب خوري، مصرف مواد مخدر و مشروبات الكلي، ناموس فروشي، رابطه با ناموس يكديگر و. . . از كارهاي پيش پا افتاده آنهاست، اما از طرف ديگر طبق دستوراتي كه از زمان پيدايش آنها توسط دولت هاي بزرگ و سلطه گران وقت و بيت العدل اعظم امروزي كه مقر آن در اسرائيل است به آنها تأكيد و گوشزد مي شود كه فقط ظاهر را حفظ كنند، بعد هر كاري و هر جنايتي بكنند اما هميشه ظاهر خود را مثل باطنشان كه سراسر پليدي و دشمني و كينه توزي است را نشان ندهند، چرا؟ چون مردم ساده و عوام گول همين ظاهر مهربان و سخنان دلنشين آنها را مي خورند و وقتي به دام آنها مي افتند كاري با خانواده هاي آنها انجام مي دهند كه ديگر راه بازگشت نداشته باشند. همه جاسوس هم هستند، مثلاً خبرچيني پسر از پدر خود به سران تشكيلات يا برعكس آن. افراد بهايي حتي اگر دو نفر هم باشند و چندين سال با يكديگر زندگي كرده و دوست هم بوده باشند هيچ وقت نمي توانند به دليل نداشتن اعتماد به يكديگر حرف دل خود را به هم بگويند، سياست بازي هم كه در رأس امور و سرلوحه آنان قرار دارد. به طور مثال رفتار ظاهري آنها با ديگران در جامعه به طوري است كه فرد شيفته آنان مي شود و اگر يك نفر از آنها بپرسد شما انسان هاي خوب و با انصافي هستيد، بهايي بودن خود را پيش مي كشند كه ما در سايه بهايي بودن اين طور رفتار مي كنيم.
اما از اين طرف اسلام چگونه با آنها رفتار مي كند؟! آنها را بندگان ساده و فريب خورده تشكيلات مخوف بهائيت مي خواند و با لطف و مهرباني آنها را همانند ديگر شهروندان ايراني مورد حمايت خود قرار مي دهد؛ چون قرآن و اسلام سراسر مهرباني و عطوفت به بندگان خدا را سفارش فرموده چه مسيحي چه يهودي و كلاً هر كسي در زير سايأ حكومت اسلامي است.
ديگر از بس حرف زده بودم، دهانم خشك شده بود و سرم گيج مي رفت، هرگز فكر نمي كردم روزي بتوانم اين همه حرف بزنم. جناب سرهنگ سري تكان داد و گفت:
«آقا فرهاد، من به اندازه همسرم، مريم و مرجان به دستورات اسلام عمل نمي كنم و شايد خطاهاي زيادي داشته باشم، اما امروز كه با هم احكام بهائيت را مرور كرديم، از اينكه مسلمان هستم به خود باليدم و خوشحالم كه امروز مهمان ما بودي؛ چون بعضي وقت ها ما انسان ها قدر نعمتي را كه داريم، نمي دانيم، مگر آنكه در شرايطي خاصي قرار بگيريم. حالا كمي چاي و ميوه بخور تا خستگي از تنت بيرون برود. »
بعد از مدتي مادر مرجان به درون پذيرايي آمد و گفت:
«جناب سرهنگ اين بنده خدا خسته شد، مثلاً مهمان دعوت كرده اي، اما امروز هر چه شنيديم مناظره مذهبي بوده است. »
در اين حال جناب سرهنگ با خنده گفت:
«اي بابا ما دو كلام با آقا فرهاد اختلاط كرديم و مطالبي دستگيرمان شده، حالا فرض كن امروز هم به بطالت گذشته بود يا به اتفاق رفقا، رفته بودم پارك و گردش. »
در آن زمان احساس مي كردم فضا براي صحبت كردن در مورد مرجان مناسب است، دلم مي خواست به سرهنگ بگويم، شما دو يتيم را به فرزندي قبول كرده اي، مرا هم قبول كن، فكر كن من در پرورشگاه بزرگ شده ام، اما پاسي از شب گذشته بود و آثار خستگي در چهره پيرمرد به وضوح ديده مي شد، بدين خاطر از سرهنگ خداحافظي كردم و وارد هال خانه شدم.
|
دادگاهي در خانه!پشت پرده تشكيلات 26 |
|
|
اشاره: | |
احساس كردم از اينكه پاي حرفم ايستاده ام، دارد با اين كلمات از من تشكر مي كند. دلم مي خواست در كنار آنها براي هميشه مي ماندم، اما صداي مادر مرجان مرا به خود آورد:
«مرجان جان، ما با آقا فرهاد قرار گذاشته ايم تا كار شرعي و رسمي نشود، شماها با هم ارتباط نداشته باشيد، مطمئن هستم اگر فردا خدا خواست و شماها به هم رسيديد، آن وقت معني حرف هاي مرا بيشتر درك مي كنيد. »
در كوچه اي كه خانه جناب سرهنگ در انتهاي آن قرار داشت، يك تك چراغ مي سوخت و تاريكي كوچه را اندكي روشني مي بخشيد و در اطرافش پروانه اي مي گرديد و خودش را به چراغ داغ مي زد، پرهايش مي سوخت، اما همچنان ادامه مي داد. با خود گفتم كار عاشق هم همين است كه بسوزد و بسازد.
در طول راه به ماهي هاي قرمز حوض خانه جناب سرهنگ فكر مي كردم كه با آرامش در كنار هم زندگي مي كردند هيچ حادثه اي بجز مرگ آنها را از هم جدا نمي كرد.
شب را با رؤياهاي رنگي بسر بردم و فردا صبح با انرژي راهي ملاير شدم.
دلم مي خواست هر لحظه به خانه مرجان تلفن بزنم، اما مي دانستم كه اين كار برخلاف قولي است كه به مادرش داده ام. روز پنج شنبه مادرم تلفن زد، اگرچه صميمانه حالش را پرسيدم، اما به سردي پاسخ مرا داد، سرد و بي روح.
علت را كه پرسيدم گفت: «سرم درد مي كنه. »
گفتم: «خب مي رفتيد دكتر. »
گفت: «لازم نيست، خودش خوب مي شه، حالا گوشي را بده شعاع اله. »
مانده بودم حيران كه چرا مادرم با من اين همه بيگانه وار حرف مي زند. برادرم كه گوشي را گرفت با شنيدن حرف هاي مادرم، صورتش از فرط عصبانيت سرخ شده بود و هي چپ چپ مرا نگاه مي كرد و در حين مكالمه تنها مي گفت:
«آها. . . خب. . . كي؟ آها. . . باشه باشه. . . »
وقتي گوشي را گذاشت از برادرم پرسيدم طوري شده و من خبر ندارم، اما او براي رد گم كردن، گفت:
«نه مسئلأ خاصي نبود. »
گفتم: «خب اگر نبود پس چرا اين قدر عصباني شدي؟»
گفت: «ببينم تو عصبانيت سنج داري؟! خب حرف هايي بود، بين مادر و فرزند، همين و بس. »
هنگامي كه ديدم اوضاع از اين قرار است حرفي نزدم؛ چون امكان نداشت شعاع اله، حرفي را بدون اجازه مادرم بروز بدهد.
فرداي آن روز يعني جمعه صبح زود عازم همدان شديم. وقتي به همدان رسيديم به شعاع اله گفتم اجازه دارم يك تلفن بزنم به دوستانم؟ (نگران بودم كه برخوردي بين مادرم و مادر مرجان پيش آمده باشد) شعاع اله گفت اول مي رويم خانه و اين كلمات را چنان محكم گفت كه جرأت نكردم حرفي بزنم.
ساعت هشت صبح به در منزل رسيديم و زنگ را به صدا درآورديم كه ديدم مادرم در را باز كرد. برادرانم بهرام و شهرام خواب بودند، اما شجاع الدين به همراه همسرش مژگان و پدرم همانند كساني كه چند ساعت منتظر ما بودند در اتاق جمع شده بودند. هر دو سلام داديم همه با شعاع اله احوالپرسي كردند، اما خيلي سرد جواب مرا دادند. يكدفعه من از كوره در رفتم كه چه خبر شده كه با من اين طور رفتار مي كنيد؟ ديدم يكدفعه مادرم گفت:
«من با تو خيلي حرف دارم و دوست ندارم مسائل را پيش برادرها و پدر و زن داداشت باز كنم. »
گفتم اگر چيزي هست و نمي خواهي آنها بفهمند پس اين موقع صبح جمعه كه همه مخصوصاً شجاع الدين و مژگان كه تا ساعت يك بعدازظهر مي خوابيدند چطور آماده و قبراق نشسته اند. پس حتماً خبري هست و ما از آن خبري نداريم، ظاهراً همه اطلاع دارند بجز خود من. ناگهان مادرم غريد:
«ببينم پسر تو خر هستي يا خودت را به خريت زده اي، يعني تو نمي داني چه دسته گلي به آب داده اي. . . »
بعد در حالي كه سعي مي كرد بر خودش مسلط شود به برادرانم شجاع الدين، شعاع اله و مژگان گفت شما برويد صبحانه تان را بخوريد، من خودم با فرهاد حرف مي زنم. آنها كه منتظر محاكمه علني من در دادگاه خانوادگي بودند، با اكراه به راه افتادند، اما يك جوري به من نگاه مي كردند، گويي مرتكب قتل شده ام وقتي همه رفتند، مادرم گفت:
«مي داني آن روز كه رفتم پيش پروين خانم او چه مي گفت؟! مي داني براي چه ناراحت بود؟!»
من هم خود را بي خبر از همه چيز وانمود كردم و گفتم نه من از چيزي خبر ندارم.
گفت: ببين فرهاد قرار شد راست بگويي. مادر آن دختره مسلمان كه تو بي خبر از همه ما رفته اي به خواستگاري اش، با پروين خانم ارتباط دارد، گفته براي دخترم خواستگار آمده، اما چون آقا فرهاد قبلاً خواستگاري كرده بايد مسئله او حل شود؛ چون خودش آمده و گفته من با خانواده ام اين مسئله را حل مي كنم. پروين خانم پرسيده، كدام آقا فرهاد؟ مادرش هم جواب داده، همان ها كه همسايه شما بوده اند و بعد نام و نشان ما را داده است. گفته تو مي خواهي به كمك دوستت كه با خواهر مرجان اسمش مرجان است ها؟. . . نامزده، با اين خانواده مسلمان وصلت كني، اما خوب گوش هايت را باز كن، من همه ماجرا را به پدر و برادرانت نگفتم تا آبرويت نرود، اما به جمال مبارك قسم اگر چنين خيالي در سر داشته باشي بايد قيد من، پدر و برادرانت را بزني. . .
|
منطق مشت و لگد!27 |
|
|
اشاره: | |
ناگهان انگار كسي در من فرياد زد، فرهاد تا كي بايد توسري بخوري، خب حرف بزن. . . ناگهان حرف مادرم را بريدم و گفتم:
ببين مامان؛ پروين خانم درست گفته، اما معلوم نيست افتخار وصلت با چنين خانواده اي نصيب من بشود. اين دختري كه شما از او حرف مي زنيد، دختر بسيار مؤدب و باوقاري است كه فرسنگ ها با دختران بهايي فرق دارد، يقين بدانيد اگر يك روز بخواهم ازدواج كنم، فقط با همين دختر خواهد بود. انگار مادرم را با اين حرف آتش زدم، با عصبانيت گفت:
«تو غلط مي كني كه پيش خودت تصميم بگيري، مگر تو صاحب نداري، مگر بچه بي پدر و مادر هستي كه بروي براي خودت خواستگاري، آن هم با يك دختر مسلمان، مگر اختيار تو دست خودت است؟!»
گفتم پس دست كيه، مادر! دختران بهايي هر روز با يكي دوست مي شوند، با آنها پارتي مي روند، مي رقصند، به خلوت مي روند، آن هم توي اين شهر كوچيك. . . پس واي به حال تهران و شهرهاي بزرگ.
مادرم كه توقع نداشت من اين گونه رك و راست حرف بزنم، از كوره در رفت و گفت:
«فرهاد من همين فردا مي روم در خانه آنها و مي گويم آنچه نبايد بگويم و مي كنم، آنچه نبايد بكنم. به جمال مبارك قسم هر چه به دهنم آمد نثار اين خانواده مي كنم، تا از اين پس پسر مردم را از راه به در نكنند. من اجازه نمي دهم تو با خانواده اي كه همه شان بدكاره هستند، ازدواج كني. »
گفتم: مادر من، چرا تهمت مي زني؟! چرا ايمانت را آسان بر باد مي دهي، خدا از شما نمي گذرد اگر درباره يك خانواده پاك اين گونه حرف بزنيد. آنها نماز مي خوانند، روزه مي گيرند، حجاب دارند.
اما مادر با منطقي كور پاسخ داد:
«همه مسلمان ها از يك قماش هستند، همه شان خراب هستن. » عصباني شدم و گفتم:
«بهايي ها بدكاره هستن نه مسلمان ها، مگر دور و اطرافت را نمي بيني؟ نمي داني دامنأ فساد دختران بهايي تا جايي رسيده كه محفل از آنها به عنوان طعمه براي جذب جوانان مسلمان يا گرفتن نقطه ضعف استفاده مي كند. حالا اينها بدكاره هستند يا كساني كه سالم زندگي كرده و مي كنند؟! دلم براي خواهر كوچكم كه فردا مي خواهد وارد اين محافل شود، مي سوزد. »
مادرم باز هم تكرار كرد:
«آنها مسلمان هستند فرهاد، چرا نمي فهمي. مي داني در صورت ازدواج تو با او ما بايد از اين شهر برويم يك جايي و ناشناس زندگي كنيم؟!»
گفتم: مامان! از اين موارد بسيار پيش آمده، زياد موضوع را بزرگ نكنيد، بعد هم مگر در درس احكام نيامده كه از تعصب دوري كنيد؟!
مادرم گفت جمال مبارك تعصب را نهي كرده تا بهايي ها، مثل اروپايي ها متمدن شوند.
گفتم تمدن از نظر شما يعني يك دختر بازيچه دهها مرد باشد؟
مادرم كه ديگر حرفي نداشت، گفت:
«آن چند بهايي را كه اعدام كردند، يادت هست؟»
من هم بلافاصله جواب دادم:
«مادر آنها جاسوس بودند، آن هم براي اسرائيل، اسناد جاسوسي آنها هم كه منتشر شد. »
اين را كه گفتم مادرم آنچنان سيلي محكمي به گوشم نواخت كه برق از چشم هايم پريد. با عصبانيت فرياد زدم:
«مادر، مي داني جرم كساني كه در زمان جنگ اسناد سري مملكت را در اختيار اجنبي بگذارند، چيست؟! مسلمان و بهايي ندارد جاسوس، جاسوس است. »
در اين حال مادرم فرياد زد:
«اي واي به فريادم برسيد. اين پسره آخر مرا دق مرگ مي كنه. . . اين پسر من نيست، اي واي. . . اي واي»
و خودش را به غش زد. . . در اين حال پدر و برادرانم به سمت ما هجوم آوردند، همه مي پرسيدند:
«احمق چه به روز مادرمان آوردي. . . »
مادرم كه خودش را به غش زده بود، ناگهان به هوش آمد و گفت:
«اين نمك نشناس به شهداي ما مي گويد جاسوس. . . »
و همين حرف خون پدرم را به جوش آورد تا او هم سيلي ديگري به صورتم بزند بعد هم برادرانم با مشت و لگد به جانم افتادند، هر چه فرياد مي زدم خشمگين تر مي شدند، انگار من برادر و فرزند آنها نبودم، آنقدر مرا زدند كه خودشان خسته شدند و بعد مرا بدون هيچ گونه رحمي به بيرون از خانه پرت كردند. سر و صورتم پر از خون شده بود، تمام بدنم درد مي كرد، حالت تهوع داشتم. چند بار خم شدم و حالم به هم خورد اما بجز خون چيزي بالا نيامد.
صداي ركيك ترين ناسزاها كه از خانه ما بلند بود، همه همسايه ها را به كوچه كشانده بود، آنها فكر مي كردند دزدي به خانه ما زده است، نمي دانستند كه آنها جگر گوشه شان را لت وپاره كرده اند و مثل يك خلافكار به بيرون از خانه پرت كرده اند. در اين ميان آقاي بادامي جلو آمد و گفت: «چي شده فرهاد جان!»
و من كه از درد تا شده بودم، فقط گفتم خيلي نامرد هستند، خيلي. . . و از كوچه دور شدم. تنها راهي كه داشتم رفتن به خانه پدربزرگ و دايي ام بود يك ربع بعد، افتان و خيزان به منزل آنها رسيدم. در اين خانه پدربزرگ و دايي ام در دو طبقه جداگانه زندگي مي كردند. زنگ در را كه زدم خاله ام در را به رويم باز كرد و با ديدن من هاج و واج پرسيد: «خاله كي اين بلا را به سرت آورده. . . »
گفتم كي مي خواستيد اين بلا را سرم بياره. برادران، پدر و مادرم و بعد تمام داستان را براي خاله ام تعريف كردم
|
پدربزرگ به داد بهزاد مي رسد28 |
|
|
اشاره: | |
وقتي يك جوان كتك مي خورد پيشتر از هر چيز و فارغ از دردهايش به اطراف نگاه مي كند تا ببيند چه كساني كتك خوردن او را ديده اند؛ زيرا براي او غرور مهمترين چيز است و حالا خانواده من بدون رعايت احساسات يك جوان او را كتك خورده از خانه بيرون انداخته بودند، تا همه همسايه ها مرا با اين سر و صورت زخمي و بدن آش ولاش ببينند. احساس كردم چيزي در درون من شكسته است، بيشتر از حس مغلوب شدن، به همين خاطر وقتي خاله ام مرا به اتاق پدربزرگم هدايت كرد، با صداي بلند گريه كردم، به ياد روزهايي كه سر بر شانه اش مي گذاشتم تا برايم قصه بگويد.
پدربزرگم با چهره اي متعصب پرسيد:
«چي شده فرهاد جان كي اين بلا را به سرت آورده؟!»
گفتم پدربزرگ اي كاش به دست مشتي غريبه درب و داغون مي شدم.
گفت بچه نصفه جانم كردي بگو ببينم چي شده؟!
و من با گريه گفتم مي خواهيد بدانيد اين زخم ها جاي لگد و مشت هاي كيست؟ جاي لگدهاي برادرانم است كه با آنها خون مشترك دارم، پدرم كسي كه ادامه او هستم، مادرم كسي كه مرا به دنيا آورده، اما هميشه از محبتش محروم بوده ام.
ناگهان پدربزرگ گوشي تلفن را برداشت و در نهايت عصبانيت به خانه ما تلفن كرد. بعد بدون مقدمه گفت: همه تون بياييد اينجا، همين الآن. . . و بعد گوشي را گذاشت. همه از پدر بزرگم حساب مي بردند، هيچ كس جرأت نداشت روي حرف او حرف بزند.
توبيخ اعضاي خانه از سوي پدربزرگ
بعد از نيم ساعت همانگونه كه پيش بيني مي كردم، پدر، مادر و برادرانم شجاع الدين و شعاع اله در اتاق پدربزرگ حاضر بودند. با ديدن پدربزرگم كه از شدت خشم سرخ شده بود، همه ترسيده بودند بعد رو كرد به پدرم و گفت: «ببينم تو خجالت نمي كشي، مثلاً تو رئيس خانواده هستي، يادت هست از جواني تا همين حالا چند تا اشتباه كرده اي و من از كنارش گذشتم، چطور دلت آمد جگر گوشه ات را به اين روز بيندازي؟!»
بعد رو كرد به مادرم و گفت:
«به عنوان يك پدر حلالت نمي كنم؛ چون همأ اين فتنه ها زير سر توست. »
مادرم در دفاع از خودش گفت:
«من. . . من كجا آتش بيار معركه بودم آقا جان. . . »
و پدربزرگ در جواب گفت:
«تو مادري، كافي بود اراده كني تا اين مسئله بين خودت و پسرت بماند و حل شود، اما تو. . . »
در اين حال روبه برادرانم شجاع الدين و شعاع اله كرد:
«شماها زورتان را به رخ برادر كوچكتان مي كشيد، آن هم با اين شيوه نامردانه، آخه چند نفر به يك نفر؟!»
در اين حال مادرم آخرين تير تركش خود را رها كرد:
«آقا جان، بنشينيم تا اين پسره به شهداي ما جاسوس بگويد؟! بنشينيم و ببينيم اين آقا خودش رفته خواستگاري يك دختر مسلمان؟!. . . »
خلاصه مادرم از هر شيوه اي براي كوتاه آمدن پدربزرگ از عقيده اش گفت، اما پدربزرگ در جوابش گفت:
«زهرمارو آقاجون، به خاطر اين مزخرفات اين بيچاره را لت وپار كرديد، اگر راجع به خلافكاري بهائيان گفته، خب راست گفته، مگه دروغ گفته، مگر خلاف كار نيستند؟!»
بعد رو به پدرم كرد و گفت:
«از جواني تا امروز مگر مشروب نمي خوري، كم جنگ و دعوا راه انداختي، كم چاقو كشيدي، كم معركه راه انداختي؟!»
بعد رو به شعاع اله و شجاع الدين كرد و گفت:
«لابد شما هم كه معصوم هستيد، بله؟! پس اونايي كه دو سال در تهران همه گونه كثافتكاري با دختران بهايي كردند، شما نبوديد؟!»
در اين حال دو برادرم سرشان را پايين انداختند و پدربزرگ ادامه داد:
«ببينم شجاع الدين مگر تو نزول نمي خوري؟!»
شجاع الدين كه از اطلاعات پدربزرگ بهتش زده بود، خواست حرفي بزند. . . كه پدربزرگ فرياد زد:
«آقا شجاع الدين از حقيقت فرار نكن، به اون رفيق هاي تهراني ات مي گويم. . . راستي اين پول ها را از كجا آورده اي كه حالا نزول مي دهي؟! در مورد آن هفت بهايي هم مگر شما وكيل و وصي آنها هستيد، آنها محاكمه شده اند و قطعاً اگر مدركي براي بي گناهي خودشان داشتند، رو مي كردند. »
بعد آتش و خشم پدربزرگ به خرمن مادرم افتاد:
«به خاطر چند نفر كه الآن زنده نيستند، تو پاره هاي تنت را مثل گلادياتورها به جان هم مي اندازي. خداي نكرده فكر نمي كني يكي از آنها از بين برود؟ مگر صفحه حوادث روزنامه ها را نمي خواني كه طرف با يك ضربه آرام به سرش فوت كرده و حالا دوستش پشت ميله هاي زندان است؟!»
در اينجا پدربزرگ سخني گفت كه تا به حال از او نشنيده بودم:
«اي صد لعنت به اين بهائيت كه اين گونه افكار متحجرانه اي را توي مغز شما كرده است. اين بهائيتي كه مي گويد تعصب حرام است و بعد شما را مثل حيوانات وحشي به جان اين جوان انداخته است. »
|
جلسه اي در حضور سران بهائي 29 |
|
|
اشاره: | |
حالا همه تان برويد بيرون، راضي نيستم حتي يك دقيقه ديگر بنشينيد. . .
آنها هم كه ايستاده حرف هاي پدربزرگ را تحمل كرده بودند، مثل قافلأ شكست خورده راه در خروجي را در پيش گرفتند.
وقتي آنها رفتند، مادربزرگ به حرف آمد كه:
«پسرم اول يه چيزي بياورم بخور. . . رنگ به صورتت نمانده. . . بعد هم برو حمام. . . »
در اين حال پدربزرگ در حالي كه به زخم هاي صورتم به دقت نگاه مي كرد و بر سرم دست مي كشيد، گفت:
«باباجان من حق را به تو مي دهم، اما خودت هم مقصري، درست نبود كه تو روي مادرت بايستي. »
در حمام فقط توانستم با آب گرم زخم هايم را شستشو بدهم، كمي هم صبر كردم چون از تماس آب گرم با بدنم كه به توده درد تبديل شده بود، كمي آرام مي شدم، وقتي بيرون آمدم، پدربزرگ گفت:
«باباجان، زنگ زدم كه تو شب پيش ما هستي، اما فردا برو و با مادرت آشتي كن، آن بيچاره هم در تعصبات خودش غرق است، اما ديگر جرأت ندارند با تو بد تا كنند. »
در تمام طول شب خواب به چشمانم نيامد؛ چون به هر طرف مي غلتيدم درد امانم را مي بريد. . . به رؤياهاي خاكستر شده ام فكر مي كردم و پنهان از پدربزرگم سيگار مي كشيدم.
فردا صبح، دست پدربزرگم را بوسيدم و از خانه اش بيرون آمدم و پدربزرگم باز هم يادآور شد:
«پسرم حواست باشد، ديگر توي لونه زنبور دست نكني ها. . . »
پشت در خانه مان صداي جروبحث پدر و مادرم را شنيدم كه توي حياط با فرياد با هم درگير بودند. پدرم مي گفت:
«حالا لازم بود همأ جيك و پيك ما رو بابات بريزه بيرون. . . »
و مادر پاسخ داد:
«نكردي؟! دعوا راه ننداختي؟! شر نبودي؟! مشروب نمي خوردي؟!»
در زدم با صداي زنگ صداي آنها قطع شد و مادرم در را باز كرد. سلام كردم، اما جوابي نداد، مثل پدرم.
رفتم تا از داخل ساختمان وسايلم را برادرم و به طرف ملاير حركت كنم كه مادرم پريد وسط:
«ملاير بي ملاير، اول تكليفت بايد روشن شود. »
ناگهان پدرم شايد از لج مادرم به طرفداري از من گفت:
«نه بگذار برود ملاير، مگر نديدي، پدرت چگونه پته و پوته شجاع خان و شعاع اله خان را ريخت روي دايره. »
و مادرم درآمد كه:
«البته از خلاف هاي حضرتعالي هم بسيار گفت، يادت رفته؟!»
در اين حال پدرم عصباني شد و گفت:
«آره من گناهكارم، اما فقط به خودم صدمه رساندم، نامرد و كثيف نبودم، نزول نخوردم، آشوب بپا نكردم. . . پدر و فرزند را به جان هم نينداختم. »
من كه ديدم اگر بمانم اوضاع بدتر مي شود، بدون خداحافظي از خانه بيرون آمدم، آتش جروبحث آنچنان شعله ور بود كه اصلاً متوجه نشدند من از خانه بيرون آمدم.
به سمت تلفن عمومي رفتم و بي اختيار تلفن خانه جناب سرهنگ را گرفتم اما هيچ كس گوشي را برنداشت. به خانه بازگشتم، مادرم كه دل پري از پدرم داشت، گفت:
«باز هم رفته بودي خانه اين زنيكه خراب و دخترهاي خودفروشش؟. . . »
خواستم جواب بدهم اما سكوت كردم؛ چون پدربزرگ از من خواسته بود، بهانه به دست اين جماعت ندهم. مادرم وقتي مرا آرام ديد با عصبانيت به همه مسلمان ها فحش داد و من گفتم: «مامان چرا فحش مي دهي. . . »
و او گفت:
«دلم مي خواهد به مسلمان و گبر و ترسا فحش بدهم تو وكيل آنها هستي؟!»
من هم راهي حياط شدم و خودم را با گل هاي باغچه سرگرم كردم. حتي شهرام و بهرام هم از مغازه نيامدند. ساعت چهار تلفن به صدا درآمد، مادرم گوشي را برداشت، بعد با لبخند معني داري به سراغم آمد كه:
«ساعت هفت بعدازظهر بايد بروي منزل خانم نعيمي چون آقاي راشدي و مظفر با تو كار دارند. »
اين را گفت و رفت. انگار دنيا را توي سرم كوبيدند. ساعت هفت مثل يك اعدامي كه به ميدان اعدام مي رود با جسمي زخمي و خسته و كوفته و صورت ورم كرده، راهي خيابان مهديه شدم و زنگ خانأ خانم نعيمي را به صدا درآوردم، خانم نعيمي مرا به بالا دعوت كرد، بعد از وارد شدن به رسم بهائيان به جاي سلام الله ابهي گفتم. اما آن سه نفر با رفتاري سرد مرا به نشستن دعوت كردند حتي سؤال نكردند چه به روزت آمده؟ و بعد آقاي راشدي رشته سخن را به دست گرفت:
«شما اين همه كلاس اخلاق طي كردي، در تمام ضيافت ها شركت كرده اي، تسجيل شده اي، اين همه تاريخ امر (تاريخ بهائيان) را خواندي كه حالا اين طور از مسلمان ها دفاع كني؟! نمي داني آنها تيشه به ريشأ ما مي زنند؟!»
اين سه نفر هر سه از اعضاي 9 نفره قبلي محفل بهائيان همدان بودند و حرفشان حرفي بود كه از عكا در اسرائيل مي آمد.
افسوس كه در اين جلسه حتي دايي ام هم در دفاع از من يك كلمه حرف نزد و همصدا با آنها فقط به مسلمان ها فحاشي كرد، اما دريغ از يك دليل قانع كننده.
|
فكر مرجان را از سرت بيرون كن!30 |
|
|
اشاره: | |
شما در كلاس ها به من مي گفتيد حرف بد نزنيد تا بد نشنويد اما الآن دو ساعت است كه داريد بدون دليل به مسلمان ها فحش مي دهيد. من تسجيل شدم، اما بزور و ضرب همين خانم نعيمي وگرنه من تا همين الآن مشغول مردود شدن بودم. »
خانم نعيمي با چشم هاي از حدقه درآمده داشت مرا نگاه مي كرد كه گفتم:
«اگر كلمه اي دروغ مي گويم، شما بفرماييد. ضمناً مگر پسران بهايي با دختران مسلمان و غيرمسلمان ازدواج نمي كنند، حالا چون نوبت به ما رسيد آسمان طپيد. »
ناگهان لحن آقاي راشدي عوض شد كه:
«فرهادجان همأ ما افتخار مي كنيم كه احكام بهائيت را به ما يادآور شدي، اما در مورد ازدواج پسران بهايي با دختران مسلمان. بايد بگويم: پسرم آن روزگار، زمان خدابيامرز شاه بود، سمبه ما پرزور بود، پس خيلي راحت طرف را بهايي مي كرديم، اما الآن ما قدرت نداريم و در اين صورت يك بهايي از جمع ما جدا مي شود و اين براي ما شكست است. پس بدان كه بجز ازدواج با يك دختر بهايي خوب راه ديگري نداري. اگر عاشق جمال آن دختر مسلمان شده اي از او زيباتر به تو نشان مي دهيم، اگر درس خوانده است، ما درس خوانده تر به شما مي دهيم و. . . پس كلاهت را بنداز بالا؛ چون بهترين ها را برايت رديف مي كنيم و تو سيب سرخ را مثل شاهزاده ها به سمت آنها پرتاب كن، خوبه؟»
ديگر منگ شده بودم، از در بيرون آمدم و فهميدم كه راه پس و پيش ندارم. مثل سايه اي سرگردان در دل شب از اين كوچه به آن كوچه و از اين خيابان به آن خيابان بي هدف مي رفتم و به آيندأ نامعلومي كه در انتظارم بود فكر مي كردم. تا اينكه يك لحظه احساس كردم دارم از فرط سرما يخ مي زنم. ناچار به خانه بازگشتم؛ خانه اي كه در آنجا هيچ كس مرا به خاطر محفل و جمال مبارك دوست نداشت. به مادرم سلام كردم، جوابي نداد. فقط گفت:
«فردا نمي روي ملاير تا تكليفت روشن شود. . . »
تا صبح در اين كابوس بودم كه مادرم مي خواهد دوباره چه بلايي به سرم بياورد. صبح هراسان از خواب برخاستم، اما خانه خالي بود. با عجله به مغازه پدرم كه حالا ديگر با موتور سيكلت قالي فروشي نمي كرد، تلفن زدم، اما پدرم پاسخ درستي نداد. ناگهان چشمم به يادداشت مادرم افتاد:
«از خانه تكان نخور، با تو تماس مي گيرم. »
در برابر تشكيلات
در خانه، مانده بودم، حيران و سرگردان. لحظه ها به كندي مي گذشت و صداي ساعت شماطه دار مثل صداي پتك توي مغزم صدا مي كرد، دو ساعت بعد تلفن به صدا درآمد. آن سوي خط مادرم بود:
«ببين من جايي كار دارم، ظهر برمي گردم، يك تلفن هم به اين دختره بي آبرو بزن. . . »
ديگر بقيه حرف هاي مادرم را نشنيدم؛ چون دريافتم چه نقشه شومي را به اجرا درآورده است.
هنوز صبحانه از گلويم پايين نرفته بود كه از در خانه بيرون زدم و دوان دوان به طرف خانه جناب سرهنگ رفتم.
وقتي مادر مرجان در را باز كرد، ديدم وضع خراب تر از آن چيزي است كه من فكرش را مي كردم، مادر مرجان بي آنكه حتي يك تعارف بزند و بفرما بگويد و يا بپرسد چه بلايي بر سرت آمده؟! با لحني بيگانه گفت:
«آقافرهاد، من از روز اول به اين وصلت خوشبين نبودم و مي دانستم كه وصلت با بهايي جماعت دردسر دارد، من هم اين دو دختر را با بدبختي بزرگ كرده ام، هميشه با سيلي صورتمان را سرخ نگه داشته ايم و با آبرو زندگي كرديم. حالا تو را به هر كس كه مي پرستي قسمت مي دهم دست از سر ما بردار و فكر كن، همه ما مرده ايم. فكر كن يك زلزله اي آمده و همه ما زير آوار رفته ايم، اما راضي نشو آبروي ما توي اين محله برود. »
با تعجب گفتم:
«چه شده، چرا پريشان هستيد؟!»
گفت: «مگر مادرت به شما چيزي نگفته؟»
گفتم:
«من مادرم را نديده ام فقط پاي تلفن به من گفت كه با شما تماس بگيرم. به خدا روح من از هيچي خبر نداره. »
بغض گلويش را گرفته بود و آهسته و با التماس گفت:
«من با مشقت و تنهايي اين دختران را بزرگ كرده و آنها را طوري تربيت كرده ام كه به هيچ كس بي احترامي نكنند و تاكنون هم كسي جرأت اينكه به من و دخترانم بي حرمتي كند نداشته، اما مادر شما امروز صبح جلوي منزل ما آمد و هر آنچه فحش و بدوبيراه بود به مرجان و من گفت و آخر كار هم ما را تهديد كرد كه اگر ما دست از سر تو برنداريم پدر و برادرانت را جلوي خانه ما مي فرستد كه اين بار كار را تمام كنند. من و مرجان هم به خاطر احترام ساعتي را كه مهمان ما بودي چيزي به مادرت نگفتيم، اما مگر ما مزاحم تو شده ايم كه مادرت اينگونه ما را تهديد مي كند؟! حالا ديگر برو و فكر اينكه شايد روزي بتواني با مرجان ازدواج كني را از سرت بيرون كن؛ چون من ديگر تحمل اين خواري و خفتي كه مادر تو براي ما به وجود آورده را ندارم. »
و بعد هم عذر مرا خواست و در را بست.
دراینجاهرچه میخواهد دل تنگت بگو