داستان بهایی که مسلمان شد
كم كم پس از 9 روز اوليه ماه محرم شب عاشورا از راه رسيد، پدر و مادرم در اين ايام به ديدن برادرم شعاع اله كه در ملاير عينك سازي داشت، رفته بودند و من تنها بودم. در كوچه به راه افتادم، در اين حال خودم را در برابر مسجدي يافتم كه در جلوي آن همه مشغول عزاداري بودند. احساس غربت كردم؛ زيرا دلم مي خواست من هم در ميان آن جمعيت باشم. به ياد دوستانم افتادم و پيش خودم گفتم مي روم خانه آنها، اما ناگهان تك تك آنها را در صف عزاداران و مشغول زنجيرزني ديدم. حتي حسين كه معترف بود چندان به احكام اسلام وفادار نيست با چشماني اشكبار مشغول زنجيرزني بود. دلم مي خواست به ميان آنها بروم، اما از محفل و خانواده ام مي ترسيدم. زماني كه مراسم مداحي شروع و چراغ ها خاموش شد به داخل مسجد خزيدم و در كنار دوستانم قرار گرفتم و شروع به سينه زني كردم، اشك ريختم و همصدا با مداح تكرار كردم:
شب عاشورا است امشب
كربلا غوغاست امشب
و اشك از چشمانم سرازير شد. احساس مي كردم سبك شده ام و حالم چنان شد كه در وصف نمي گنجد. هيچ گاه هم نتوانسته ام اين احساس زيبا را بيان كنم.
وقتي مجلس تمام شد، آهسته از لابه لاي جمعيت بيرون آمدم و به پاركي كه مشرف به مسجد بود، رفتم. دوستانم آنجا بودند. در اين حال من از حسين پرسيدم:
«تو كه مي گفتي، چندان به شعائر اسلامي عمل نمي كني، پس امشب. . . »
مهدي به آرامي سخنم را قطع كرد و گفت:
«اول اين كه عشق سيدالشهدا(ع) مثل خون در رگ هاي همأ ما مي جوشد، دوم اينكه اين مجالس، مجالس توبه است و يك مسلمان گناهكار مي آيد، اشك مي ريزد تا سيدالشهدا(ع) و سردار رشيد كربلا حضرت ابوالفضل(ع) شفيع او شوند در نزد خداوند تا توبه اش پذيرفته شود. »
وقتي از دوستانم جدا شدم در طول راه، مدام فكر مي كردم، چگونه است كه محفل چند ساعته بهائيان با آن غذاهاي آنچناني و رفتارهاي آنچناني، نزد بهائيان چندان مشتري ندارد، چنان كه از كودك بازي گوش شش ساله تا جوان ۱۸ ساله بهانه اي مثل امتحان و درس جور مي كنند تا به محفل نروند؛ چرا بچه هاي بهايي خود را به بيماري مي زنند تا عذرشان براي نرفتن به محفل موجه باشد، اما مسلمانان از پير و جوان اينگونه عاشقانه در مراسم سوگواري ايام محرم شركت مي كنند؟!
اما مثل هميشه پاسخي براي اين پرسش نيافتم. كسي هم نبود كه به پرسش هاي من پاسخ بدهد.
چند ماه از محرم گذشت، يك روز كه داشتم از برابر همان مسجد عبور مي كردم، ناگهان چشمم به تصويري آشنا افتاد، خدايا چه مي ديدم، مهدي دوستم در جبهه به شهادت رسيده بود. بغض راه گلويم را مي فشرد و باران اشك از چشمانم سرازير بود. در اين حال تصميم گرفتم به ديدار دوستانم بروم، وقتي با حسين روبه رو شدم به من گفت: او دو روز بعد از عاشوراي حسيني داوطلبانه به جبهه رفت و به شهادت رسيد و من زمزمه كردم حالا حرف هاي تو را بيشتر احساس كردم. اينكه در اين شب هاست كه انسان عاقبت بخير مي شود و بعد براي شادي روح مهدي با هم فاتحه خوانديم و او شگفت زده شد از اينكه من مي توانم فاتحه بخوانم.
جدايي از تحصيل
جنگ ادامه داشت و هر روز خبر آزادسازي بخشي از خاك كشورمان از رسانه هاي ديداري و شنيداري پخش مي شد و همه را خوشحال مي كرد بجز بهائيان كه مي گفتند: دروغ است آقا، مگر صدام حسين به اين سادگي از ميدان به در مي رود، اينها را مي گويند تا دل اين مردم را خوش كنند؛ چون تعداد آمار شهدا بالا رفته است.
هنگامي كه اوايل جنگ خرمشهر پس از چند ماه مقاومت، به دست نيروهاي عراقي افتاد، اعضاي محفل بهايي، مجلس شادي به پا كردند و مي گفتند:
«خب اين از خرمشهر، حالا نوبت آبادان و اهواز است، اين دو شهر هم كه به دست صدام بيفتد عملاً شاهرگ حياتي آخوندها (نفت) قطع مي شود. آن وقت مردم از گرسنگي دوباره به خيابان ها مي آيند. شايد هم حضرت صدام حسين كار را يكسره كند و تهران را تسخير كند. الآن اسلحه و مهمات و جنگ افزارهاي پيچيده نظامي جديدي وارد جنگ كرده كه شكست آخوندها قطعي است!»
آنها براي رد گم كردن كلمه اي از نام ايران به ميان نمي آوردند. زماني كه محاصره آبادان به فرمان امام خميني(ره) در ميان بهت و حيرت كارشناسان نظامي دنيا شكسته شد، اعضاي محفل مي گفتند:
«آقا اين دروغ ها را باور نكنيد، اينها دارند نفس هاي آخر را مي كشند، اين پيش بيني ذات اقدس است. ردخور هم ندارد. »
و زماني كه تلويزيون حضور نيروهاي ايراني را در آبادان نشان داد، اين جماعت سكوت پيشه كردند و زماني كه خرمشهر آزاد شد، باز هم گفتند: «اين فيلم هاي آرشيوي است!!»
و بعد كه همه رسانه هاي دنيا خبر فتح خرمشهر را پخش كردند، باز هم گفتند:
«لابد استراتژي نظامي اين طور حكم مي كرده است وگرنه فتح خرمشهر براي حضرت صدام حسين از آب خوردن هم راحت تر است!! مگر دفعه قبل با سه سوت كار خرمشهر را يكسره نكرد؟!»
من با مجموعأ تضادهايي كه با محفل و آدم هاي پيرامونم داشتم سبب شد تا به كشيدن سيگار رو بياورم، البته پيش از آن هم به قول معروف پكي به سيگار مي زدم.
تا سال ۱۳۶۴ درس خواندم و پس از آن براي آنكه بيكار نمانم، خانواده ام مرا به شاگردي دايي ام كه در چهارراه شريعتي مغازه عينك سازي داشت، فرستادند.
|
عكس عجيب پدربزرگ پشت پرده تشكيلات 12 |
|
|
پيش ترخوانديم كه تناقض هاي موجود در گفتار و كردار بهائيان باعث شد جرقه هاي ترديد در ذهن بهزاد نسبت به ماهيت اين فرقه زده شود. راوي در سال 1364 ترك تحصيل كرد و در مغازه عينك سازي دايي اش مشغول به كار شد. ادامه ماجرا: | |
در مغازه دايي ام (مظفر)، با پدربزرگ مادري ام (يونس ايوب زاده)، شوهر خاله ام (صمد آقاقلعه) و پسرعموي مادرم (حافظ) با هم همكار بوديم، البته دايي ام كمتر به مغازه مي آمد، اما با هيچ يك از آنها هم سنخ نبودم. پدربزرگم كه بازنشسته يك كارخانه سفال سازي بود، پيرمردي مهربان، متين و دوست داشتني بود كه از دعوا پرهيز داشت، حتي در ميان عكس هايش، تصويري يادگاري از زيارت بارگاه نوراني امام هشتم(ع) هم موجود بود، اما پدربزرگ هيچ گاه درباره اين مسئله با من حرف نزد. من هم هيچ وقت جرأت نكردم بپرسم:
«پدربزرگ! جريان اين عكس چيست؟»
جالب اينكه، پس از فوت پدربزرگ، ناگهان آن عكس در ميان عكس ها غيب شد! و من ديگر آن عكس را هرگز نديدم. پدربزرگ رفت و مرا با اين سؤال تنها گذاشت:
«آيا پدربزرگ هم از ترس رفتار مافيايي محفل، اعتقادات دروني اش را بروز نمي داد؟!»
پدربزرگ مرا بسيار دوست داشت و هرگاه مورد ظلم قرار مي گرفتم با لبخند مي گفت:
«اين فرهاد منه كسي حق نداره اذيتش كنه. »
همه از او حساب مي بردند، اما هيچ گاه من و ساير نوه هايش را كتك نزد. گاهي اوقات كه كاسه صبرش لبريز مي شد با شهامت مي گفت:
«به خدا قسم سگ اين مسلمان ها به ما شرف دارد. »
او سعي مي كرد يك بهايي معتقد باشد و احكام بهائيت را اجرا كند. دست آخر هم كسي نفهميد كه آيا او مسلمان بوده يا بهايي؟! زيرا علي رغم پرداختن به احكام بهائيت در ظاهر، در خلوت به مسلمان ها شبيه بود. جالب اينكه آن پيرمرد هم دل خوشي از سران بهايي و اعضاي محفل نداشت. شوهر خاله ام صمد، روس تبار و بزرگ شده شهر گنبد كاووس بود و 9 برادر و خواهر داشت و بسيار شبيه تركمن ها بود. او در تهران با پسرعمه آشنا و به دليل ازدواج با خاله ام شهلا بهايي شده بود.
به همين دليل نيز هميشه بهائيان با او به گونه اي بسيار محترمانه برخورد مي كردند و اعضاي محفل مي خواستند با اين احترام هاي ساختگي، ساير اعضاي خانوادأ او را هم جذب بهائيت كنند. صمد علي رغم آنكه به دليل اعتبار پدربزرگم به همه چيز رسيده بود، مدام با كمال وقاحت مي گفت:
«مرديم بابا، اين پيرمرد (پدربزرگ) هم به درك واصل نمي شود، تا ما راحت شويم. »
پدربزرگ نيز دل خوشي از او نداشت و مي گفت:
«اين گرگ را مظفر به گله ما راه داد. »
او حتي در ظاهر هم حرمت موي سفيد پيرمرد را رعايت نمي كرد و خاله ام را به باد كتك و مشت و لگد مي گرفت و دامنه گستاخي هاي او چنان بالا گرفت كه يك روز با حافظ، پسرعموي مادرم درگير شد و اين درگيري ها تا آنجا بالا گرفت كه حافظ از مغازه دايي رفت و همين امر موجب شد تا من هم از كار در مغازه كناره بگيرم.
البته صمد پس از 9 سال زندگي با خاله ام شهلا صاحب فرزندي دوقلو شد و براي هميشه به استراليا رفت.
در پاييز و زمستان سال ۱۳۶۵دوباره جنگ شهرها اوج گرفت و حمله هواپيماهاي عراقي به شهرهاي كشورمان وارد مرحله تازه اي شد. به همين خاطر دايي ام باغي در بلوار ارم خريد و تمام خانواده ما به اين باغ رفتند تا از گزند بمب ها در امان باشند.
در پاييز و زمستان سال ۱۳۶۵ برخلاف هميشه هواي همدان بهاري بود و به همين خاطر عده اي كه از بيم جان خانه و كاشانه خود را ترك كرده و به مناطق امن مي رفتند، رنج كمتري مي بردند. در اين ايام آقايان بهايي سري به مغازه هايشان مي زدند و شب ها تا پاسي از شب به قمار مشغول بودند و به راديوهاي لندن و آمريكا گوش مي دادند و با پخش خبرهاي دروغين پيروزي نيروهاي عراقي در جبهه ها شادمان مي شدند و به سلامتي رونالد ريگان رئيس جمهور وقت آمريكا مشروب مي خوردند.
خدمت و خاطره
در سال ۱۳۶۵ ديگر چيزي به پايان خدمت سربازي برادرانم نمانده بود كه من هم به خدمت سربازي رفتم. آن روز شدت بمباران عراقي ها شديد بود و من در حوزأ نظام وظيفه، مستقر در دبيرستان جلال آل احمد ثبت نام كردم و به قيد قرعه براي طي دوره آموزشي به پايگاه هوايي سوم شكاري شهيد نوژه رهسپار شدم.
هفته اول براي هيچ سربازي آسان نمي گذرد؛ زيرا او از محيط خانه و خانواده بجايي آمده كه در حدود ۲۸۰ نفر ديگر در يك گردان نظامي با سلايق گوناگون زندگي مي كنند. برنامه، خواب، خوراك و كارهاي او دستخوش تغيير مي شود و به همين دليل، يك سرباز چند شب اول را به بي خوابي مي گذراند. ما نيز پس از مدت كوتاهي به موهاي تراشيده و لباس گشاد نظام عادت كرديم و به قول سربازان قديمي شديم يك آش خور تمام عيار.
البته من به دليل سابقه شكستگي پايم از رزم معاف شدم، اما بايد اعتراف كنم كه در دوران آموزشي چنان فيلم بازي كردم كه حتي فرمانده ما در ساعات راحت باش اجازه مي داد من پاهايم را دراز كنم؛ چون خيلي راحت خودم را به لنگيدن زده بودم و فكر مي كنم اين ترس از جبهه، به شستشوي مغزي جوانان بهايي بازمي گشت، شايد هم دليل آن را مي بايد در حس راحت طلبي من جست وجو كرد.
در پادگان ساعت 5.4 صبح، بيدارباش مي زدند تا سربازان جهت اداي فريضه نماز و خوردن صبحانه آماده شوند، البته بايد صبحانه را طي دوسه دقيقه مي خورديم كه كاري بسيار دشوار بود.
هوا سرد بود و به همين دليل، من آنقدر خودم را به لنگيدن زدم، تا از نگهباني وايستادن هم معاف شدم.
|
بهزاد عازم جبهه مي شود پشت پرده تشكيلات 13 |
|
|
در شماره قبل خوانديم كه بهزاد در سال 1365 به خدمت سربازي رفت. او از شرايط محل خدمت خود گفت و اينكه به دليل سابقه شكستگي پايش از رزم و نگهباني معاف شد. ادامه ماجرا را با هم مي خوانيم: | |
در دوران آموزشي، ارشد گروهان ما كه يك سرباز 18 ماه خدمت بود، گاه در كالبد ژنرال ها فرو مي رفت و فراموش مي كرد كه همه ما سرباز هستيم، حتي سربازان را مجبور مي كرد كه لباس ها و جوراب هايش را بشويند. يك روز كه يك سرباز فراموش كرده بود جوراب او را بشويد، دستور داد بايد جوراب كثيف مرا بخوري. . . به همين خاطر صداي اعتراض بچه ها بلند شد. ارشد گروهان نيز تعدادي را براي تحمل تنبيه كلاغ پر به حيات پادگان برد، از جمله من. در اين حال گفتم: «برادر عزيز، شما كه مي دانيد، من برگه معافيت از رزم دارم. »
ولي ارشد گروهان دست بردار نبود، به همين خاطر من هم به حالت تهديد به سمت اداره عقيدتي - سياسي روانه شدم و براي روحاني مهرباني كه از چشم هايش لطف و صفا مي باريد، قضيه را بازگو كردم. در اين حال او بلافاصله دو مأمور را به همراه من فرستاد تا صحت حرف هايم اثبات شود و هنگامي كه يك گروهان يك صدا حرف مرا تأييد كردند، ارشد گروهان از سمت خود خلع شد و همين مسئله باعث شد تا ارشد بعدي هواي مرا بيشتر داشته باشد.
پادگان دنياي مخصوص به خود دارد. انگار انسان بيرون زمان ايستاده است، قوانين و مناسبات آن هيچ نسبتي با آنچه در خانه و خانواده مي گذرد، ندارد.
چندي بعد بلندگوي پادگان نام مرا جهت مراجعه به قسمت حفاظت و اطلاعات اعلام نمود. احتمال دادم شايد مربوط به بهايي بودن من است.
با اضطراب از كنار رديف درختان چنار پادگان مي گذشتم و با خود مي انديشيدم در صورت مثبت بودن احتمال در پاسخ بايد چه بگويم. بويژه آنكه از اسرائيل به نيابت از نوكران جمال مبارك فرمان داده بودند جوانان بهايي نبايد تفنگ به دست گرفته و به جنگ صدام بروند. حتي برخي از اعضاي محفل كه متعصب بودند مي گفتند:
«مبادا آنجا كار مثبتي انجام بدهيد، مبادا خوب تيراندازي كنيد تا يك راست شما را به جبهه ببرند. »
پس از ورود چند فرم به دستم دادند و تك تك آنها را به دقت پر كردم. اين فرم ها كامل تر از فرم اوليه بود. ناگهان همان روحاني مهربان را روبه روي خويش ديدم كه با لبخند گفت:
«شما كه بهايي هستي چطور از يك مسلمان دفاع كردي و جهت شكايت و عزل ارشد گروهان به عقيدتي - سياسي مراجعه كردي؟»
در اين حال با حرارت گفتم:
«حاج آقا من بهايي زاده هستم، نه بهايي. عموم دوستان من مسلمان هستند، بسياري از آنها به شهادت رسيده اند، من در بسياري از مجالس مذهبي شركت كرده ام و مي دانم درست نيست در غربت هم سربازي خود را بيازاريم. پس وظيفه انساني ام بود كه از اين سرباز دفاع كنم. در حالي كه در شمار دوستان من هم نيست. »
در اين حال حاج آقا لبخندي زد و گفت:
«در پيشاني تو مي بينم كه مسلمان خواهي شد؛ چون تو نمي تواني با بهائيان كنار بيايي. »
سپس خيلي آرام گفت: «حالا مي تواني بروي. . . »
پس از گذراندن دوران آموزشي، مدتي را در تهران گذراندم و پس از مدتي به همراه تعدادي از بچه هاي همدان به صورت داوطلب به قرارگاه رعد اهواز انتقال يافتم. علت داوطلب شدنم را نمي توانم توضيح بدهم؛ چون در آن شرايط هيچ سرباز راحت طلبي، تهران را رها نمي كند تا به منطقه جنگي برود.
تنها دليلي كه مي توانم براي اين انتخاب ارائه كنم مهرباني و صلابتي بود كه در چهره حاجي روحاني قرارگاه ديدم.
وي كه بعدها يكي از فرماندهان عزيز من شد، با پاي خودش آمده بود تا نيروي داوطلب جذب كند؛ زيرا معتقد بود كه سرباز بايد دل و دستش يكي باشد وگرنه اگر صدسال هم در ارتش سربازي كند، كارش بي حاصل است.
به ياد دارم، زماني كه ايشان در سر صف، داوطلب خواست و خيلي ها بلند نشدند، ناگهان كسي در درون من فرياد زد دعوت ايشان را اجابت كن و من هم چنين كردم سپس سد شكسته شد و تعداد زيادي داوطلب اعلام آمادگي كردند، بويژه بچه هاي همدان كه تمام دوران آموزشي را با هم گذرانده بوديم.
از پادگان پشتيباني مركز تهران كه به چكش معروف است براي مدتي به پادگان قصر فيروزه رفتيم و در چند كانتينر مستقر شديم. همه ما براي رفتن به اهواز آماده مي شديم و فرمانده ما مردي بود كه همه او را حاجي صدا مي زدند، او همرزم شهيد بابايي و از دوستان نزديك فرمانده نيرو بود كه پس از بازنشستگي به صورت داوطلبانه در جهت كمك به جنگ، قرارگاه رعد را به راه انداخته بود. همه او را دوست داشتند، اما از صلابت و قاطعيت او هم حرف مي زدند. تا اينكه يك شب اين قهرمان را به چشم ديدم. او با عجله به سمت ما آمد و به يك سرباز گفت:
«پسرم مي روي، در خانه جناب سرهنگ. . . و به ايشان مي گويي آب دست شماست زمين بگذاريد و بياييد. »
سرباز هم رفت و پس از مدتي آمد و گفت:
«حاج آقا، گفتند من وظيفه ندارم شب به پادگان بيايم. »
حاج آقا يك بار ديگر سرباز را به دنبال سرهنگ فرستاد، گويا مي خواست در نصب قطعات موشك هاگ با قرارگاه رعد همكاري كند. بالأخره سرهنگ آمد و با لحني ناراضي گفت:
«من فقط روزها در خدمت نيروي هوايي هستم. »
در اين حال حاجي كه از فرط خشم مي لرزيد، صحبت او را بريد:
«جناب سرهنگ، شما چگونه در خانه خود آرام گرفته ايد در حالي كه لحظه به لحظه در جبهه ها دهها جوان مثل دسته گل پرپر مي شوند، تعهد شما كو؟ شهامت شما كو؟!»
در اين حال سرهنگ عذرخواهي كرد و تا صبح به نصب قطعات موشك هاگ مشغول شد.
بالأخره پس از چند روز حضور در پادگان قديمي قصر فيروزه عازم اهواز شديم. شهري كه من در خيالم آن را شهري ويرانه مي پنداشتم، شهري خاموش و جنگ زده. . .
|
نماز اجباري؟! پشت پرده تشكيلات 14 |
|
|
پيشتر خوانديم كه روايتگر ما علي رغم دشمني بهائيان با ملت ايران و حمايت آنها از صدام ،داوطلب حضور در جبهه شده و نهايتاً با دوستانش به اهواز اعزام مي شود. ادامه ماجرا: | |
پس از گذشتن از شهرهاي قم، بروجن، اراك و خرم آباد به شهرهاي دزفول و انديمشك رسيديم، دو شهري كه به وسيله يك پل به هم ارتباط پيدا مي كند و در زير اين پل رودخانه اي خروشان و زيبا نظر هر بيننده اي را جلب مي كرد. كم كم هرم هواي جنوب صورتم را نوازش مي داد، اما من تصميم خودم را گرفته بودم و مي خواستم در اهواز خدمت كنم. بويژه آنكه زادگاه من يك شهر سرد مثل همدان بود. وقتي اتوبوس به حوالي اهواز رسيد، اين شهر به مثابه دريايي از الماس در دل شب مي درخشيد، ناگهان همه با تعجب به هم نگاه كرديم. ساعت 12 شب بود و گرما بيداد مي كرد، اما اهواز زنده بود و زيبا. مردم بدون اعتنا به خطر هواپيماهاي عراقي در حال رفت وآمد بودند و زندگي در رگ اين شهر جريان داشت. مغازه ها پر بود از مشتري و كارون زيبا در زير پل فلزي به زيبايي خودنمايي مي كرد.
در اهواز به يك هتل هدايت شديم و در زير باد خنك كولر گازي، يك خواب حسابي كرديم.
ساعت 9 صبح گرماي هوا، خاطره خوش ديشب و كولرهاي گازي را از حافظه ما پاك كرد و درست نيم ساعت بعد با ميني بوس به سمت قرارگاه حركت كرديم، اما گرماي هواي داخل ميني بوس تا حدي بود كه احساس خفگي مي كرديم. در 15 كيلومتري شهر شوشتر وارد جاده اي خاكي شديم. در اين حال قرارگاه رعد از دور نمايان شد.
قرارگاه رعد، پادگاني بزرگ و نيمه ساز بود كه به دليل اهميت كار و موقعيت جنگي كشور به سرعت عملياتي شده بود.
در پادگان به محل استراحت هاي خود هدايت شديم و دريافتيم كه اينجا، محل استراحت كساني است كه در مناطق جنگي عليه خصم مشغول جنگ هستند.
فردا برخلاف ساير پادگان ها، به جاي ساعت 5.30 و يا 5 صبح، ساعت 6.30 دقيقه بيدارباش دادند. در همان صبح نخست آقاي خدري به تازه واردها خوش آمد گفت و من از ظاهر سربازان دريافتم كه در اينجا برخلاف پادگان هاي مستقر در شهر، به واكس كفش و اين جور چيزها بهاي چنداني نمي دهند. آقاي خدري به جمع تازه واردها گفت: «كساني كه گواهينامه رانندگي دارند، بلند شوند. »
در اين حال 15 نفر بلند شديم و تعدادي هم كه براي فرار از نگهباني يك شب در ميان به دروغ گفته بودند ما گواهينامه نداريم، سر جايشان نشستند و همين امر باعث تعجب آقاي خدري شد، چنان كه گفت:
«از تهران به ما گفته بودند عموم اعزامي ها گواهينامه دارند، اما حالا اشكالي ندارد، براي بدون گواهينامه ها هم كار وجود دارد. »
ظهر براي ناهار به ناهارخوري رفتيم، اما در آنجا پرنده هم پر نمي زد، پس از چندي ناگهان سالن غذاخوري شلوغ شد. در اين ميان از يكي از قديمي ها پرسيدم: «كجا بوديد؟»
و او با چهره شگفت زده گفت: «خب نماز!»
پرسيدم: «اينجا سربازها وظيفه دارند، اجباري به مسجد بروند؟»
يكي از پرسنل كه 40 ساله به نظر مي رسيد، گفت:
«همه ما به صورت داوطلب و براي خدمت به اينجا آمده ايم، نماز اجباري را نه اينجا كه هيچ كجا پيدا نمي كني. »
سپس در ادامه گفت:
«در اينجا از سرباز تا سرهنگ همه در يك صف قرار دارند و كسي حب جاه و مقام ندارد. براي نماز هم اجباري در كار نيست. كار هم تقسيم مي شود و همه كارها بر دوش سربازها نيست. در اينجا حتي پرسنل كادر هم بايد در كار آشپزخانه مشاركت داشته باشند. غذاي سرباز و افسر هم نداريم، غذاي همه ما يكي است. »
در حالي كه شنيده بودم در پادگان هاي رژيم شاه سيستم ارباب و رعيتي اعمال مي شده و عملاً چهار نوع غذا درست مي شد. يك نوع براي امراي ارتش، يك نوع براي افسران تا ردأ ستوان دوم، يك نوع براي پرسنل درجه دار و يك نوع هم براي سرباز كه البته غذاها رتبه به رتبه بي كيفيت تر مي شده است.
هميشه از خودم مي پرسيدم بچه هاي اهل مسجد، علي رغم گرمي هوا و كار زياد اين همه نيرو و انرژي را از كجا مي آورند؟! بارها دلم مي خواست به نمازخانه بروم و در حال و هواي نمازخانه نفس بكشم، اما انگار به پايم زنجير زده بودند.
پس از چند ماهي كه به كارهاي مختلف مشغول بودم، بالأخره راننده حاج آقا به مرخصي رفت و من به عنوان راننده مخصوص حاج آقا، انتخاب شدم. خودرويي به من تحويل شد كه با جملاتي همچون؛ يا علمدار كربلا(ع)، يا زينب(س)، يا حسين(ع) و. . . مزين شده بود. آن روز قرار بود به دنبال حاج آقا بروم كه البته اندكي دير رسيدم. شرمنده زنگ در خانه را به صدا درآوردم. چهرأ نوراني و پر از مهرباني او را كه ديدم، از تأخيرم كمي دير كرده، عذرخواهي كردم و ايشان با بزرگواري عذرم را پذيرفت. همه در مسجد پدافند هوايي منتظر ورود ايشان بودند كه با كمي تأخير به محل رسيديم. در طي راه حاج آقا از زندگي ام پرسيد و اينكه چند ماه خدمتم.
وقتي حاجي را به مسجد پدافند هوايي بردم و خودم به اتاق استراحت رانندگان رفتم، موقع نماز راننده ديگري گفت:
«شما براي نماز تشريف نمي آوريد سركار؟»
و من جواب دادم، خسته هستم و فرادا نماز مي خوانم. حتي براي آنكه كسي به من شك نكند به صورت صوري وضو گرفتم و سجاده ام را پهن كردم و با تقليد حركات نماز فقط ا لله اكبر مي گفتم. . . پس از نماز و صرف غذا حاج آقا گفت:
«خب حالا برويم قرارگاه. »
بايد اعتراف كنم كه بسيار ترسيده بودم، مي ترسيدم حاج آقا به فرمانده ام كه مرا بسيار دوست داشت، بگويد كه من نماز جماعت نخوانده ام و اين اضطراب تا لحظه رسيدن با من بود، حتي يكي - دو بار حاجي از من پرسيد: «ساكتي آقا فرهاد؟!»
و من گفتم: «نه چيزي نيست. »
به قرارگاه كه رسيديم. حاج آقا دوباره به مسجد رفت و پس از مدتي مرا صدا زدند كه حاج آقا با تو كار دارد. پيش خودم گفتم:
«اي واي رازم فاش شد. »
با ترس به محل نمازخانه وارد شدم، در اين حال حاج آقا را ديدم كه مشغول قرائت قرآن است. بعد قرآن را بوسيد و به زمين گذاشت و با چشماني اشكبار به من گفت:
«پسرم، چرا نگفتي مسلمان نيستي، تا من اين دو ساعت مزاحم شما نباشم. »
خيلي جا خوردم. بريده بريده گفتم:
«حاج آقا من فقط در حفاظت و اطلاعات همدان گفتم بهايي هستم، اما حالا از بهايي بودنم خجالت مي كشم. »
لبخندي روي لب هاي حاج آقا نشست و گفت:
«هيچ كس هم نخواهد فهميد كه تو مسلمان نيستي، اما از اينكه مي گويي از بهايي بودن خجالت مي كشي اين معلوم مي كند طرفدار اين فرقه نيستي؟»
و من سرم را به علامت تأييد تكان دادم. حاج آقا در ادامه گفت:
«اما تا اينجا هستي قول بده احكام اسلامي و آداب نماز و دعا را ياد بگيري. خود من به صورت پنهاني به شما ياد مي دهم. »
حاج آقا در اين ديدار حرف هايي زد كه دقيقاً برعكس گفته هاي اعضاي محفل راجع به مسلمانان و روحانيت بود. در آن روز نماز را از حاج آقا آموختم و همان روز در پشت سر ايشان نماز مغرب و عشا را به جماعت خواندم و چقدر لذت بخش بود، نخستين نماز جماعت.
حاج آقاي روحاني مرا به ياد شخصيت كشيش در رمان جاوداني بينوايان اثر ويكتور هوگو مي انداخت كه علي رغم دزدي ژان والژان از خانه اش در هنگام دستگيري ژان والژان و دلالت او به خانه كشيش از سر بزرگواري مي گويد:
«پسرم يادت رفته بود تا دو گلدان ديگر را هم كه هديه گرفتي با خودت ببري. »
و ژان والژان مي گويد: «پدر تو روح مرا خريدي. »
و از آن لحظه يك مجرم تبديل به مردي مفيد و درستكار مي شود.
با خود گفتم چقدر هوگو براي كليسا و مسيحيت تبليغ عميقي به دست داده است، اي كاش نويسندگان و سينماگران ايراني هم مي توانستند، از شخصيت هايي همچون حاج آقا استفاده كرده و رمان هاي جاوداني بنويسند و فيلم هايي تاريخي بسازند.
حاجي روح مرا خريده بود. اي كاش همان روزها مسلمان مي شدم و اين همه رنج نمي كشيدم.
به ياد آوردم مجالس پر از رنگ و رياي بهائيان را، بويژه زماني كه يكي از افراد بانفوذ بهائيت در آن شركت داشت. همه با صداي بلند «ا لله ابهي» مي گفتند و بدون آنكه نيايش بلد باشند، زير لب مطالب نامفهوم و ثقيل زمزمه مي كردند. بهائيان مثلاً مي خواستند با پخش موسيقي هاي مبتذل ما را به خدا نزديك كنند!! در حالي كه من در آن گرماي نفس گير مردادماه شوشتر، عظمت خدا را بيشتر احساس كردم و به او نزديك شدم. در مدتي كه راننده حاج آقا بودم، اصلاً يادم رفته بود بهايي هستم اما اين مرد خدا هيچ گاه مرا در معذوريت نگذاشت كه بيا مسلمان شو. او مي خواست ميوه ايمان من كم كم برسد.
نماز من در اين ايام هيچ گاه قضا نشد، تا اينكه يك خبر مثل كوه بر سرم آوار شد: راننده حاج آقا بازگشته بود و من اين سعادت بزرگ را از دست مي دادم تا باز هم با اين مرد عزيز حشرونشر داشته باشم.
پس از مدتي به من يك نيسان وانت دادند تا از اهواز براي پرسنل يخ بياورم. يك روز آقاي خدري گفت:
«بچه ها! يك داوطلب مي خواهم براي بردن غذا به جبهه. . . »
چند نفر بلند شديم و اعلام آمادگي كرديم، بالأخره قسمت من شد. بلافاصله به همراه مأمور تقسيم غذا به راه افتادم، از آبادان گذشتيم و از پل ماردبه به طرف خط حركت كرديم كه ناگهان مورد هجوم رگبار و آتش توپ ها و خمپاره هاي دشمن قرار گرفتيم. همسفر من كه در آشپزخانه كار مي كرد كمي ترسيده بود، اما من سعي كردم به او دلداري بدهم. بالأخره او در اهواز پياده شد و گفت: «ريش و قيچي دست خودت. . . »
و من حركت خود را به سوي خط مقدم جبهه ادامه دادم و مأموريتم را به خوبي به انجام رساندم. احساس كردم اين سفري است كه در طول آن بهترين بندگان خدا را زيارت خواهم كرد؛ چرا كه رزمندگان به آبادان و خرمشهر به چشم سرزمين هاي مقدس نگاه مي كردند. پس از آنكه فرمانده متوجه شد همراه من، همراه نيمه راه است، دستور داد خودم تنهايي به خط مقدم بروم.
چند ماهي كارم رساندن غذا به رزمندگاني بود كه در خط اول نبرد با دشمن از دين و آيين و آب و خاك ما دفاع مي كردند. همه هم داوطلبانه آمده بودند با عشق و ايثار تمام.
در اين چند ماه چند بار مرگ از بغل گوشم رد شد، اما آسيبي نديدم. شايد هم زندگي در اسارت بهائيان آنقدر دشوار بود كه مرگ را به اين زندگي ترجيح مي دادم. گاهي وقت ها راديو كويت را مي گرفتم تا آهنگي بشنوم، اما كويتي ها اين قدر از فتوحات پرزيدنت صدام دم مي زدند كه موجب خشم هر وطن خواهي مي شد. البته صدام هم پس از جنگ سزاي كويت را خوب كف دست خاندان صباح گذاشت و كشورشان را غارت كرد و آمريكا از خجالت جفت آنها درآمد چرا كه برنده اصلي اين بازي صدام، آمريكا بود.
يك روز در راه، از دور ديدم با خوردن هر توپ به زمين دود سفيد و زردرنگي به هوا مي رود، عده اي رزمنده با ماسك به سراغم آمدند و گفتند:
«اخوي! شيميايي زده، سعي كن جلو نروي، برگرد كه وضع خطري است. » ادامه مطلب:
چون ماسك در اختيار نداشتم به پادگان برگشتم و موضوع را به آقاي فخار گفتم.
او دستور داد تمام غذاها در چاله اي در بياباني دور مدفون شود. حتي دستور داد، وانت نيسان بيرون از پادگان شسته شود و مرا به زور به درمانگاه و سپس حمام قرارگاه فرستاد.
در اين دوران گه گاه به مرخصي مي آمدم و حسابي مي خوابيدم و خستگي را از تن به در مي كردم. در زمان مرخصي چند بار ناخودآگاه برخاستم وضو گرفتم تا نماز بخوانم كه خانواده ام متوجه شدند، اما توان و جرأت نداشتم روبه روي آنها بايستم. به اين خاطر در ايام مرخصي نماز نمي خواندم.
در دوران مرخصي، از طرف محفل مدام دعوت مي شدم تا دوباره شستشوي مغزي شوم. در آنجا بايد حرف هاي آنان را تأييد مي كردم وگرنه كلاهم پس معركه بود. البته تشكيلات متوجه شده بود كه من نسبت به دين اسلام دلبستگي يافته ام. حتي براي آنكه بدانند در شوشتر من چه مي كنم برادر و پسر عمويم را به اهواز فرستادند آن هم در گرماي طاقت فرساي تيرماه. با خود گفتم: چه خوب شد! بگذار از نزديك ببينند غول هاي بي شاخ و دم كه توسط تشكيلات در مغز آنها ساخته شده است، دروغ محض است. مي خواستم جانبازي هاي رزمندگان را به چشم ببينند، اما دريغ كه نمي خواستند روشنايي روز را باور كنند.
در منطقه علاوه بر كار، سرگرمي من ماهيگيري و شكار بود. چندي بعد نيز به دستور فرمانده ام راننده حاج آقا شيباني شدم كه انسان بسيار معتقد و باخدايي بود و خالصانه در جبهه به خدمت مشغول بود. زماني كه سخنراني حضرت امام(ره) از تلويزيون يا راديو پخش مي شد، سكوت در آسايشگاه حكمفرما مي شد و رزمندگان با واژه به واژه آن ارتباط معنوي برقرار مي كردند و گاهي نيز در فرازهايي از آن اشك مي ريختند. ميزان محبوبيت ايشان براي من حيرت انگيز بود؛ زيرا اين همه جوان و پير و نوجوان به فرمان او، جان خويش را به كف گرفته بودند و بدون هيچ چشمداشتي مشغول مبارزه بودند و بعد به ياد آوردم اگر بهايي ها كشوري داشتند و به آن حمله مي شد، اذناب جمال مبارك بايد تنها به انگليس و آمريكا متوسل مي شدند تا نجاتش دهند. همان دو كشوري كه وي نامه هاي فدايت شوم برايشان مي نوشت. يك روز صبح حاج آقا به من فرمودند:
«خودت را براي انجام مأموريت و رفتن به تهران آماده كن. . . »
بلافاصله خودرو را به لحاظ فني آمادأ سفر كردم و ساعت 21 ظهر همان روز به سمت ستاد فرماندهي نيروي هوايي به راه افتاديم. وقتي به تهران رسيديم ديگر هوا تاريك بود، به اين خاطر به پايگاه قصر فيروزه رفتيم و پس از يك شب استراحت، به سمت ستاد فرماندهي نيروي هوايي حركت كرديم. هنگامي به در دژباني رسيديم، من پياده شدم و ضمن معرفي خودم و حاج آقا از سرگردي كه فرماندهي آن قسمت را برعهده داشت، خواهش كردم اجازه بدهد به داخل ستاد وارد شويم، اما سرگرد مي گفت:
«اگر شماها پرسنل نيروي هوايي هستيد، پس درجه هايتان كو؟!»
من هم توضيح دادم كه حاج آقا از بسيجيان نيروي هوايي هستند و در بسيج هم درجه معنايي ندارد.
هرچه اصرار كردم، مرغ جناب سرگرد يك پا داشت و اجازه نمي داد وارد ستاد شويم. سرباز دژبان هم مانده بود معطل كه بالأخره زنجير در ورودي را باز كند يا نه.
چاره اي نبود، داخل خودرو شدم و ماوقع را خدمت حاج آقا عرض كردم. البته ايشان مقداري در جريان بود. در اين حال گفت:
«پسرم بگو، امري ضروري است، شايد هم حياتي. . . »
پياده شدم به سرگرد گفتم اما هيچ افاقه اي نكرد. حتي خود حاج آقا به سرگرد دژبان يادآور شد:
«برادر عزيز مسئله حياتي است و ما از قرارگاه رعد مي آييم. در اين قرارگاه هيچ كس درجه ندارد. همه لباس بسيجي به تن دارند. »
اما زنجير دژباني نيفتاد كه نيفتاد. . .
گفتم: «حالا چاره چيست. »
در اين حال حاجي با صراحت گفت:
«از زنجير عبور كن، هر چه پيش آمد مسئوليتش با من. . . »
من هم كمي از زنجير فاصله گرفتم و با سرعت سپر خودرو را به زنجير كوبيدم و با سرعت وارد ستاد شدم.
سرگرد دژبان هم با خودرويي آژيركشان به دنبال ما مي آمد و با بلندگوي دستي اش، ما را به توقف دعوت مي كرد. در ستاد غوغايي به پا شده بود؛ زيرا همه از سر كنجكاوي از قسمت هاي خود به بيرون نگاه مي كردند.
در اين حال به ستاد نيروي هوايي رسيدم و حاج آقا بلادرنگ با سرعت پله ها را پيمود و به داخل ستاد رفت، ظاهراً مسئله بسيار حياتي بود، آن هم در كوران جنگ تحميلي.
به محض آنكه تنها شدم، سرگرد دژبان به همراه گروهش مرا در محاصره گرفتند، حتي سرگرد سيلي محكمي به صورتم زد و گفت:
«اين سيلي را خوردي تا از اين به بعد بداني كه هر جايي يك صاحب دارد. »
و من با رنجش خاطر يادآور شدم كه جناب سرگرد! من يك راننده ساده هستم همين. به من بگويند توقف كن، مي كنم، بگويند برو مي روم. در اطراف ما پرسنل زيادي جمع شده بودند و جناب سرگرد مشغول سخن گفتن بود:
«ما به اين آقايان مي گوييم اگر پرسنل هستيد، پس كو درجه تان؟ مي گويند ما بسيجي هستيم. آقا هر جايي قانون خودش را دارد. »
|
كارت پايان خدمت پشت پرده تشكيلات 17 |
||
|
اشاره: | ||
مدتي گذشت و در ميان بهت و حيرت همگان حاج آقا و فرمانده كل ستاد نيروي هوايي - شهيد ستاري - از بالاي پله ها به پايين آمدند. در اين حال شهيد ستاري به سرگرد كه به او سلام نظامي مي داد به آرامي گفت:
«جناب سرگرد، حتماً در آموزش هايتان ياد گرفته ايد كه شرايط جنگي با شرايط عادي تفاوت دارد، غفلت شما موجب مي شد كه نيروي هوايي دچار خسران شود. حالا براي اينكه بهتر اين دوست ما را بشناسي ايشان را معرفي مي كنم و بعد زمزمه وار به سرگرد حرف هايي زد. »
ناگهان سرگرد با چشم هايي پر از اشك از حاج آقا كه ساده ترين لباس نظامي را بر تن كرده بود عذرخواهي كرد و حاج آقا در جواب او گفت:
«بهتر است از اين جوان عذرخواهي كني؛ چون او هيچ گناهي ندارد و به فرمان من حركت كرده است. »
به ياد دارم كه برخورد سرگرد با حاجي داشت برايش گران تمام مي شد، اما حاجي بلافاصله با اعلام رضايت خود نگذاشت پرونده سرگرد مخدوش شود. در لحظه خداحافظي، سرگرد حاجي را در آغوش گرفته بود و از وي طلب حلاليت مي كرد. حاجي هم گفت:
«من شرايط شما را درك مي كنم، مسئوليت شما بسيار سنگين است. به همين خاطر به ما اذن دخول نداديد، حالا با خيال راحت به سر كارتان برويد. »
حتي به ياد دارم كه شهيد ستاري از سر دلجويي سخناني به حاجي گفت و آنگاه بود كه من دريافتم كه علي رغم ساده زيستي خداوند چه عزتي به حاجي داده است.
در تمام طول راه بازگشت، حاجي از خدا مي خواست كه همه را عاقبت بخير كرده و او را از كبر و غرور دور نگه دارد و من رفتار او را با اعضاي محفل مقايسه مي كردم كه سراپايشان كبر، غرور و خودپرستي بود.
از اين ماجرا مدت ها گذشت، تا اينكه يك روز همان سرگرد را در قرارگاه رعد ديدم. با تعجب از ايشان پرسيدم:
«جناب سرگرد، شما كجا، اينجا كجا؟!»
و سرگرد با حالتي خاص پاسخ داد:
«پس از برخورد با حاجي، آنقدر تحت تأثير قرار گرفتم كه داوطلبانه به قرارگاه آمدم تا گوشه اي از دين خود را به دين و آب و خاكم ادا كنم. »
رفتار حاجي با سرگرد چنان انقلابي در درون او به وجود آورده بود كه داوطلبانه به اين بيابان برهوت آمده بود. او عاشقانه در آن قرارگاه مشغول به كار شد. آه اي كاش آن همه ايثار كمرنگ نشده بود!
زماني كه فاو به اشغال نيروهاي دشمن درآمد، قرارگاه در بهت و حيرت فرو رفته بود. همه غمگين بودند و كمتر رغبتي براي حرف زدن داشتند. همان شب داشتم از كنار مسجد قرارگاه رد مي شدم كه صداي گريه اي مرا متوجه صدا كرد. به درون رفتم و ديدم حاج آقا شيباني، دارد براي مظلوميت بچه هاي جنگ گريه مي كند. او در آن خلوت شب، همين كه مرا ديد گفت: «پسرم اينجا چه مي كني؟!»
وقتي ديد من سكوت كردم ادامه داد:
«يك وقت اشتباه نشود، من براي فاو گريه نمي كنم، بلكه براي مظلوميت بچه هاي بي رياي بسيجي گريه مي كنم. »
و دوباره صداي گريه اش فضاي مسجد را پر كرد. . . گريه مي كرد و يا حسين مي گفت. در آن شب در برابر آن همه صفا، عطوفت، ايمان و مهرباني سر تعظيم فرود آوردم و از اينكه بهايي هستم خجالت كشيدم.
فردا كه از خواب برخاستم، قرارگاه شور و حال ديگري داشت و بچه ها فارغ از شكست در فاو، دوباره زندگي و رزم را با نشاط هر چه تمام تر آغاز كرده بودند. اين وضع ادامه داشت تا اينكه با پذيرش قطعنامه از سوي حضرت امام(ره) دو كشور در شرايط نه جنگ و نه صلح قرار گرفتند.
در ادامه اين راه هنوز جوهر امضاي پيمان آتش بس خشك نشده بود كه منافقين از سمت غرب كشور، حمله خود را با پشتيباني هواپيماهاي عراقي آغاز كردند و جنايت هاي زيادي آفريدند.
مثلاً در فيلمي كه از تلويزيون عراق پخش مي شد، يك پايگاه به دست نيروهاي منافقين افتاد، در اين ميان يكي از سربازان از فرمانده آنها درخواست نمود كه به دليل اينكه چهار روز به خاتمه خدمتش مانده او را آزاد كنند، اما منافقين همه آنها را از پشت روي زمين خواباندند و دقيقاً شش گلوله به آنها شليك كردند بعد هم فرمانده منافقين خنده اي كرد، گفت:
«دوستان اين سرباز مي خواست آزاد شود، خب ما هم آزادش كرديم. »
بعد هم مستانه قهقهه سر داد. بچه هاي قرارگاه ما از ديدن اين فيلم، خيلي ناراحت شدند، بويژه آنكه زنان و مردان منافق بر جنازه رزمندگاني كه به دست آنان شهيد شده بودند مي رقصيدند. ديدن اين صحنه ها همه را منقلب ساخته بود. حتي من كه يك بهايي بودم، براي مظلوميت شهدا گريستم و به منافقين به عنوان پليدترين، كثيف ترين و رذل ترين موجودات لعنت فرستادم. نگفتم انسان ها چون اينها لايق صفت حيوان هم نيستند، چون كمتر حيواني همنوع خود را پاره مي كند.
بالأخره دو سال خدمت به پايان رسيد و من براي دريافت كارت پايان خدمتم به پشتيباني مركز رفتم، اما در كمال شگفتي ديدم، نام من به عنوان سرباز فراري ثبت شده است. يك ماه دويدم تا ثابت كنم من مأمور به خدمت در منطقأ جنگي بوده ام. دست آخر نيز حاج آقا شيباني به فريادم رسيد و تأييد نمود من در منطقه بوده ام و چندين لوح تقدير هم به همراه آنها به من داد تا كار گرفتن كارت پايان خدمت به خير و خوشي پايان يافت.
|
زمزمه هاي ازدواج پشت پرده تشكيلات 18 |
|
|
اشاره: | |
روز آخر و در لحظه خداحافظي در حالي كه چشم هر دوي ما پر از اشك بود، گفتم: «حاج آقا ما را حلال كنيد. . . »
بدين گونه دو سال خدمت مقدس سربازي در كنار انسان هايي كه سرا پا گذشت و ايثار و فداكاري بودند به سر آمد و جواني كه حتي حاضر به ايستادن در دورأ آموزشي نبود، دچار چنان تحولي شد كه داوطلبانه افتخار شركت در دفاع مقدس را در نامأ اعمالش ثبت نمود.
تشنه و چشمه
من هم مثل همه سربازها با شور و اشتياق به خانه بازگشتم، اما پدر و مادرم خيلي سرد با من برخورد كردند، به عنوان يادگاري هم يك چفيه بسيجي و تقديرنامه هايم را آورده بودم، اما آنها با فحاشي همه آنها را مثل دل من شكستند. بعد از چند روز هم، پدرم فرمان داد بروم ملاير، پيش شجاع الدين برادرم و در كنار او دكان عينك سازي را بچرخانم، به ملاير رفتم اما رابطه ام را با دوستان مسلمانم قطع نكردم.
تشكيلات كه از همه چيز باخبر شده بود، به صورت ناگهاني تصميم گرفت براي من يك دختر بهايي انتخاب كند. يكي از دخترهاي بي حجاب كه رعايت هيچ چيز را نمي كرد و من براي گريز از اين مهلكه به دنبال راه چاره اي مي گشتم تا اينكه يك روز يكي از دوستان مسلمانم به نام رضا در جلسه اي كه منزل آنها دور هم بوديم، گفت:
«خيلي دلم مي خواهد با من باجناق بشوي، راستش من با دختري به نام مريم نامزد كرده ام و من خواهر كوچكتر او مرجان را براي تو در نظر گرفته ام كه دختري نجيب و شايسته است. »
گفتم: «چطور با آنها آشنا شدي؟»
و رضا پاسخ داد:
«راستش مادرشان با مادر من دوست صميمي است و ما با هم رفت وآمد نزديك داريم. »
بالأخره بدون آنكه خانواده ام از اين موضوع بويي ببرند، با هزاران دردسر و عدم قبول ايشان مقدمات ملاقات من با مرجان در منزل دوستم رضا فراهم آمد؛ من در همان نگاه اول احساس كردم كه گمشدأ خود را يافته ام. شايد هم از ترس تشكيلات بهائيت و براي فرار از ازدواج با يك دختر بهايي دچار اين حال شده بودم وگرنه من هم خيلي شعار مي دادم كه با يك ديدار نمي شود تصميم گرفت و يك عمر بدبختي كشيد.
خوشبختانه يا بدبختانه وقتي رضا از مرجان هم سؤال كرده بود، جوابش مثبت بود. بدين ترتيب من در شهر رؤياهايم با مرجان مي توانستم يك زوج خوشبخت باشم؛ زيرا مرجان مي توانست مرا به آرزوي بزرگم كه ازدواج با يك دختر مسلمان بود، برساند. ضمن آنكه از نظر وجاهت نيز هيچ چيز كم نداشت. در ملاير مدام با برادرم درگير بودم؛ زيرا او با غرور مي گفت:
«ببين فرهاد، اينجا من كارفرما هستم و تو كارگر، پس حد خودت را بدان. »
هر روز از من ايراد مي گرفت كه چرا دير آمدي؛ چرا مغازه را جارو نكردي و. . .
بالأخره من نزد پدرم رفتم و گفتم:
«پدرجان اجازه بدهيد كه من ديگر به ملاير نروم؛ چون رابطه برادرم با من يك رابطه ارباب و رعيتي است. »
و پدرم غريد كه تو نماينده من در آن مغازه هستي.
شجاع الدين هم وقتي سفارش پدرم را شنيد، مدام تهديد مي كرد كه مي روم و با جواز كارم در جايي ديگر، مغازه مي زنم. آن وقت شما بدون مجوز كسب در اين مغازه را بايد گ ل بگيريد.
گناه پدرم اين بود كه چون برادرانم شجاع الدين و شعاع اله به سن قانوني رسيده بودند و من كوچكتر از آنها بودم، جواز مغازه ها را به نام آنها گرفته بود و همين مسئله باعث نزاع و درگيري مابين ما چهار برادر بود؛ زيرا بزرگترها به ما به چشم يك كارگر نگاه مي كردند.
در اين ايام من به دليل كمبود محبت و درگيري در خانواده بشدّت به محبت مرجان و خانواده اش نياز داشتم و مرجان هم به اتفاق خانواده اش به سمنان رفته بود و من از او بي اطلاع بودم تا اينكه دوستم رضا به من اطلاع داد كه آنها به همدان بازگشته اند. من هم بلافاصله به مرجان تلفن زدم و از او قول گرفتم كه در هيچ شرايطي مرا تنها نگذارد.
مادر مرجان همين دو دختر را داشت و سال ها پيش پدر آنها را در يك سانحه رانندگي از دست داده بود. به اين خاطر دوباره ازدواج كرده بود، اما صاحب فرزندي نشده بود. شوهر او، جناب سرهنگ هم كه بازنشسته نيروي انتظامي بود، مردي مهربان، اما با ديسيپلين بود، گويا آنها براي يك كار اقتصادي به سمنان رفته بودند كه متأسفانه توفيقي حاصل نشده بود.
و اين در حالي بود كه خانواده مرجان نمي دانستند كه من بهايي هستم و وحشت بزرگ من هم اين بود كه آنها به اين ازدواج رضايت ندهند.
يك روز هم رضا ترتيبي داد كه من و مرجان يكديگر را پس از مدت ها ببينيم، اما در آن جلسه هم جرأت نكردم دردم را به او بگويم. فقط يك شيشه عطر به او هديه دادم و او نيز با حضور خواهرش آن را پذيرفت.
همان روز تصميم گرفتم، موضوع را با مادرم در ميان بگذارم، اما مگر مي شد به يك زن كه بازيچه محفل بود، حقيقت را گفت. البته براي اين كار راههاي زيادي را در مغزم مرور كردم، اما همه اين راهها به بن بست مي رسيد؛ زيرا مادرم اعتقاد داشت اگر برخلاف ميل محفل عمل كند، مغضوب جمال مبارك خواهد شد!!
وقتي به خانه رسيدم سعي كردم به صورت تلويحي هم كه شده به قول معروف مزه دهن مادرم را بدانم، اما مادرم گفت:
«ببينم فرهاد، جدي كه نمي گي. . . »
در پاسخ گفتم:
«شوخي و جدي را فراموش كن، ببينم اصلاً شما به اين موضوع فكر كردين كه ازدواجي كه محفل به صورت اجباري و دستور امري به جوان ها تحميل مي كنه، عواقب خوبي نداره؟!»
و مادرم پاسخ داد:
«محفل چه كار به اين كارها داره، اونا فقط تأييد مي كنند. . . »
و من حرفش را بريدم و گفتم: «حالا اگه تأييد نكنه چي؟!»
آنگاه مادرم با چهره اي ترسيده پاسخ داد:
«كسي كه مورد تأييد آنها نباشد، يعني مورد تأييد جمال مبارك هم نيست، پس اين ازدواج شوم است و آخر و عاقبت ندارد. »
هنگامي كه سربسته موضوع را به مادرم گفتم، توقع داشتم مثل يك سنگ صبور، حرف هايم و درد دل هايم را بشنود و با كلماتش بر زخم هايم مرهم بگذارد، اما او فقط به سر و صورتش زد و گفت:
«حالا چه جوري سرم را جلوي سر و همسر بلند كنم، اي واي. . . »
من آنقدر به مرجان علاقه داشتم كه در سفر شمال به دريا نمي رفتم، مبادا چهره ام بسوزد و او از من بدش بيايد. . . البته بعدها دريافتم كه اسلام بيشتر به باطن افراد اهميت مي دهد. در حالي كه در بهائيت همه اسير ظاهر هستند.
در ملاير برادرم شجاع الدين كه روابط بسيار حسنه اي با محفل داشت، آنقدر به من و برادرم شهرام زور گفت و ظلم كرد كه براي تظلم نزد پدر رفتيم.
شجاع الدين هيچ تخصص ويژه در كار عينك سازي نداشت، اما در جلسات بهائيان به صورت ثابت شركت مي كرد، خود را يك بهايي خالص نشان مي داد و توقع داشت كه من و شهرام برده وار در خدمت او باشيم. سرانجام نيز كار به جايي رسيد كه ما روبه روي او ايستاديم و كار به كتك كاري هم كشيد، به همين خاطر پدرم به اجبار «شعاع اله» را مسئول عينك سازي كرد. «شعاع اله» به مراتب بهتر از شجاع الدين و پسري آرام و مهربان بود، اما بالأخره او هم در جهت بهره بردن بيشتر خود را به تشكيلات نزديك كرده بود؛ زيرا در ميان بهائيان رسم اين است كه هر كس بخواهد بيشتر در كارهاي خلاف و گناه غرق شود با ايجاد رابطه عميق با تشكيلات براي اين افعال سرپوشي مناسب ايجاد مي كند. بدين ترتيب او علي رغم همه خطاهايش مي توانست، پله هاي ترقي را به سرعت طي كند.
چندي بعد نامه اي به خانه مرجان رسيد كه كار را مشكل كرد. نمي دانم اين نامه از طرف چه كسي ارسال شده بود اما يك بار هنگام بازگشت به ملاير به خانه آنها رفتم مادرش را با حالتي غيرمعمول روبه رويم ديدم، كمي ترسيده بودم، اما بر خود مسلط شدم و گفتم: «خام سماوات! سلام. »
و او در كمال آرامش پاسخ داد:
«سلام! ببين پسرم، هنوز بين شما و دختر من هيچ رابطأ شرعي ايجاد نشده، از طرف ديگر ما هم شناختي روي شما و خانواده ات نداريم، فقط مي دانيم كه شما دوست نامزد دخترم هستي و اين كافي نيست. پس به ما اجازه بدهيد كمي روي شما تحقيق كنيم. شما هم سعي كنيد كمتر به سراغ مرجان بياييد، ضمناً شما دو برادر بزرگتر داريد كه ازدواج نكرده اند. . . »
و من پاسخ دادم: «ازدواج كه نوبتي نيست، مادر جان. »
در آن لحظه اين برخورد را با خانواده هاي بهايي مقايسه كردم كه دخترانشان را بدون هيچ شناختي به پارتي هاي شبانه و جشن هاي محفل مي فرستند و صرف بهايي بودن پسر با ازدواج آنها موافقت مي كنند. البته شايد پيشنهاد ازدواجي در كار نباشد، ولي دوستي ادامه يابد. آن وقت مي گويند: «ازدواج آنها به صلاح نبود. »
فساد در ميان پسران و دختران و حتي خانواده هاي بهايي بيداد مي كند. در اين جشن ها چه بسيارند زنان شوهردار كه با مردهاي اجنبي رابطه برقرار مي كنند و چه بسيارند مرداني كه از سر هرزگي با زنان شوهردار رابطه برقرار مي كنند، اما اگر آنها در برابر محفل، اطاعت كوركورانه داشته باشند، هيچ برخوردي با آنها نمي شود و محفل با توجيه اينكه در ممالك پيشرفتأ صنعتي از اين تعصبات وجود ندارد، جمال مبارك هم تعصب را مذموم شمرده اند، اين همه فساد را ناديده مي گيرد. تا زماني كه فرد بخواهد در برابر محفل بايستد، آن وقت پرونده ها بيرون مي آيد، درست مثل گشتاپو در آلمان نازي. در واقع سكوت محفل به نوعي سياسي است.
وقتي اين حرف ها را از مادر مرجان شنيدم به وي حق دادم كه نگران آينده جگر گوشه اش باشد.
با احترام از مادر مرجان جدا شدم و سعي كردم با كار، سر خود را گرم كنم، به همين خاطر از همدان سفر كردم، تا به مغازه عينك فروشي، سروساماني بدهم، بويژه آنكه با رفتن شجاع الدين و با آمدن شعاع اله دل من به كار گرم شده بود.
از نتيجه تحقيق مادر مرجان بسيار نگران بودم و مي ترسيدم كه بهايي بودن من لو برود. به همين خاطر از ته دل از خداي بزرگ خواستم تا راز مرا افشا نكند.
چندي بعد شنيدم كه مادر مرجان به سراغ همسايه سابق ما رفته و از او درباره خانواده ما پرسيده است. همسايه هم اطلاعاتي درباره خانواده من به مادر مرجان داده بود. اينكه ما چهار فرزنديم و جملگي در كار عينك سازي هستيم و پدرمان زندگي متوسطي دارد اينكه دستمان به دهنمان مي رسد. خلاصه اينكه همه چيز گفته بود الا اينكه ما بهايي هستيم.
من نيز در برخورد با خانواده ام و در مغازه با آرامش خيال به كار مشغول شدم، به طوري كه حتي اعضاي خانواده ام نيز تعجب كرده بودند كه من اين قدر سربه راه و آرام شده ام. در عالم خيال من با مرجان ازدواج مي كردم، مسلمان مي شدم و زندگي آرامي را در پيش مي گرفتم و اين رؤياي هر روز و شب من بود.
|
گفت و گو با مرجان پشت پرده تشكيلات 20 |
|
|
اشاره: | |
بالأخره يك روز تصميم گرفتم دل به دريا بزنم و حداقل به مرجان بگويم من بهايي هستم، تا صداقتم را حداقل به او ثابت كنم. به همين خاطر با ترس و لرز به منزل خانم سماوات زنگ زدم و با خواهش از خواهرش مريم درخواست كردم با اجازه مادرش، بگذارد تا من با مرجان حرف بزنم. مدتي آن سوي خط صداهاي مختلفي مي شنيدم. پس از چند دقيقه كه هر لحظه اش بر من بسان قرني مي گذشت، صداي مادر مرجان را شنيدم، بلافاصله سلام كردم:
«سلام پسرم، قرار ما اين شد كه تا زمان شرعي شدن اين رابطه با دختر من و خانوادأ ما كاري نداشته باشي. »
من هم گفتم:
«خانم سماوات شما كه براي تحقيق تشريف برديد و نكته منفي هم ظاهراً پيدا نكرديد، پس اجازه بدهيد من با حضور خواهرش حداكثر نيم ساعت با مرجان خانم ملاقات داشته باشم. »
و خانم سماوات ابتدا موافقت نمي كرد، اما اصرارهاي من بالأخره نتيجه داد و قرار شد من مرجان را به مدت نيم ساعت در پارك ببينم.
يك ساعت پيش از آنكه مرجان و خواهرش مريم به پارك بيايند، من در پارك شير سنگي حرف هايم را مرور مي كردم، خدايا چگونه مي توانستم به او بگويم كه بهائيت ما بين ما دره اي عظيم به وجود آورده است، چگونه مي توانستم به او بگويم در صورت خروج من از بهائيت و ازدواج با او، او در كنار من بايد منتظر نقشه هاي شوم محفل باشد. . .
در اين فكر بودم كه صداي سلام خواهرش مريم مرا به خود آورد؛ آنسوتر نيز مادرش ايستاده بود:
«چيه آقا فرهاد كشتي هات غرق شده!»
مرجان خنديد، خنده اي كه در عمق آن غمي گنگ نهفته بود. بعد از سلام و احوالپرسي از مادرش و مريم خواهش كردم تا با مرجان خصوصي سخن بگويم و بدين ترتيب دشوارترين لحظه زندگي ام فرا رسيد اما چه كاري مي شد انجام داد، بالأخره مرجان اگر مي خواست شريك زندگي من بشود، بايد اين حقايق را مي شنيد.
در ابتدا سعي كردم با مقدمه چيني هاي مختلف، حرفم را به مرجان بزنم، اما در همان جمله آخر، گير مي كردم:
«مسئله اي كه مي خواهم بگويم، لزوماً به اين معني نيست كه مجبور به تحمل آن هستيد بلكه منظورم اين است كه اگر خداوند خواست و ما به هم رسيديم، سعي مي كنم آن را حل كنم. »
مرجان كه با اين حرف ها بيشتر ترسيده بود، با ترس و اضطراب گفت:
«چيه آقا فرهاد، احساس مي كنم شما مي خواهي، رازي را به من بگويي. . . ببينم شما به مواد مخدر اعتياد داري؟!»
گفتم: نه، اين حرف ها چيه.
گفت: شايد اهل مشروب باشي.
گفتم: اين حرف ها چيه مرجان خانم، آيا شما فكر مي كني من دائم الخمر باشم، اصلاً به من مي خوره. . .
با قيافه اي شرمنده گفت:
«نه به خدا، سوءتفاهم نشه، اما شما يك جوري حرف مي زني كه آدم ناخودآگاه به فكر همين چيزها مي افتد. »
ناگهان از دهانم پريد:
«نه، نه. . . مرجان خانم اين حرف ها نيست، مسئله اين است كه شما مسلمان هستيد و من. . . »
مرجان با چهره اي مشوش گفت:
«شما چي. . . شما چي. . . »
گفتم: ما بهايي هستيم.
با شنيدن اين حرف، شوكه شد و بهت زده اشك مي ريخت و مي گفت:
«اي كاش همان روز اول آشنايي به من گفته بوديد. . . مي خواستي قلب مرا به دست بياوري و. . . حالا من به مادر و خواهرم چه بگويم، بگويم مرد آيندأ من، مسلمان نيست؟! چرا اين كار را با من كردي؟!»
و بي امان گريه كرد. . . ناگهان مادرش و مريم با تعجب به سراغ ما آمدند و شگفت زده پرسيدند: چي شده. . . چرا مرجان داره گريه مي كنه؟!
و در اين حال مرجان گفت:
«ديگر نمي خواهم اينجا باشم، دارم خفه مي شوم. . . »
مادرش گفت:
«آخر به من بگوييد چي شده، تو گريه مي كني، آقا فرهاد هم گريه مي كند. . . مرجان! تو و خواهرت تا حالا هيچ چيزي را از من پنهان نكرده ايد. الآن هم اگر اينجا هستي، به خاطر صداقتي است كه در رابطه ما وجود داشته. . . »
اما مرجان بدون توجه به حرف هاي مادرش بلند شد و سرازيري سنگ شير را به سرعت طي نمود. . . مادرش نيز به ناچار بدون خداحافظي به دنبال او رفت. من هم سرم را روي نيمكت پارك گذاشتم و با تمام وجود گريه كردم تا آرام شوم، اما براي دل عاشق انگار آرامشي وجود ندارد. من اين لحظات تلخ را براي اين تحمل مي كردم كه يه وقت مرجان و خانواده اش فكر نكنند من آدم نامردي هستم، من مي خواستم آنها بهايي بودنم را از زبان خودم بشنوند نه از ديگران.
پاسي از شب گذشته بود و من همچنان بهت زده در تاريكي پارك، روي نيمكت نشسته بودم. سرانجام مثل سايه اي سرگردان به راه افتادم، نمي دانستم به كجا بروم، ساعت ها در كوچه هاي خلوت شب پرسه زدم تا اينكه ناگهان خودم را جلوي در خانه مان ديدم. مادرم با نگراني در را به رويم باز كرد و سراسيمه پرسيد: «چيه فرهاد، چرا گريه كردي!؟»
]با بي حوصلگي[ گفتم: گريه؟!
و مادرم پاسخ داد:
«نمي خواد به من دروغ بگي، برو جلوي آينه چشمات از فرط گريه قرمز شده، دور چشمات ورم كرده. . . »
سرخورده و خسته به طبقه بالا رفتم و سعي كردم بخوابم اما خواب كجا و من كجا. . .
ناگهان صداي مادرم را شنيدم كه مي گفت:
«فرهاد تلفن، فرهاد تلفن. . . »
دراینجاهرچه میخواهد دل تنگت بگو