بهزاد جهانگيري فرزند نورالدين در شمار اين افراد است. وي كه يك بهايي زاده و متولد سال ۱۳۴۶، در شهر همدان است، از همان دوران كودكي تحت تعاليم شديد فرقه بهائيت بود. همزمان با سپري شدن ايام نوجواني كه مقارن با پيروزي شكوهمند انقلاب اسلامي نيز بود، فصل جديدي از زندگي بهزاد آغاز گرديد. او با بررسي رفتار و گفتار و عملكرد وابستگان فرقأ بهائيت، پي به وجود تناقضات آشكاري در رويه و سيره ايشان برد. حمله هاي ناجوانمردانه مبلغين بهايي نسبت به دين مبين اسلام در كلاس هاي مختلف، حصر فكري و رفتاري و اعمال كنترل هاي تشكيلاتي، سبب شد تا وي از دوستان بهايي اش فاصله گرفته و با هم سن و سالان مسلمان خود رابطه برقرار كند.
او كه اولين فرصت به دست آمده براي آزادي عمل بيشتر خود را، دوران خدمت مقدس سربازي مي داند چنين مي گويد:
«در اين دوران بود كه فارغ از هرگونه حصر تشكيلاتي و كنترل هاي پي درپي، خود را در كنار مسلمانان آزاد و فداكار مشاهده كرده و با حاج آقا شيباني رابطه صميمانه اي برقرار كردم و اين اولين جرقه را در جهت تحرّي و جست وجوي حقيقت در ذهنم ايجاد كرد. بعدها اين وضعيت زمينه مناسبي را براي اعلام تبري هميشگي از بهائيت را در من پديدار نمود تا اينكه در سال ۱۳۵۷ به وسيله جريده سراسري روزنامه اطلاعات از وابستگي به فرقه سياسي بهائيت اعلام تبري كرده و رسماً در نزد رياست محترم سازمان تبليغات اسلامي وقت همدان به دين مبين اسلام و مذهب حقه جعفري مشرف شدم. پس از آن به دفعات مختلف جهت پابوسي آستان مقدس ثامن الحجج علي ابن موسي الرضا (عليه السلام) به مشهد مقدس مسافرت كرده و در اولين مسافرت به مشهد مقدس مورد عنايت ويژه خادمين ولي نعمت كشور ايران قرار گرفتم. همچنين با سايت ها و روزنامه هاي مختلفي در خصوص تبيين ماهيت واقعي فرقه سياسي بهائيت گفت وگو كردم كه آخرين آن، مصاحبه خرداد ماه سال ۱۳۶۸ با روزنامه ارزشمند كيهان بود كه در آن مصاحبه براساس احساس مسئوليت ديني و انساني وعده تحرير خاطرات دوران بهائي گري و علل گرايش به دين مبين اسلام را به همه خوانندگان روزنامه كيهان نويد دادم پس از آن علي رغم نداشتن تجربه نگارش به سختي موفق شدم خاطراتم را براساس بضاعت ناچيز خود به رشته تحرير درآوردم و امروز توسط برادر بزرگوارم جناب آقاي سجادي بازنويسي و قابل ارائه به بازار نشر شده است.
بدينوسيله از زحمات مخلصانه ايشان و راهنمايي هاي برادر بزرگوار و ايماني ام آقاي حسن شايانفر سپاسگزاري كرده و اميدوارم خوانندگان محترم غيربهايي به ماهيت واقعي اين فرقه كاملاً سياسي پي برده و بهائيان راه هدايت يافته و از ظلمت و گمراهي به روشنايي تغيير مسير داده و دنيا و آخرت خود را از ويراني نجات دهند.
در پايان از خداوند متعال طول عمر مقام معظم رهبري و پايندگي و بالندگي نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران و تعجيل در فرج آقا امام زمان(عج) را خواهانم».
شايان ذكر است در هنگام بازنويسي نام بسياري از افراد و اماكن، محفوظ مانده است، اما در جاهايي نيز به دلايلي اسامي برخي افراد، نام ها و نشانه ها دچار تغيير شده است؛ زيرا امروز پس از گذشت سال ها، شايد زندگي آنها نيز همچون من در گذر زمان دچار تغيير و تحولاتي شده باشد، آنگونه كه نخواهند نام و يادي از آنها در اين كتاب وجود داشته باشد.
دفتر پژوهش هاي مؤسسه كيهان
يادداشت نويسنده
آنچه باعث شد علي رغم ضيق وقت؛ كار بازنويسي اين كتاب را بپذيرم به خواب همسرم باز مي گردد كه صبحي با من گفت:
«به يادداري تابستان سال قبل چقدر تلاش كردي تا براي لحظه اي دستت به ضريح مطهر امام هشتم (عليه السلام) برسد، اما به دليل كثرت جمعيت و بيماري ستون مهره هايت به آرزويت نرسيدي؟»
گفتم: «بله، خب، مثل اينكه لايق نبودم. . . »
گفت:
«ديشب در خواب ديدم كه تو در خلوت در كنار ضريح مطهر امام رضا (عليه السلام) به خواندن دعا مشغول هستي، بي آنكه حتي يك نفر در حرم باشد. »
چند روز بعد در برابر پيشنهاد آقاي جهانگيري قرار گرفتم و با اشتياقي وصف ناپذير خاطرات مطول ايشان را به رشتأ تحرير درآوردم كه اميدوارم مقبول درگاه حضرت حق و اولياي او بويژه حضرت مهدي(عج) قرار بگيرد كه هر چه نوشتم و انشاءا لله خواهم نوشت همه به شوق گوشأ چشمي بوده است و بس.
نكته ديگر اينكه انتشار كتاب سايأ شوم خاطرات خانم مهناز رئوفي نجات يافته اي از فرقه بهائيت توسط دفتر پژوهش هاي مؤسسه كيهان و استقبال گسترده مردم از اين كتاب باعث شد تا يكي ديگر از رهاشدگان از دايره بستأ بهائيت قدم درراه نهاده و به نگارش خاطرات خويش اهتمام ورزد، اميد كه انتشار اين كتاب نيز براي ديگر جوانان بهايي كه سوداي رهايي در سر دارند، راهنمايي براي شكستن قفس باشد.
والسلام علي من تبع الهدي
سعيد سجادي
تقويم كودكي
با ياد خدايي آغاز مي كنم كه هيچ گاه اين بندأ ناچيز و گناهكارش را فراموش نكرد. كسي كه به من باورانده بودند او روي زمين است و در كالبد جمال مبارك!(1) متجلي شده است، اما او اين بندأ عاصي را فراموش نكرد. آنچنان كه سوسوي روشنايي شك و ترديد مرا به طرح پرسش و واكاوي تاريخ رهنمون ساخت. پرسش هايي كه محفل هيچ پاسخي براي آنها نداشت جز برخوردهاي قهرآميز و مافيايي و من خوشحالم كه علي رغم آن همه فشار همچنان بر صراط مستقيم ايستادم و بر قائم بودن حضرت حجت(عج) شهادت مي دهم. يقين دارم كه اين بزرگوار هم مرا علي رغم سال ها انكار چهرأ نوراني اش بخشيده است، كه در فتوت و كرامت اهل بيت(ع) همين بس كه هيچ درمانده اي از درگاه آنها بي نصيب نمي ماند.
هنگامي كه قرار شد سفرنامأ خويش را از ديار ظلمت و رنج تا زندگي و نفس كشيدن در سرزمين خورشيد بنويسم، مدام از خويش مي پرسيدم حكايت اين رنجنامه را از كجا بياغازم، اما از دل شب هاي تنهايي و نوشتن، چيزي حاصل نيامد كه فريادگر دردهايم باشد. به خطا بر اين باور بودم كه واژه ها و جملات در شرح پردرد زندگي من ناتوانند، تا اينكه اشارت يك دوست مرا به اعتماد به واژه ها دلگرم ساخت، همان عزيزي كه در گوشم نجوا كرد: فراموش نكن كه بسياري از بزرگان ساحت دين، ادب و عرفان والخ با همين زبان، تاريخ ايران و جهان را بارور از حضور خويش ساخته اند، آن وقت تو چگونه نمي تواني ماجراي زندگي ات را بنويسي؟! چند كتاب هم براي مطالعه پيشنهاد كرد كه خواندم و آنگاه بود كه ظرفيت هاي زبان فارسي را بيشتر درك كردم و به ياد آوردم روزگاري را كه ذهن و ضمير كودكان و نوجوانان بهايي را با اباطيلي از اين دست پر مي كردند:
«اگر رضاخان ريشه آخوندها را كنده بود و مثل مصطفي كمال پاشا (معروف به اتاتورك) املاي حروف لاتين و تاريخ ميلادي را باب كرده و در ادامه راه مثل هندوستان آموزش زبان انگليسي رسميت يافته بود، ما امروز، اين همه از قافله دنيا عقب نبوديم. »
در آن روزگار اين حرف ها در ذهن كوچك و كودكانه ما حك مي شد و دريغ كه تمام دوران كودكي، نوجواني و جواني من در اين محافل شستشوي مغزي گذشت. جايي كه به ما باورانده بودند «جمال مبارك» نعوذبا لله همان خداست و شما هر حاجتي كه داريد، از او بخواهيد. آنها ما را به تاريخ فراعنه فرا مي خواندند جايي كه يكي از بندگان ناچيز خدا، در جايگاه حق تعالي مي نشست و ادعاي خدايي مي كرد و به راستي مگر بجز اين است كه تحجر يعني بازگشت به گذشته؟ پس چرا اعضاي فرقأ بهائيت همه چيز و همه كس را تحت لواي تحجر و واپس گرايي تخطئه مي كنند، حتي پاي بندي به ناموس و خانواده و حجاب همسر و خواهر و دختر و معاشرت دختر با پسران ناباب را مذموم نمي شمارند.
روبه روي آينه زنگار گرفته خانأ خاموشم، مي ايستم و با خود زمزمه مي كنم، چقدر پير و تكيده شده اي؟! چه بر تو گذشته است كه به «جوان پيري» رسيده اي؟! و به گذشته سفر مي كنم. گذشته اي كه اعضاي محفل بهائيان براي من رقم زدند و همين در من انگيزه اي قوي ايجاد مي كند تا بنويسم و شرح احوالم را در اختيار جواناني بگذارم كه عمر و جواني شان دارد در اين فرقه، تباه مي شود، كساني كه حتي حق ندارند همسر خويش را انتخاب كنند؛ زيرا اين محفل است كه تعيين مي كند چه كسي به درد چه كسي مي خورد، درست مثل هيتلر كه در اواخر حكومتش دختران و پسران ژرمن را به سليقأ خودش و به اجبار به ازدواج يكديگر درمي آورد، بي آنكه ميل و رغبتي براي زندگي مشترك در آنها وجود داشته باشد. حتي در مرور تاريخ ساواك جهنمي شاه هم خواندم كه مأموران ساواك نمي توانسته اند، همسر خود را انتخاب كنند؛ زيرا در صورت تأييد نشدن زوج و يا زوجه از سوي مقام هاي عالي رتبه ساواك؛ مأمور بايد به دنبال گزينأ ديگري مي گرديد. به آينه نگاه مي كنم و شوق نوشتن در من جان مي گيرد، پاسي از شب گذشته است و دفتر و قلم و سكوت و تنهايي مرا به نوشتن مي خوانند و من با ياد خدايي مطلبم را آغاز مي كنم كه سال ها او را از من دريغ كردند و انساني ضعيف و كريه المنظر را به جايش نشانده بودند و از او كمك مي طلبم تا قلم ناتوان مرا توانا سازد، نه به خاطر آنكه در سايأ آن به شهرت برسم، هرگز! بلكه براي آنكه اين جملات از دل برخاسته به دل هزاران جوان اسير در چنگال فرقأ مخوف بهائيت بنشيند و به حول و قوه الهي به آگاهي برسند و در اين ميان اگر توانسته باشم وسيله اي شوم كه حتي يك نفر از اين دام رهايي يابد، دين خود را ادا كرده ام و با وجداني آسوده، سر به بالين مي گذارم.
«اگر مي خواهي باورت كنم، بايد رنج ببري»، نمي دانم اين جمله زيبا را در كدام كتاب خوانده ام، اما اين قدر هست كه بيانگر حس و حال من باشد؛ زيرا به زعم خود آن قدر رنج برده ام كه تو مرا و تمام رنج هاي انساني و روحاني ام را باور كني. رنج هايي كه در لابه لاي سطور اين كتاب هر خواننده اي را متأثر مي كند.
به گذشته باز مي گردم، به شهر پرستاره كودكي، جايي كه مي توانستم در عالم خيال، ستارأ آرزوهايم را از خوشه هاي نقره اي ستارگان بچينم و مگر بجز اين است كه هر ستاره سوسوي يك آرزوست؟!
به گذشته باز مي گردم، به خردادماه سال 6431، يعني زماني كه در يكي از خانه هاي كوچه كاهگلي محلأ قاشق تراشان يا به تعبير ديگر محله فيل خانه شهر همدان به دنيا آمدم، محله اي كه محل اسكان يهوديان بود، البته تك وتوكي مسلمان و بهايي هم در آن ساكن بودند.
هنگامي كه پنج ساله بودم از خودم مي پرسيدم، يهوديان روزهاي شنبه براي دعا به كنيسه مي روند، مسلمانان با شركت در نمازهاي جماعت بندگي خود را در برابر پروردگار ابراز مي نمايند و در اين ميان چرا خانوادأ من نه به مسجد مي روند و نه به كنيسه؟! آن روزها دلم مي خواست به همراه بچه هاي هم سن و سالم به مسجد مي رفتم، بويژه در ماه مبارك رمضان، زماني كه غروب ها مسجد محلأ ما معنويتي خاص مي يافت. عطر خوش نذري در فضا مي پيچيد و غذاهاي نذري بين همسايگان روزه دار تقسيم مي شد. به ياد دارم روزي كه يكي از اين غذاهاي نذري را به خانه آوردم خانواده ام چنان با عصبانيت مرا از خوردن اين غذاي لذيذ منع كردند كه انگار بجاي نذري شوكران به خانه آورده بودم و بعد براي من توضيح دادند كه مگر نمي داني ما بهايي هستيم و با مسلمان ها كاري نداريم؟! مگر نمي داني حضرت باب ]نستجيربا لله[ قرآن و دين اسلام را منسوخ كرده و دين بهائيت را آورده است؟! مگر نمي داني دين ما از آنها بالاتر است و ما آنها را دشمن مي دانيم؟! در اين ميان از من كه زياد ترسيده بودم، غذاي نذري را گرفتند و من فقط فرصت يافتم با كلماتي كودكانه بپرسم: خب ما براي عبادت به كجا مي رويم و پاسخ شنيدم: ما به حظيره القدس مي رويم، گفتم: حظيره القدس كجاست؟
در اين ميان پدرم گفت: حظيره القدس ما، ساختماني بزرگ دارد با حياطي سرسبز و ما به آنجا مي رويم.
يك سال بعد، يعني زماني كه تنها شش سال داشتم، من و ساير بچه هاي هم سن و سال مرا به كلاس هاي درس اخلاق بردند. در اين كلاس ها خانمي به نام كوثري كه چهره اي بسيار سبزه داشت، ابتدا ما را وادار مي كرد اشعار و مناجات ويژه بهائيان را از حفظ كنيم و چقدر دشوار بود اين همه جمله بي سر و ته، بي معنا و دشوار را به خاطر سپردن. . . در آنجا براي آنكه بتوانيم سختي اين كلاس هاي بيهوده را تحمل كنيم، تعدادي اسباب بازي جلوي ما مي گذاشتند و ياد دارم كه در روز نخست، من خوشباورانه مي پنداشتم، اين اسباب بازي ها مال بچه هاست و به همين خاطر در پايان جلسه، مي خواستم يكي از آنها را به خانه ببرم، اما خانم كوثري با قيافه اي خشك و خشن آن را از دست هاي من بيرون كشيد و من از محل كلاس تا خانه به آرامي اشك مي ريختم و شايد به همين خاطر بود كه هر بار اسم اين كلاس ها به ميان مي آمد، بلافاصله چهره كريه و رفتار خشن خانم كوثري در ذهنم تداعي مي شد و پس از چندي كلاس اخلاق براي من به شكنجه گاه تبديل شد. جايي كه هي به گوش ما مي خواندند: جمال مبارك؛ جمال مبارك تا جايي كه از يك انسان ناچيز در ذهن ما يك خدا ساختند.
خدايي كه ]نعوذبا لله[ روي زمين بوده و اگر دچار نفرين او شويم به عقوبتي سخت دچار مي شويم و ما هم بايد مي پذيرفتيم كه رضايت جمال مبارك يعني خوشبختي و قهر و نفرين او يعني عذاب ابدي!!
من فرزند چهارم خانواده بودم، آن روزها با برادرانم شجاع الدين، شعاع اله و شهرام و بهرام و خواهرم آرزو كه از من كوچكتر بود مدام بازي مي كرديم، در آن سال ها تلويزيون و سينماي ايران در قبضه فيلم هاي مبتذل آمريكايي بود، چند فيلم و سريال ايراني هم براي خالي نبودن عريضه در لابه لاي آنها گنجانده مي شد، سريال هايي مثل مرد اول كه در ستايش رضاخان ساخته شده بود و سريال مبتذل دايي جان ناپلئون كه در آن چهره اي قلب شده از روحانيت و اسلام ترسيم شده بود كه اين سريال سخت مورد علاقه بهائيان بود و همه اينها پخش مي شد تا فرهنگ غرب كاملاً بر كشور ما سيطره يابد. به ياد دارم كه آنقدر تحت تأثير سريال مرد شش ميليون دلاري قرار داشتم كه به تقليد از او از ايوان به حياط خانه مان پريدم و سرم شكست و هفده بخيه خورد تا دريابم اين قهرمان هاي پوشالي نمي توانند الگوي من باشند. سرم شكسته بود و تمام استخوان هايم درد مي كرد به گونه اي كه مجبور شدند مدت كوتاهي مرا در بيمارستان بستري كنند.
پدرم دائم الخمر بود و هر شب مست و لايعقل و تلوتلو خوران به خانه مي آمد، او سمسار دوره گرد بود و مغازه اي نداشت، به همين خاطر مثلاً يك قالي دست دوم كه مي خريد آن را روي دوش مي انداخت و به بازار مي برد و با قيمت بالاتر مي فروخت و زندگي ما را مي چرخاند و همين فقر باعث شده بود تا در ميان جامعأ بهايي و خانواده ام ارزشي نداشته باشد، براي آنها من و خانواده ام يك سياهي لشكر بوديم و احترام ها و تكريم ها نثار خانواده هاي ثروتمند بهايي مي شد، حتي اعضاي محفل را هم افراد ثروتمند تشكيل مي دادند و آنها بودند كه براي كوچكترين مسائل زندگي ما تعيين تكليف مي كردند، حتي براي ازدواج هم آنها اهميتي به علاقه دختر و پسر به يكديگر نمي دادند و براساس سياست خودشان فرمان مي دادند كه كدام دختر، بايد با كدام پسر ازدواج كند.
همانگونه كه گفتم پدرم هر شب در حالي كه به همراه دوستانش بلندبلند آواز مي خواندند، در حالي كه از فرط مصرف الكل تلوتلو مي خوردند به خانه مي آمد. يك شب صداي جنجال در كوچه همه ما را به كوچه كشاند. در كوچه صداي همسايه مان آقاي غفاري را شنيدم كه مي گفت: برادر من! بهايي هستي اين به خودت مربوط است، اما اينكه نشد زندگي كه تو هر شب گروهي مست دنبال خودت بيندازي و آسايش همه را سلب كني! و من آن شب چقدر از اهالي محل خجالت كشيدم. آقاي غفاري انسان محترم و آبرومندي بود كه در اين مدت آزارش به كسي نرسيده بود و آن وقت آن شب كاسه صبرش چنان لبريز شده بود كه حتي مي خواست با پدرم و دوستانش گلاويز شود كه خوشبختانه با وساطت اهل محل، قضيه ختم به خير شد.
هميشه فراموش مي كردم كه من يك بچأ بهايي هستم و دوست داشتم همرنگ همه دوستانم باشم، يك روز با دوستانم به امامزاده عبدا لله(ع) كه در نزديكي خانه مان بود، رفتم. حال و هواي عبادت مسلمانان مرا آنچنان جذب كرده بود كه حتي فراموش كردم دو سه ساعتي از خانه دور هستم اين جريان ربطي به مسلمان و بهائيت ندارد، بلكه يك شيطنت كودكانه بود. به دليل صفا و بي پيرايگي و يكرنگي مسلمان ها، دوست داشتم با آنها بازي كنم و اين در حالي بود كه من از رفتار بچه هاي بهايي كه عمدتاً بچه هاي ثروتمند بودند، رنج مي بردم، در نگاه هايشان و رفتارهايشان تحقير بود و من در همان عوالم كودكي به خوبي آن را احساس مي كردم و شايد به همين دليل بود كه به معاشرت با بچه هاي مسلمان علاقه داشتم؛ زيرا هيچ يك از آنها مرا تحقير نمي كردند، حتي با وجودي كه تعدادي از آنها مي دانستند بهايي هستم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانوشت:
1- از القابي كه بهائيان براي بهاء الله قائل هستند.