مدارس ايران در سال 1357 تا اول اسفندماه تعطيل بود، اما روز گشايش دوباره مدرسه را هيچ گاه از خاطر نمي برم. بچه ها سر صف ايستاده بودند و آقاي خدابنده لو در حالي كه صورتش از شدت شرم و شايد هم سرما سرخ شده بود، پشت تريبون رفت و از هزاوه اي كه بارها و بارها او را تا سر حد مرگ تنبيه كرده بود، دعوت كرد تا در كنار مدير قرار بگيرد، بعد او را بوسيد و به خاطر گذشته از او پوزش خواست، بعد هم از هزاوه اي درخواست كرد تا براي بچه ها حرف بزند. او ديگر به قهرمان پيروز مدرسه تبديل شده بود اگرچه كه در همان روزهاي انقلاب هم بچه ها او را الگوي خود قرار داده بودند. دست آخر هم، هديه اي از طرف مدرسه به دوستم اهدا شد كه او در حالي كه نواي تكبير فضاي مدرسه را پر كرده بود با شادي آن را دريافت كرد و گفت: بچه ها، اين انقلاب اگر پيروز شد، مديون دو چيز هستيم، يكي رهبري سازش ناپذير امام خميني(ره) و ديگري خون هاي پاكي كه توسط دژخيمان شاه به زمين ريخته شد، تا خون بر شمشير پيروز شود، پس بايد همه ما قدر اين انقلاب كه خون بهاي شهيدان است را بدانيم و از تفرقه دوري كنيم كه حضرت امام(ره) همه را به وحدت كلمه دعوت نموده اند. در آن حال چقدر دلم مي خواست به جاي هزاوه اي براي بچه ها حرف مي زدم. چندي بعد آقاي مدير خود را بازنشسته كرد و به زادگاهش زنجان برگشت و مدير جديدي به مدرسه ما آمد.
فقرا. . . ، سپر بلا
در يكي از روزهاي مردادماه سال 1357، يعني زماني كه انقلاب اسلامي به پيروزي نرسيده، اما موج تظاهرات در تمام شهرها فراگير شده بود، پدر ساده دل من به خانه آمد و خطاب به مادرم گفت:
«خانم بالأخره از اين خانه سگي نجات پيدا كرديم. »
و مادرم با نگاهي سراپا شوق و پرسش پرسيد:
«چطور؟! بخت آزمايي هم كه تعطيل شد وگرنه مي گفتم بليتت برنده شده. . . »
و پدرم با همان اشتياق ادامه داد:
«نه خانم، خادمين بهايي به من دستور داده اند تا به اتفاق خانواده ام در حظيره القدس زندگي كنم. »
و مادرم در برابر او پس از سكوتي معني دار گفت:
«حالا كي بايد اسباب كشي كنيم؟!»
شايد مادرم هم مي دانست كه پدرم به دليل سوابقي كه در شرب خمر و بزن بهادري داشت، مأموريت يافته بود خود و خانواده اش را سپر بلاي معبد بهائيان كند تا در اين فرصت، خادمين اعضاي محفل مثل نعيمي، وفايي، خاندل، خوش كلام و گلستاني كه روزگاري به قدرت چسبيده بودند، فرصتي براي فرار پيدا كنند. همان كساني كه در روزهاي حكومت شاه از حظيره القدس به عنوان اهرم قدرت سود مي جستند و ما فقرا را در صف آخر مجلس مي نشاندند، براي آنكه بتوانند با پول هاي به يغما برده از بيت المال فرار كنند، يك مرد و زن و فرزندانش را سپر بلا كرده بودند آن هم در شرايطي كه آنها از سوابق تضاد و درگيري هاي مسلمانان و بهايي ها كاملاً آگاه بودند. البته در زمان حكومت پهلوي دوم، بهايي ها در همه جا نفوذ داشتند و شايد به خاطر همين مسئله بود كه مسلمانان به بهايي ها به چشم عمله هاي ظلم و جور رژيم پهلوي نگاه مي كردند.
يك روز پدرم گفت: روزگاري از همدان به روستاي جمشيدآباد واقع در 51 كيلومتري لاله جين كه محل زندگي عمو و بسياري از بستگانم بود رفته بودم و بهائيان مطابق معمول روزهاي اول و دوم محرم به خاطر تولد پيشواي خود جشن گرفته بودند، آن هم در شرايطي كه در آن روستاي كوچك مردم ده شبانه روز عزادار بودند كه همين مسئله موجب درگيري مسلمانان اين روستا و بهائيان شد. روستاي جمشيدآباد محل سكونت تعدادي از خانواده هاي بهائيان بود و چون پشتمان به حمايت حكومت گرم بود، مسلمان ها را ادب كرديم و كتك زيادي به آنها زديم. او با خنده ادامه داد: وجود افراد بانفوذ بهايي مثل كتيرايي رئيس كارخانه آرد همدان، ثابت و رئيسي باعث شد تا در ژاندارمري همه چيز به نفع ما تمام شود؛ چون ثابت و كتيرايي شخصاً به روستا آمدند و بعد از مذاكره پنهاني با رئيس ژاندارمري به من گفتند براي مظلوم نمايي خودزني كن و بعد با خون سر و صورتت را رنگين كن و فريادزنان و التماس كنان با ديگر بهائيان به سوي ژاندارمري بياييد. ما هم دور هم جمع شديم يقه درانديم و لباس هايمان را پاره پاره كرديم، من هم با چاقو خودزني كردم و در پاسگاه چنان مظلوم نمايي كرديم كه رئيس پاسگاه دستور دستگيري مسلمان ها را صادر كرد و اكثر آنان به زندان افتادند و با پرونده روانه شهر شدند.
پدرم آنگاه فاتحانه گفت: تازه اينها به من مي گفتند اگر چند تا از مسلمان ها را هم كشته بودي، هيچ مسئله اي نبود و حتي يك دقيقه زنداني نمي شدي؛ چون به عنوان دفاع از خود، مسئله را در همان پاسگاه فيصله مي داديم. آفرين نورالدين كه همه ما را روسفيد كردي و پدرم چقدر به اين مسئله افتخار مي كرد، خدا مي داند. بويژه زماني كه با افتخار مي گفت: مسلمان ها را در همان پاسگاه زير مشت و لگد گرفته بودند و آنقدر كتك مي خوردند كه از حال مي رفتند. به همين خاطر بهائيان پدرم را به عنوان آدمي بزن بهادر و زرنگ مي شناختند، شايد هم در ظاهر اين طور وانمود مي كردند تا پدرم هميشه پيشمرگ بهائيان گردن كلفت باشد.
آن همه ظلم و جور باعث شده بود تا مردم به تنگ آمده از رژيم سفاك شاه با شعار مرگ بر شاه به خيابان ها بريزند و مظاهر فساد را نابود كنند. در چنين شرايطي ما به حظيره القدس واقع در كوچأ حمام قلعه اسباب كشي كرديم. باغ بزرگي كه سه در ورودي داشت و در روزهاي جشن جولانگاه خودنمايي ثروتمندان بهايي مي شد تا با خودروهاي آخرين مدل، ثروت خود را به رخ نيازمندان بكشند و حالا تبديل به باغ اشباح شده بود. حالا در باغي كه روزگاري هيأت هاي جوانان، لجنه امري، موسيقي و. . . زير نظر 9 نفر از منشي هاي بهايي برگزار مي كردند، پرنده هم پر نمي زد. بيشتر شب ها را با وحشت به صبح مي رساندم. در ابتداي راه اتاق ويژه نگهباني وجود داشت، ساختماني كه به يك عمارت زيباي سه طبقه منتهي مي شد، در اين ساختمان سالن بزرگ اجتماعات و دهها اتاق ديگر وجود داشت و در كنار اين ساختمان پاركينگ بزرگي در نظر گرفته بودند و در اتاقي ديگر تابوت هاي فاخر كه دستكار آقاي راغب نجار زبردست بود، داشت خاك مي خورد و من چقدر از اين اتاق مي ترسيدم.

 

 

 

 

رياكاري بهائيان و سردرگمي بهزادپشت پرده تشكيلات 5

به روايت بهزاد جهانگيري
نوشته : سعيد سجادي
اشاره:
در آستانه پيروزي انقلاب، سران محفل بهايي، به دليل جنايت هايي كه همراه رژيم پهلوي عليه ملت ايران مرتكب شده بودند، پا به فرار گذاشتند. خطيره القدس، باغي بزرگ بود كه زماني محل خوشگذراني هاي ثروتمندان بهايي محسوب مي شد و حال، محفلي ها تحت عنوان اينكه «جمال مبارك امر كرده»، خانواده بهزاد را با هدف نگهباني از باغ، روانه آنجا كرده اند. روايتگر ما اينگونه ادامه مي دهد:

اين باغ به حدي بزرگ بود كه در آن زمين هاي فوتبال، واليبال و. . . هم براي ورزش ساخته بودند. حالا تنها همنشين خانواده من، پيرمرد و پيرزني بودند كه به عنوان نگهبان سال هاي عمرشان را بدون فرزند به هدر داده بودند و به ايستگاه آخر عمرشان نزديك مي شدند. آقاي دهقان و همسرش به اميد رستگاري سال هاي سال در حظيره القدس از جواني به پيري رسيده بودند و فكر مي كردند، خدمات آنها مورد توجه ذات اقدس است و اين در حالي بود كه بزرگان فرقه بهايي آنها را به امان خدا رها كرده بودند. آنها فرزندي نداشتند ولي خانم آقاي دهقان يك فرزند از شوهر اولش داشت و نوه هايش گه گاه به سراغش مي آمدند و پيرمرد را پدربزرگ صدا مي زند.
سهم ما و اين خانواده از اين باغ بزرگ و ساختمان سه طبقه مجلل هر يك دو اتاق با دستشويي مشترك در زير زمين تاريك و مخوف بود كه من از آنجا مي ترسيدم. در حالي كه كليد تك تك اتاق ها در دست پيرمرد بود، اما هرگز حاضر نبود در آنها را بدون اجازه بگشايد.
شب هاي تابستان سال 1357، هنگامي كه باد در ميان درختان مي پيچيد به صورت شيون زني شوي مرده به گوش مي رسيد و من از آن شب ها جز وحشت خاطره ديگري ندارم. شب هايي كه دعا مي كردم زودتر به سحر برسد.
حالا در اين باغ بزرگ، من، پدر و مادرم و برادرانم بوديم و يك پيرزن و پيرمرد تا مثلاً در صورت حمله مردم به اين مكان، از آن دفاع كنيم. هنگامي كه موج تظاهرات مردم فراگير شد و مأموران شاه به روي مردم اسلحه مي گشودند و آنها سراسيمه وارد كوچه مشرف به حظيره القدس مي شدند تا از گلوله هاي داغ ساواكي ها و شاهنشاهي ها جان سالم به در ببرند، پدرم با تبر و دشنه پشت در مي ايستاد و فكر مي كرد مي تواند در برابر مردم مقاومت كند و شايد خودش هم مي دانست كه دوران قدرت بهايي ها سپري شده و دوراني جديد در ايران آغاز شده است. با اين همه شب ها پشت در كشيك مي داد. بيچاره پيرمرد و پيرزن هم از ترس مي لرزيدند، آنها نمي دانستند اسلام دين رحمت و عفو است. بعضي شب ها، هنگامي كه صداي ا للهاكبر مردم در فضا مي پيچيد و پدرم وحشت خود را پنهان مي كرد، از خود مي پرسيدم مگر بهايي ها چه كرده اند كه حالا در معرض خطر قرار گرفته اند، چند بار از مادرم پرسيدم اما او همان طور كه يادش داده بودند، طوطي وار تكرار مي كرد: خب بهائيت آمده، دين اينها را منسوخ كرده، خب معلوم است كه دشمن ما هستند. چه شب ها كه او را مي ديدم كه مانند ساير بهائيان دعا مي كرد كه شاه از ايران نرود و انقلاب سركوب شود تا بهائيان بتوانند به روزگار گذشته بازگردند و دوباره امور كشور را به دست بگيرند و همچون گذشته چنگال هاي اختاپوسي خود را روي اقتصاد اين كشور بيندازند تا صفرهاي حساب خود را اضافه كنند و به عكا بفرستند و مگر بجز اين بود كه رحيم علي خرم معدوم كه كليمي - بهايي بود آشكارا سود سرشار كاباره ها و مراكز فسادش را به اسرائيل مي فرستاد؟!
هنگامي كه مادرم من و برادرانم را وحشت زده به گوشه اي از اتاق مي برد تا مثلاً از حمله احتمالي در امان باشيم، دلم براي مادرم مي سوخت. آخر اين چه زندگي نكبتي بود كه سران فرقه براي او درست كرده بودند. يك عمر اطاعت كور، يك عمر كور و كر بودن و پذيرش همه دستورات و دست آخر نيز سپر بلا شدن. پدر و مادرم آنقدر در تعصبات خود غرق بودند كه به ذهنشان هم خطور نمي كرد كه اين مردم براي رهايي از ظلم و جور به پا خاسته اند و نه براي اذيت كردن و آزار چند پيرزن و پيرمرد بهايي. يادم هست در آن شب ها، پدرم ديگر از ترسش مشروب نمي خورد و از اين بابت خيال مادرم راحت بود؛ زيرا اخلاق و رفتار پدرم پس از خوردن مشروب به كلي عوض مي شد و اين نقطه آغاز درگيري هاي آنها بود. يك شب در خيابان منتهي به محفل غوغايي بود و مزدوران شاه مردم را به گلوله بسته بودند، صداي شليك گلوله ها يك لحظه قطع نمي شد و بوي باروت در فضاي سرد باغ پيچيده بود، در كوچه ها صداي ولوله مردم به گوش مي رسيد، گويا چند نفر از اهالي محل شهيد و زخمي شده بودند. در اين حال ناگهان در باغ باز شد و جواني زخمي كشان كشان خود را به درون باغ كشيد، او نمي دانست كه پدرم در پشت در كمين كرده است، در اين حال پدرم به جوان زخمي حمله كرد؛ زيرا به او آموخته بودند مسلمانان دشمن ما هستند. جوان كه وضع را اين گونه ديد، افتان و خيزان به راه افتاد و در حالي كه خونش قطره قطره به زمين مي چكيد از دست پدرم جان سالم به در برد، اما ناتوان تر از آن بود كه بتواند از دست دژخيمان شاه بگريزد و من از صداي ايست، ايست دادن مأموران فهميدم كه او به دام افتاده است. نمي دانم بر سر آن جوان رشيد چه آمد، اما هر چه بود باعث شد تا تصور پدر در ذهن من خرد شود؛ زيرا هر فرزندي در روزهاي پاك كودكي و نوجواني مرد رؤياهاي خود را در وجود پدرش مي بيند براي او سمبل همه توانايي ها پدر است و من نمي توانستم اين حركت غيرانساني پدرم را هضم كنم. چقدر دلم مي خواست به آن جوان پناه بدهم و بر زخم هايش مرهم بگذارم. چقدر دلم مي خواست بزرگ بودم و به اين جوان زخمي پناه مي دادم. به ياد گفته هاي خانم معلم كلاس هاي اخلاق بهائيان افتادم كه درباره انسان و مقام انسانيت حرف مي زد و بعد به چشم ديدم كه از نظر بهائيان انسان، انسان هاي اروپايي و آمريكايي و اسرائيلي است و نه يك جوان زخمي مسلمان.
از آن شب به بعد پدرم اين خاطره را به عنوان يكي از شاهكارهايش براي دوستانش چنين تعريف مي كرد:
«نمي دوني چه جوري ترسيده بود وقتي با تبر و دشنه منو بالاي سر خودش ديد. . . سران بهايي يك ساعت از من تشكر مي كردند، مي گفتن: كاش خودت دستگيرش كرده بودي. »
و آنها متفق القول، رشادت او را مي ستودند.
فردا صبح پيرزن سرايدار، خون هاي شتك زده بر موزاييك هاي باغ را شست، اما آن خاطرأ تلخ هرگز از ذهن پاك نشد.
آن روزها از خودم مي پرسيدم: مگر بهائيان نمي گويند ما در سياست دخالت نمي كنيم؟ پس چرا پدرم به يك جوان زخمي حمله كرد؟ و مثل هميشه پاسخي نمي يافتم.

 

 

 

با پيروزي انقلاب بهائيان گروه گروه مسلمان شدند پشت پرده تشكيلات 6

نوشته : سعيد سجادي
اشاره:
در شماره قبل خوانديم كه علي رغم ادعاي بهائيان مبني بر عدم دخالت در سياست، پدر فرهاد يك جوان مسلمان كه در تظاهرات عليه رژيم پهلوي زخمي شده و به حظيره القدس پناه آورده بود را كتك كاري كرد و بعدها اين حادثه را با افتخار به ديگران تعريف نمود. ادامه ماجرا:

در همسايگي باغ، آقاي حياتي و همسرش كه هر دو بهايي بودند زندگي مي كردند، زماني كه شهر شلوغ مي شد خانم حياتي به منزل خويشانش مي رفت و آقاي حياتي براي گريز از تنهايي به خانواده ما ملحق مي شد. او بيمار بود؛ زيرا بدنش نمي توانست مواد غذايي را در خود نگه دارد، به همين دليل بشدت لاغر و نحيف شده بود و مدام بايد آب مي خورد، شب ها چند قرص قوي خواب آور، باعث مي شد تا صبح بخوابد. حالا اين مرد مريض هم به لشكر هشت نفره محافظ باغ افزوده شده بود.
در آن شب هاي سرد زمستان، من به دليل ابتلا به بيماري آنفلوآنزا به تب و لرز و گلودرد شديد دچار شده بودم، چنان كه بجز خاكشير و ماست، چيزي از گلويم پايين نمي رفت، در اين احوال مادرم مدام روي پيشاني ام حوله خيس مي گذاشت تا تب بالاي من اندكي فروكش كند. ناگهان از پنجره ديدم كه آتش از دستشويي زبانه مي كشد و با همان گلوي گرفته فرياد زدم آتيش، آتيش. . .
همه سراسيمه به حيات ريختند، پدرم گفت: آخر اين مسلمان ها كار خودشان را كردند و زهر خودشان را ريختند! همه بجز من مشغول خاموش كردن آتش بودند و در نهايت دريافتند كه شمع دستشويي عامل اين آتش سوزي بوده است. گردن كلفت هاي محفل در تمام سرويس هاي لوكس بهداشتي را بسته بودند اما سرويس بهداشتي اين لشكر هشت نفره به زندان هاي مخوف حجاج ابن يوسف شباهت داشت. آنها در حال فرار بودند اما باز هم افراد تنگدست و طبقات پايين بهايي اجازه ورود حتي به سرويس هاي بهداشتي افراد ثروتمند را نداشتند.
ديگر چيزي به پيروزي انقلاب نمانده بود و سران بهائيت دريافته بودند كه با آن همه ظلم و ستمي كه در روزگار شاه به مردم روا داشته اند، حظيره القدس بزودي سقوط مي كند. بدين سبب دستور دادند كليه كتاب هاي موجود در باغ و همچنين همه كتاب هايي كه در دسترس بهائيان است به باغ منتقل شود، آنگاه چند كارگر بنا مثل پسر خاله پدرم عطاءا لله جليلي مأمور شدند تا پس از مخفي كردن اين كتاب ها در قسمتي از ساختمان و كشيدن ديوار، روي آن را قيرگوني كنند، تا كتاب ها آسيبي نبينند، البته روي قيرگوني را هم با سيمان و كاشي پوشاندند؛ زيرا به آنها گفته شده بود اين انقلاب اگر هم پيروز شود، عمر چنداني نخواهد داشت و شما مي توانيد، دوباره كتاب هايتان را سالم از مخفي گاه بيرون بياوريد و دوباره زندگي را از سر بگيريد. جالب اينكه از طرف بيت العدل، مكان اصلي بهائيان در اسرائيل پيام ها و نامه هاي زيادي مي رسيد كه بهائيان را دلداري مي داد: نگران نباشيد، اين گردبادي زودگذر است كه بزودي تمام خواهد شد، باران بهاري تند مي بارد اما پس از مدتي كوتاه ابرها مي روند و آسمان آبي مي شود. اين پيش بيني ها از بيت العدل مي آمد و دلخوشي بهائيان فقط همين بود كه شاه دوباره باز خواهد گشت.
در حالي كه بهائيان مي گفتند ضريب خطاي اين پيش بيني ها صفر است و به قول معروف نستجيربا لله سخنان خداي آنها دروغ از آب درآمد. تا امروز هم بهائيان هيچ توجيه قانع كننده اي ارائه نكرده اند. آخر مگر خدا هم دروغ مي گويد؟!
وضع به گونه اي شده بود كه اكثر بهائيان از روستاهايشان به اميد كمك به شهر مي آمدند، اما فقط به آنها توصيه مي شد به حظيره القدس بروند. بدين ترتيب خانواده هاي زيادي به محل سكونت ما هجوم آوردند، و اين در حالي بود كه پدرم با احساس خطري كه در جانش لانه كرده بود، شبانه و با گاري هاي چوبي به خانه پدربزرگم در همان محله قاشق تراشان اسباب كشي كرد؛ زيرا پدربزرگم در روستاي لاله جين زندگي مي كرد و فعلاً به خانه اش احتياجي نداشت.
پدر و مادرم در آن ظلمت شب، سخت وحشت زده بودند كه مبادا به آنها حمله شود، اما هيچ اتفاقي نيفتاد و ما عطاي زندگي در حظيره القدس را به لقايش بخشيديم؛ زيرا سهم ما از آن همه امكانات و اتاق هاي مفروش با مرغوب ترين فرش ها و دهها امكانات ديگر، زندگي در بيغوله اي بود كه فقط يك چراغ داشت و در ساير جاها با شمع روشن مي شد.
بالأخره انقلاب به پيروزي رسيد و كساني همانند شجاع راشدي و كتيرايي كه از خوانين بهايي منطقه بودند به دليل ظلم ها و جناياتي كه در حق مسلمانان روا داشته بودند، خانه به خانه در حال فرار بودند. در حالي كه مسلمانان علي رغم آن همه ستمي كه از بهائيان به دل داشتند، عمدتاً توصيه كردند تشكيلات فرقه دست از تبليغ بردارند و از برگزاري جلسات محفلي خودداري كنند.
در آن فضاي انقلابي بسياري از بهائيان با پي بردن به خطاهايشان به اسلام گرويدند و روزنامه ها و جرايد وقت پر شد از عكس كساني كه پس از سال ها به حقيقت اسلام پي برده بودند، اما عده اي هم بر جهالت خود، پاي فشردند و به فعاليت هاي غيرقانوني خود به صورت مخفي ادامه دادند.
البته خانواده هايي از قماش ايوب زاده، خاطب جوان، رجب پور، حمزه، اقدسي، جهانديده، معيني و تعدادي ديگر پس از مدتي توسط بهائيان احاطه شدند و سران بهائيت به طمع زمين و ملك و پول دوباره آنها را به سمت بهائيت بردند؛ زيرا در فرقه بهائيت پول و زمين از دين واجب تر است.
خانه پدربزرگم، كه سال ها پيش از يك يهودي خريده بود، شامل سه طبقه بود و ما در طبقه سوم آن سكني گزيده بوديم، در طبقه دوم آن يك بهايي ديگر به نام ايلخان محمدي زندگي مي كرد كه بعد از رفتن او و خانواده اش، خانواده اقدسي با ما همسايه شدند، چندي بعد پدربزرگ مادري ام هم به همدان بازگشت و سرگرمي اين جمع شده بود قماربازي، چيزي كه در اسلام حرام است.
آتش جنگ و جدال پدر و مادرم نيز اندكي فروكش كرده بود؛ زيرا پدرم به احترام پدرزنش كمتر وارد مجادله مي شد، اما به محض اينكه پدرم مي گفت: خانم فراموش نكن كه من نان خور بابات نيستم. . . ! دوباره بين آنها جروبحث به پا مي شد. سرگرمي من در آن روزها بازي با هم سن و سال هايم بود. كساني مثل هرسن كه يهودي بود و همچنين كساني كه مسلمان بودند. كلاس هاي اخلاق بهائيان تعطيل شده بود و من و امثال من نفس راحتي مي كشيديم.
در آن روزهاي پاك كودكي من و دوستانم فارغ از دغدغأ فردا به بازي مشغول بوديم، بي آنكه به فردا فكر كنيم و اينكه دست سرنوشت ما را به كدام سو خواهد برد.

 

 

 

 

بهائيان در آرزوي پيروزي صدام! پشت پرده تشكيلات 7

نوشته : سعيد سجادي
دفاع مقدس و پيشگويي هاي صادراتي از عكا
دقيقاً 20 ماه از پيروزي انقلاب اسلامي مي گذشت، اما پيش بيني هايي كه از عكا به بهائيان ارائه شده بود، محقق نشد و انقلاب اسلامي همچنان به راه خود مي رفت،

بدين سبب، صدام حسين رئيس جمهور وقت عراق با حمايت همه دنيا به ايران حمله كرد تا قبل از هر چيزي جمهوري اسلامي را از بين ببرد، اما او كه ادعا مي كرد در طي يك هفته و يا حداكثر يك ماه ايران را فتح خواهد كرد، درگير جنگي طولاني شد. يادم هست در يكي از روزهاي سال 1360 كه من و برادرانم شهرام و بهرام مشغول فروش آجيل و تخمه و سيگار بوديم، ناگهان با صداي مهيبي زمين لرزيد و در پارك ولوله به پا شد. آن روز در ورزشگاه قدس همدان، نماز جمعه بر پا بود و در كنار اين ورزشگاه محل اعزام نيرو بود. در اين روز شوم هواپيماهاي عراقي نمازگزاران نماز جمعه را برخلاف همه قوانين شرعي، اخلاقي و بين المللي به خاك و خون كشيدند، اما هيچ يك از محافل حقوق بشر دنياي غرب به اين جنايت اعتراض نكرد تا صدام گستاخانه تر چند سال بعد فاجعه حلبچه را بيافريند.
در آن سال بني صدر فرمانده كل قوا بود. يك روز اعلام كردند بني صدر قرار است به همدان بيايد، طرفداران او شهر را آذين بستند و بالأخره خودروي حامل او با طمطراق فراوان وارد ميدان شد و ميدان را دور زد. پشت سر خودروي حامل بني صدر طرفدارانش باساز و دهل مي رقصيدند؛ انگار مي خواستند خشم مردم شهيد داده را برانگيزند. در اين حال گروهي جوان به آنها اعتراض كردند كه:
«اين مردم عزادار شهيدشان هستند، آن وقت شما به سبك روزهاي ورود شاه و فرح بساطساز و دهل و رقص پهن كرده ايد، از خانواده هاي شهدا خجالت نمي كشيد؟!»
طرفداران بني صدر كه كاملاً حساب شده، خشم مردم را برانگيخته بودند، ناگهان با چاقو و پنجه بوكس به جان مردم معترض افتادند و بعد هم سر و روي خود را خوني كرده و فرياد مي زدند: اين سند جنايت بهشتي است. در حالي كه اين سيد مظلوم روحش از اين ماجرا خبر نداشت. در ميان اين همه جار و جنجال مردم نشان دادند كه به خوبي از خيانت هاي بني صدر آگاه هستند و مي دانستند او به بهانأ اينكه مي خواهيم متجاوزان را قيچي كنيم، راه را براي ورود سربازان بعثي باز گذاشته و با محدود كردن مدافعان شهرها و جلوگيري از رسيدن اسلحه و مهمات به ارتش و بسيج راه را براي متجاوزان هموار كرده است. در نهايت نيز سر و كار بني صدر به دوستي مسعود رجوي كشيد و بني صدر در حالي كه افراد رجوي با چاقوي موكت بري و بعدها با اسلحه و نارنجك به جان مردم افتاده بودند با لباس زنانه از ايران گريخت و در پاريس به اتفاق رجوي (داماد جديدش) شوراي مقاومت ملي را درست كردند. پس از چند ماه نيز فيروزه بني صدر از رجوي طلاق گرفت و اتحاد رجوي و پدرزنش هم شكسته شد. جالب اينكه رجوي زماني با دختر ۱۷ ساله بني صدر ازدواج كرد كه همسرش تازه توسط نيروهاي مدافع انقلاب در خانه تيمي زعفرانيه كشته شده بود.
دامنه بمباران شهرها توسط مزدوران بعثي عراق به همدان هم كشيده شده بود و ميگ هاي عراقي در ارتفاع۷۰هزار پايي به روي شهر بمب و راكت مي ريختند، شب ها در زمان حمله، برق شهر قطع مي شد تا خلبان هاي عراقي نتوانند موقعيت شهر را تشخيص بدهند. پنجره هاي خانه ها را با مقواي سياه پوشانده بوديم، مبادا نور شمعي موقعيت شهر را براي دشمن مشخص كند. در آن روزها مردم به يكديگر بيش از پيش نزديك تر شده بودند، حتي نزديك تر از آخرين روزهاي حكومت نظامي رژيم شاه كه هر خانه اي بجز خانه بهايي ها مأمن مبارزان زخمي بود.
سيل كمك هاي مردمي به سوي جبهه روان بود، حتي خانم ها با ارسال طلا، زيورآلات و لباس هاي بافتني در پشت جبهه ها مشاركت مي كردند. نوجوانان با دست بردن در شناسنامه هايشان راهي جنگ مي شدند و در ميان اين فضاي پر از عشق و اخلاص، بهايي ها دعا مي كردند كه صدام پيروز شود!!! آنها از سفره اين سرزمين ارتزاق مي كردند، اما در آرزوي پيروزي بيگانه بودند. با وجود آنكه سربازان صدام حتي به كساني كه جلوي پايشان گاو و گاوميش ذبح كردند هم رحم نكردند و به خانواده هاي آنها تعرض كردند.
هنگامي كه بمب هاي عراقي به شهرهاي ايران مي خورد بهائيان شادمانه نداي «يا جمال مبارك شكرت» را سر مي دادند و از قول عكا نشينان مي گفتند:
«صدام حسين انسان شايسته اي است كه از طرف (جمال مبارك) مأمور شده است تا ايران را آزاد كند و باعث رهايي بهائيان بشود. »
و اين در حالي بود كه بهائيان در برخي از شهرهاي ايران مشغول كسب و كار بودند و از سفره اين مردم مي خوردند، اما پول هاي خود را به اسرائيل مي فرستادند.
هرگاه راديوهاي بيگانه اعلام مي كردند ايران در فلان جبهه شكست خورده است، بهائيان به رقص و پايكوبي مي پرداختند و چون حرف بيت العدل را حرف جمال مبارك مي دانستند، مي گفتند:
«فرموده بيت العدل محقق خواهد شد، جمال مبارك شكر!»
و عبدالبها را شكر مي كردند. و مي گفتند: هر چه بيشتر از اينها در جنگ كشته شود دل ما خنك تر مي شود!
اعضاي فرقأ بهائيت در طول سال هاي دفاع مقدس، هيچ نقش مثبتي ايفا نكردند؛ زيرا اكثر جوانان اين فرقه بجاي رفتن به خدمت مقدس سربازي به صورت قاچاق از كشور مي گريختند، تعدادي هم به كمك پول و پارتي بازي در جاهاي امن به خدمت سربازي مشغول مي شدند. آن هم از سر اكراه؛ چون بهائيان ايران را وطن خودشان نمي دانند.
در طول سال هاي دفاع مقدس چنان كه از عكا دستور رسيده بود، بهائيان فقط در كار خريد ملك، زمين و آپارتمان بودند؛ زيرا در دوره جنگ بويژه جنگ شهرها، قيمت آپارتمان و خانه بسيار پايين بود و بازارش رونقي نداشت. در اين سال ها آنها سند روي سند مي گذاشتند، فقط كافي بود كه احساس كنند يك نفر به پول نيازمند است، در چنين حالتي به صورت غيرمحسوس صاحب ملك را دوره مي كردند و در نهايت خانه اش را از چنگش بيرون مي آوردند. نكته اي كه جاي تأمل دارد اين است كه از اسرائيل فرمان رسيده بود كه فقط زمين ها، املاك و آپارتمان هاي مسلمانان را بخريد و از بهايي و كليمي خريد نكنيد.

 

 

 

 

مصيبت تسجيل شدن پشت پرده تشكيلات 8

نوشته : سعيد سجادي
اشاره:
در شماره قبل خوانديم كه بهائيان علي رغم اينكه پاي سفره ملت ايران نشسته بودند، آرزويشان پيروزي صدام بود و يا درآمدهايشان را به شهر عكا در اسرائيل مي فرستادند. در طول سال هاي دفاع مقدس، بهائيان از فرصت استفاده كرده و به دستور صهيونيست ها به خريداري زمين مشغول بودند. ادامه ماجرا را با هم مي خوانيم:

هدف نخست آنها اين بود كه بنيأ اقتصادي ضعيف شده بهائيان را دوباره فربه سازند؛ زيرا در رهگذر انقلاب، آنها از بسياري رانت ها محروم شده بودند و در روي ديگر سكه آنها مي خواستند شيوه صهيونيست ها در فلسطين را به اجرا درآورند. يعني همان طور كه در جريان جنگ جهاني دوم عده اي دلال كليمي، اقدام به خريد زمين و ملك از اهالي فلسطين مي كردند تا جاي پايي در اين سرزمين داشته باشند، از بيت العدل هم درست همين دستور صادر شده بود. بدين ترتيب فرقه بهائيت صاحب صدها خانه مخفي هم مي شد تا در صورت نياز از آنها استفاده شود.
بله در آن روزهايي كه مردم ايران براي حفظ آب و خاك و آيين خويش از جان مايه گذاشته بودند تا دشمن را از خانه برانند و تنها به فكر دفع خصم بودند. بهائيان خوشحال بودند كه به خاطر جنگ شهرها، ملك ارزان شده و مي توان با قيمتي نازل آنها را خريد! حتي آرزو مي كردند بمباران شهرهاي ايران توسط نيروي هوايي عراق و پرتاب موشك توسط آنها با شدت بيشتري دنبال شود، تا دوباره به قول خودشان توي سر ملك بخورد.
در تابستان سال ۱۳۶۰ به تهران آمدم تا به اتفاق دو برادرم تعطيلات را در خانه دايي بگذرانم. در آن روزها، گروه رجوي وارد فاز نظامي شده بود به ياد دارم هنگامي كه شهيد بهشتي و يارانش با انفجار بمب در محل حزب جمهوري اسلامي توسط عوامل گروهك رجوي به شهادت رسيدند، بهايي ها مجلس عيش و عشرت بر پا كردند و جمال مبارك را شكر كردند؛ زيرا مي پنداشتند ديگر كار انقلاب تمام است. به ياد دارم در آن روزها بهايي ها به هم تبريك مي گفتند.
موج ترورها همچنان ادامه داشت حتي زماني كه ترور آيت ا لله خامنه اي نافرجام ماند، بهايي ها خيلي ناراحت شدند و در مجالس خود به طعنه مي گفتند: «اي قضاي كم بركت!» و ادامه مي دادند: «كافي بود اين پسره، ضبط صوتش را كمي جلوتر مي گذاشت، آن وقت كار تمام بود. »
شادي آنها زماني كامل شد كه خبر شهادت رئيس جمهور رجايي و نخست وزيرش باهنر از رسانه ها پخش شد. بسياري از آنها مي رقصيدند و مي گفتند: ديديد وعده هاي جمال مبارك بالأخره محقق شد؟!
آنها كه پس از شكست كودتاي نوژه (همدان) بسيار غصه خورده بودند، امروز سقوط نظام اسلامي را صددرصد مي دانستند و مي گفتند: «ديگر كار تمام است، اين رژيم نمي تواند كمر راست كند. »
در همان تابستان سال ۱۳۶۰ من عمليات هاي مسلحانأ افراد رجوي در خيابان هاي تهران را به چشم ديدم، اينكه هر يك با چوب و چماق و چاقو رژه مي رفتند و به جان افراد ريش دار مي افتادند و آنها را تا سر حد مرگ كتك مي زدند.
در همان ايام تصادفي كردم كه منجر به بستري شدن من در بيمارستان شد. اين حادثه باعث شد تا دوباره به زادگاهم باز گردم آن هم به اين صورت كه در قسمت عقب اتوبوس (بوفه) تختي براي من فراهم كردند تا با پاي شكسته به همدان بروم.
در اين ايام روزگار بدي داشتم؛ زيرا بايد به كمك يك نفر از طبقه سوم به حياط بيايم. استخوان شكسته پايم هنوز درد مي كرد و من براي ساده ترين حركات بايد متحمل درد مي شدم.
كم كم درد پايم آرام تر مي شد تا اينكه بالأخره همزمان با باز كردن گچ پايم، توانستم به خوبي راه بروم. بعد هم در دكه اي كه با دايي پدرم به صورت مشاركتي خريده بودم، مشغول به كار شدم و چون اين دكه در برابر يك درمانگاه قرار داشت، فروش زيادي داشتم. چندي بعد يعني در سال ۱۳۶۱ نيز بالأخره پدرم خانه اي نيمه ساخت را در محله صددستگاه خريد و به كمك اقوامش آن را تمام كرد و ما صاحب خانه شديم.
مصيبت تسجيل شدن
كم كم سن و سالم به زمان تسجيل شدن نزديك مي شد. قضيه از اين قرار بود كه پس از حضور در كلاس هاي اخلاق و مطالعه اجباري كتاب هايي كه در اختيار ما قرار مي دادند، اعضاي فرقه بهائيت نامه اي دريافت مي كنند كه چون فرزند شما به سن تسجيل شدن رسيده بايد در امتحان شركت كند پس از قبولي رسماً به عنوان بهايي شناخته مي شود.
حالا چنين نامه اي به دست پدر و مادرم رسيده بود و من بايد براي امتحان تسجيل آماده مي شدم در حالي كه بهائيت از نظر من يعني؛ حضور در كلاس هاي زندان مانند، اخلاق، دعا به درگاه جمال مبارك، مطالعه كتاب هايي كه پر از جملات قلمبه و سلمبه و بي معني و. . .
طبيعي بود كه در چنين شرايطي من اصلاً آمادگي تسجيل شدن را نداشتم، چه رسد به اينكه امتحان بدهم و بعد رسماً اعلام كنم با رضايت و طيب خاطر و اطلاع كامل پي به حقانيت بهائيت برده ام و مي خواهم بهايي شوم تا نام من به عنوان يكي از اعضاي جديد فرقه بهايي به بيت العدل در اسرائيل فرستاده و ثبت شود!!
تسجيل شدن در واقع يك نوع تظاهر به آزادي انتخاب است؛ چون هيچ جواني كه در خانواده بهايي رشد كرده، جرأت ندارد بگويد من نمي خواهم بهايي بشوم. پس اين جريان فقط فرماليته و به قول معروف فقط براي خالي نبودن عريضه است، وگرنه هر جوان بهايي مي داند كه در صورت سرپيچي از اين دستور به طور كامل بايكوت و از همه رانده مي شود و اين فشار آنقدر ادامه پيدا مي كند تا جوان بالأخره سر تعظيم فرود بياورد و من معتقدم اعمال اين شيوه درست شبيه شيوه هايي است كه گوبلز وزير تبليغات هيتلر دنبال مي كرد.
مثلاً گوبلز اگر به فيلمسازي مي گفت: پيشوا فيلم شما را ديده و از شما سراغ گرفته است. اين به اين معني بود كه شما بايد يك فيلم در ستايش پيشوا بسازي و از خيل سينماگران آلماني در آن روزگار تنها فريتس لانگ بود كه با رها كردن خانه و كاشانه اش و حتي مراجعه نكردن به بانك، با دست خالي از آلمان فرار كرد؛ زيرا مراجعه به بانك، مأموران هيتلر را مشكوك مي ساخت كه نكند او قصد فرار دارد و مي خواهد با اين پول از آلمان خارج شود.

 

 

 

 

تسجيل به ضرب كتك! پشت پرده تشكيلات 9

نوشته : سعيد سجادي
اشاره:
در قسمت قبل بهزاد از مصيبت هاي تسجيل شدن گفت و اينكه هيچ جواني كه در خانواده بهايي رشد كرده، جرأت ندارد بگويد من نمي خواهم بهائي شوم. روايتگر ما اينگونه ادامه مي دهد:

مدتي با پدر و مادرم كلنجار رفتم كه اجازه بدهيد براي آمادگي بيشتر باز هم مطالعه كنم، اما براي اولين بار سخن پدر و مادرم يكي بود: مي خواهي آبروي ما برود؟! مي خواهي مغضوب جمال مبارك شويم؟! مي خواهي نتوانيم سرمان را در جامعه بهايي بالا بگيريم؟! مي خواهي. . . و مجموعه اين فشارها باعث شد تا در يك روز جمعه جهت امتحان به منزل خانم نعيمي ]اختر كوثري[ واقع در خيابان مهديه بروم. خاله و دايي ام سعي مي كردند در همين فرصت درس هاي مناجات مخصوص، الواح، تاريخ بهائيت و احكام را با من مرور كنند، اما همانگونه كه خودم پيش بيني كرده بودم، در اين امتحان مردود شدم، مثل امتحانات مدرسه، در حالي كه انتخاب دين امري است كه به دل باز مي گردد و آگاهي.
وقتي خانم نعيمي به من گفت: آقاي جهانديده شما مردود شده ايد، خيلي خوشحال شدم؛ چون به قول معروف براي من از اين ستون به اون ستون فرج بود و من در جواب خانم نعيمي گفتم: «خوب پس اگر اين طور است، رفع زحمت مي كنم. . . » در اين هنگام او با لحني تند و عصباني حرفم را بريد:
«ببين آقا فرهاد، ما اينجا مردودي نداريم، شما برو مطالعه كن و مطالب را از حفظ كن و حداكثر جمعأ هفتأ آينده اينجا باش. »
يك هفته گذشت و دوباره به جمعه رسيديم. در اين مدت از محفل، مدام با منزل تماس مي گرفتند و يادآوري مي كردند كه جمعه بايد فرهاد امتحان مجدد بدهد.
پدر و مادرم مدام به من سركوفت مي زدند تا اينكه به اجبار جمعه هفته بعد به اتفاق خسرو تركان، حميد معيني و چنگيز بشيري پيش خانم نعيمي رفتيم.
داشتيم خودمان را براي امتحان آماده مي كرديم كه خانم نعيمي وارد شد و با نوعي شادي تصنعي گفت:
«خب بچه ها من با توجه به اختياراتي كه از طرف محفل دارم، شما را بدون امتحان تسجيل مي كنم. »
همگي با قيافه اي شگفت زده به هم نگاه كرديم و خانم نعيمي كه متوجه نگاههاي ما شده بود، ادامه داد:
«تعجب ندارد، من احساس كردم دل شما براي جمال مبارك مي طپد و اين عشق از چشم هاي شما هويداست. به همين خاطر شما را تسجيل كردم. » و بعد خانواده هاي ما در جريان قرار گرفتند و نامه محرمانه تسجيل شدن من نيز به پدر و مادرم داده شد. بدون آنكه بدانم در اين نامه چه نوشته شده است!!!
وقتي از محفل بيرون آمديم من با نارضايتي گفتم: بچه ها اگر ما نخواهيم بهايي بشويم بايد چه كسي را ببينيم؟! اما از آنجا كه در فرقه بهائيت خبرچيني براي محفل امري مذموم نيست و حتي مستحق پاداش است، احدي زاده يكي از بچه ها، اين حرف را به گوش اعضاي محفل رساند و اين باعث شد تا از پدر و مادرم در سن ۱۶ سالگي كتك سختي بخورم، آنچنان كه بدنم آش و لاش شد و از سوي ديگر نيز از سوي اعضاي محفل احضار و بشدت تحقير شدم در آن روز خانم نعيمي به همراه ديگر اعضاي محفل در حالي كه چشم هايشان از حدقه درآمده بود، من ۱۶ ساله را در زير الفاظ خود له كردند:
جوجه تو هم آدم شدي؟! فكر كردي دين جمال مبارك به تسجيل تو محتاج است؟! بيچاره، پادشاهان، ملكه ها و رئيس جمهورها براي ديدن جمال مبارك لحظه شماري مي كردند آن وقت تو يك الف بچه مي گويي ما اگر نخواهيم بهايي شويم چه كسي را بايد ببينيم؟! بچه جان! اين دين جهاني است و از جنگل هاي آفريقا تا استراليا بگير و برو آمريكا، اروپا پيرو دارد. و اين در حالي است كه اينها ادعا مي كنند فرد براي تسجيل شدن و ورود به جرگه بهائيان بايد بدون اكراه و از سر آگاهي تصميم بگيرد، اما در مورد من و نمونه هايي مثل «من» ديگر به ضرب كتك و پس گردني و بايكوت خانوادگي، ما را مجبور به پذيرش مي كردند و امروز نيز چنين مي كنند.
حالا من يك بهايي بودم كه اسمم به اسرائيل فرستاده شده بود، بدون آنكه كوچكترين نقشي در اين انتخاب داشته باشم و همين موضوع باعث شد تا احساس كنم بايد تا آخر عمر به ضرب كتك و زور يك زندگي تحميلي را سپري كنم تا در ايستگاه آخر بشوم مثل سرايدار حظيره القدس.
در اين ايام ما به خانه اي واقع در محله شيرسنگي اسباب كشي كرديم. در اين محله عموم همبازي هاي من مسلمان و حتي از خانواده هاي شهدا بودند، به همين دليل بارها و بارها از سوي محفل احضار شدم و به من تكليف شد تا از اين پس، با معاشران بهايي حشر و نشر داشته باشم، اما از آنجا كه در كنار دوستان مسلمانم راحت تر بودم، هيچ گاه نتوانستم در چارچوب فرامين محفل زندگي كنم.
فراموش كردم بگويم كه در سال دوم راهنمايي به دليل شكستن پايم در حادثه تصادف، يك سال مردود شدم و سال بعد با برادر كوچكم بهرام روي يك نيمكت و در يك كلاس نشستم و دوباره مجبور شدم يك سال ديگر در كلاس دوم راهنمايي درس بخوانم و يك سال بعد به خانه اي ديگر نقل مكان كرديم و من سال سوم راهنمايي را در مدرسه علامه، سپري كردم. در سال سوم راهنمايي، معاشرت من با مسلمانان گسترده تر شد، آنچنان كه در دل آرزو مي كردم، اي كاش من هم مسلمان بودم، در ايام ماه محرم، مراسم سوگواري حضرت اباعبدا لله الحسين (عليه السلام) برايم جذبه و شكوهي خاص داشت، حتي در مراسم مداحي شركت مي كردم. البته دوستاني هم داشتم كه سرگرمي شان شرب خمر بود، آنها هر وقت مرا مي ديدند، مي خواستند مرا به سوي خودشان جلب كنند، كه گه گاه هم موفق مي شدند، اما يك روز بعد ندامت سراپاي وجودم را فرا مي گرفت و به دليل اين همه ضعف نفس از خودم بدم مي آمد؛ زيرا عذاب وجدان رهايم نمي كرد. معاشرت با مسلمانان باعث شد تا خانواده ام به دستور محفل، چند بار به من تذكر بدهند، اما زماني كه احساس كردند اين توپ و تشرها در من بي اثر است، به نوعي مرا بايكوت كردند. احساس مي كردم تك تك آنها به فرمان محفل با من چپ افتاده اند.

 

 

 

 

در كنار دوستان مسلمان پشت پرده تشكيلات10

نوشته : سعيد سجادي
اشاره:
پيش تر خوانديم كه بهائيان بهزاد را با كتك كاري و بايكوت خانوادگي تسجيل كردند. معاشرت با مسلمانان نيز باعث شد تا خانواده بهزاد به دستور محفل، چند بار به او تذكر دهند، اينك ادامه ماجرا.

سرانجام زماني كه در سال اول دبيرستان امام مشغول به تحصيل بودم، به دليل فشاري كه ديگر برايم غيرقابل تحمل شده بود، به اتفاق يكي از دوستانم كه پدر نداشت، بدون شناسنامه به تهران آمديم. با اين خيال كه در تهران كار كنم و از فشار محفل و خانواده ام در امان باشم، اما در تهران به هر جا رفتيم از ما شناسنامه خواستند. به همين دليل يك هفته بعد، دست از پا درازتر به همدان برگشتيم تا اين بار با شناسنامه، راهي تهران شويم.
هنگامي كه وارد خانه مان شديم، مادرم مرا در آغوش گرفت و سخت گريست كه:
«پسرم! كجا بودي، چطور دلت آمد مرا اين طور نگران كني، به خدا دلم هزار راه رفت و. . . »
رفتار پدر، دايي و برادرم شعاع اله هم عوض شده بود، شايد هم سعي مي كردند نشان بدهند كه فرق كرده اند. در اين ميان بغض صدها حرف نگفته تركيد و من با گريه گفتم:
«به خدا خسته شدم. از اين همه بدبيني، از اين همه تبعيض، از اينكه احساس مي كنم هميشه تحت نظر هستم، از اينكه اين خانه را برايم تبديل به زندان كرده ايد. به همين خاطر رفتم تا تنها زندگي كنم و آزاد باشم، حتي اگر كاري مشقت بار داشته باشم. »
و از آن روز به بعد تا مدتي رفتار خانواده ام قابل تحمل شد و يا سعي كردند حداقل اين تبعيض را آشكار نكنند.
مباحثه با دوستان مسلمان
معاشرت من با دوستان مسلمانم ادامه داشت و تقريباً هر روز در كنار هم بوديم تا اينكه يك روز در خانه دوستم حسين نشسته بوديم كه احساس كردم آنها مي خواهند از من چيزي بپرسند اما هي زبان دور دهان مي كشند و رودربايستي مي كنند، بالأخره يكي از آنها به نام مهدي گفت:
«فرهاد! راستش ما مدت هاست كه در مورد تو حرف هايي شنيده ايم!»
گفتم: «مثلاً چه حرف هايي؟»
و او با شرم ادامه داد:
«آيا اين درست است كه تو بهايي هستي؟ آيا اين درست است كه تو مثل ما مسلمان نيستي؟!»
من با صورتي گر گرفته از شرم، بريده بريده پاسخ دادم:
«حالا اگر چنين باشد شما رابطه تان را با من قطع مي كنيد؟!»
در اين حال مهدي كه از خانواده شهدا بود و برادرش در جبهه شهيد شده بود با صلابت گفت:
«مهم اين است كه تو چگونه فكر مي كني؟! اعتقادات باطني تو چيست؟»
در اين حال حسين كه خودش چندان مقيد به آموزه هاي اسلام نبود، گفت: «بالأخره جواب ما را ندادي؟!»
در اين حال من با صورتي برافروخته گفتم:
«ببينيد! بهايي ها اعتقاد دارند دين اسلام منسوخ شده است، همانند دين عيسي مسيح (عليه السلام) و حضرت موسي (عليه السلام). . . »
مهدي حرفم را بريد و گفت:
«بهايي ها كه با مسيحي ها، بويژه كليمي ها رابطه شان خوب است، آنها كه با اسرائيلي ها گل مي گويند و گل مي شنوند. »
و من كه پاسخي نداشتم ادامه دادم:
«آنها معتقد هستند امام دوازدهم، مهدي موعود(عج)، در كالبد «علي محمد باب» ظهور كرده است و شأن او بيش از يك پيامبر است. »
حالا چشم هاي دوستانم از تعجب گرد شده بود، در اين حال مهدي گفت:
«مگر در قرآن كريم نيامده است كه حضرت محمد مصطفي(ص)، خاتم پيامبران است. . . !؟»
و من پاسخ دادم: «بهائيان مي گويند: خاتم به معني نگين. . . »
و اينها همان مزخرفاتي بود كه در كلاس هاي اخلاق به ضرب زور در مغزم فرو كرده بودند. در اين حال حسين گفت:
«خب اگر اعتقادات تو اين جوري است، بهتره كه دوستي ما هم. . . »
ناگهان مهدي گفت:
«نه اينها ملاك نيست، ملاك اين است كه خود فرهاد چگونه فكر مي كند. »
و در حالي كه همه نگاه ها به طرف من جلب شده بود، من اعتقادات قلبي ام به آنها گفتم:
«مي بينيد كه من در جمع شما هستم و بجز شماها كه همه مسلمان هستيد، حتي يك دوست بهايي هم ندارم، هيچ رابطه اي هم با جامعه بهائيت ندارم، حتي از رفتن به محفل اكراه دارم آرزو مي كردم؛ اي كاش من هم مثل شما مسلمان بودم، اما چه كنم كه اسير مأموران مخفي محفل بهائيان هستم و بارها و بارها به خاطر معاشرت با مسلمانان به من تذكر داده اند. »
در اين حال حسين گفت:
«بابا من كه مسلمان واقعي به حساب نمي آيم، اما آرزو مي كنم مثل مهدي باشي. . . »
و بعد همه خنديدند. در اين ميان مهدي به من اطمينان داد كه همچنان دوست من خواهد ماند.
ناگهان نگاهم روي عكس برادر رشيدش كه روي طاقچه بود ثابت ماند، آن شهيد با چه معصوميتي مي خنديد، مهدي گفت:
«اين عكس مال يك روز پيش از شهادت برادرم است. »
احساس كردم از روي او خجالت مي كشم و همين ديدار باعث شد تا علاقه ام به معاشرت با مسلمانان بيشتر شود تا ببينم آيا مسلمانان همان چيزي هستند كه بهائيان مي گويند يا نه. . . ؟!
به همين دليل ديگر از دوستان مشروب خورم فاصله گرفتم؛ چون مي ديدم كه اهل مسجد، مشروب نمي خورند و به ناموس مردم نظر بد ندارند و. . .